X
تبلیغات
ادیب
سیاست و اجتماع

از کوچیدنم به ناروی دقیقن دو­­سال و پنج­ماه می­گذرد. رها از هیاهوی زنده­گی، امروز نیم­ساعتی فرصت یافتم تا خودم را در این جریان، مرور کنم. دریافتم که زمان، این عقابِ سبک­بالِ افق هایِ دورادور، چی­سان از روی جنازه­های ارواح آدمیان می­گذرد! این پرنده­ی تیزپر، هم­چنان می­پَرَد و ما همان­سان در­جا میخ­کوبیم. آنی که آدم کِرده­هایش را در بستر زمان وارسی می کند، برملا می­شود که چی­قدر کم آورده است! انگار تکانه­های نیم­جانی روحی بوده که در بازار شلوغی مملو از جنازه­های متحرک، معلول و معیوب گیرافتاده و آمد و شدِ خوف­ناک ارواح گاهی به او شوک های وارد می­کرده و دوباره تخته­به­پشت، رهایش می­کرده است...

در گذر این زمانِ نور­پا، آن­چی مدارا و مدیریتش بر من سخت گذشت، دوری و فراق از آنانی بود که روزگاری با عشق و اخلاص به­من زنده­گی بخشیدند و با فکرهای توان­مندشان در زلالی به نام آدمیت، آب­تنی­ام دادند تا در هرجا و همه­حال، آدم باشم و آدم­بودنم را از یاد نبرم. این حسِ قشنگِ نوستالوژیک، ضمانتی­ست برای تداومِ خطِ آدم­بودن و آدم­ماندن؛ هرچند در یخ­پایه­های شمالِ دنیا! سخت است نه؟! دل و گُرده می­طلبد!

آدم­ماندن به آدمی، «خوش­بینی» هم می­دهد! این خصیصه واقعن مرهون همان یکی­ست که گفتم. به این دلیل من «خوش­بینم»! و آدم­های خوش­بین، هم­واره به ناکِرده­ها و نا­توانی­هایش پشت می­کند. عایقِ مقاومی در برابر مُخِل­های می شود که در میدانِ آمد و شدِ ارواح کماکان بی­تفاوت نماند و با تکانه­هایی، حضورش را اثبات کند.

درآغازین­روزها وماه­های این دو­سال و پنج­ماه، تنهاترین بچه­ی روزگارِ خود بودم! ­دوری یک­باره­گی از کنارهای گرمِ دوخانواده، آب­-دیده-­جگر می­طلبد نه! با آن که بر همه­چیز دانایی، انتخابت آگاهانه است و بارها در محراقِ هفت­میلیارد آدم، تنهایی را حس کرده­یی و مزه­ی آن را چشیده­یی، اما این­بار انگار نزولِ پیامبری در کار است و تو طاووسی هستی که باید چندپارچه­ات کند و برای ثبوت پیامبر­بودنش، پارچه­های جدا شده­ی جنازه­ات را بر سر کوهی بگذارد و دو­یاره فرایت خواند تا دوان­دوان بیایی و هستیی جدیدی بگیری! گیچِ گیج، در سرزمین و هستیی دیگر...

انگار که نه، به راستی! پیامبری بر من نازل شد و مرا «تنهاترین مردِ روزگارِ خودش» ساخت: آهای بچه! خیلی بچه­یی نه؟! پاشو! مرد باش! هش! آدم که بچه باشد، از تنهایی می ترسد...! تا دیده به دیدارش گشودم، «تنهاترین مردِ روزگارش» شدم! آن­سان که او «تنهاترین خانمِ روزگارِ من» شد! در کنار پیامبر، غلام­-­بچه­ی سیاه و بی­ارزش، چی­زود «مرد» و باارزش می شوند! کی می­داند که این بزرگ­-­پیامبر و تنهاترین خانمِ مهربانم را چی­قدر و چی­سان دوست دارم و بهش می­بالم! سپاس­گذارم آهای زنده­گی جان! که مرا از تنهایی­بچه­گانه رهانیدی و حالا من در کنار تو، برهمه­ی تنهایی­ها پشت کرده ام و شجاع­ترین مردِ جهانِ تویم...!

الحال که از نزول این پیامبر بر من، یک­سال و اندی می­گذرد و نیم­سالی می­شود که ما هم­آسمان شده­ایم، در کنار داشتنِ غرورِ «مرد شدن»، غرور و ابهتِ «پدر شدن» را نیز دارم! آخ که چی غرور و ابهتی­ست این یک! نازنینِ پدر! پزشکان می گویند هفت ماه طول می کشد تا به دنیای آدم­ها «پرت» شوی! ...مواظب خود و مادرت باش! می بوسمت و منتظرتم گلِ پدر!

در این دوسال­و­پنج­ماه، در کنارِ این­که پیامبرِ زنده­گی­ام را برگزیدم و تا ابد بر تنهایی پشت کردم، تا توانستم «خواندم» و «نوشتم». «شعور خوردم و شعر ریدم!» «آن­قدر ادبیات خواندم تا بی­ادب شدم...!» «با زبان و جغرافیای بخشی از کشورم «ناروی»، آشنا شدم. محصول این دوسال­و­پنج­ماه خواندن «بی­ادبی­»، نوشتن، «ریدنِ دو مجموعه شعر» و خواندنِ زبان و جغرافیای کشورم، «آموختنِ زبانِ نارویژی و هم­زیستی با نارویژی­ها» ست...خیلی در جا زده­ام نه!؟ انگار سکته در سکوت و سکون!   

+ نوشته شده در  91/06/17ساعت   توسط علی ادیب  | 

واژه ی " Challenge" در زبان انگلسی، یک واژه ی دینامیک، پویا و قشنگی ست که در متن و بطن مردم وجود دارد و از روزمره گی های هر انگلیسی زبانی یدک می کشد. این واژه در زبان فارسی، به معنای "به چالش کشیدن، به مبارزه طلبیدن، ستیزه جویی کردن و با قامت برافراشته به سوی پدیده ی که باید از آن گذشت، رفتن است". به میزانی که واژه ی "چلنج" در هر دمی با آن هاست و در هرگامی دهها تای آن را پشت سر می گذارند، به همان سان واژه ی "Problem" که معادل فارسی آن "مشکل" است، از متن و بطن مردم و از روزمره گی های آن ها رخت بر بسته است. انگلیسی زبان ها، "مشکل" را یک واژه ایستا، ساکت، ساکن، بن بست و مطرود می دانند. به این دلیل این واژه در میان آن ها کم کم دارد کاربردش را از دست می دهد. آن ها وقتی با کارِ دشوار، سخت و توان فرسای رو به رو می شوند، آن را "مشکل" نمی دانند، بل آن را "چلنج" یا چالش می پندارند و با آماده گی و نیرومندی تمام، به مصاف آن می روند...روی دیگر این سکه که ماییم، متاسفانه به این قضیه کاملن وارونه نگاه می کنیم. ما هم از نظر تیوریک و هم از نظر عملی بیشتر کاربرد این دو واژه را خلط می کنیم. "مشکل" در هر گامی با ما هست و ما سخت خسته، زله، مانده و کوفته از رویارویی با آن سر باز زده و بیشتر عقب می ایستیم. غافل از این که این پدیده های جدید، مشکل نیستند، بل چالش های استند که باید با آن رو به رو شویم و با انرژی، توان مندی و آماده گی تمام آن ها را از راه برداریم... بیایید همه با هم از فردا که آغاز سال جدید است، "مشکل" را در نظر و عمل، از روزمره گی های مان برداریم و به جای آن "چالش" را وارد عرصه کنیم، به مصاف آن برویم، او را به مبارزه بطلبیم و هماوردش شویم. معرفت با روان این دو واژه برای ما سخت الزامی ست و شاه کلید بیشتر پیروزی ها و خوش بختی های ما. کامگار باشید! 

+ نوشته شده در  90/10/10ساعت   توسط علی ادیب  | 

به دو-سه شعر تازه، اینجا در وبلاگ دیگرم بروزم
+ نوشته شده در  90/10/10ساعت   توسط علی ادیب  | 

از چگونه زیستن اش، از مدیریت و جدیت اش، از چگونه مردن اش، و از اشک های که برایش می ریزند، خوشم می آید؛ اما غمِ اشک های که هفده سال تمام برای نان ریخته اند و دارند می ریزند را، به کجاها برم...؟! همین "رهبر عزیز، رفیق کیم جونگ ایل" را می گویم !!! او هرگز دیکتاتور نبود! "آزادی و آزاده گی" اش سبب شد تا "دیگران" بر او برچسب دیکتاتور! را بزنند. او بارها برای نیمه ی جدا شده اش (کوریای جنوبی) بلند بلند سرود که: با حقارت گر ببارد بر سرت باران آب / آسمان را گو برو بارنده گی در کار نیست...او هفده سال تمام، آزاده زیست تا به مردم اش آزاد زیستن را بیاموزد... چند سال پیش وقتی در مرز بین دو کوریای شمالی و جنوبی طبیعت زیبا و شکوه مند کوریای شمالی را با دوربین می دیدم، نخستین چیزی که در همان نگاه کوچک چشمان آدم را روشن می کرد، غرورِ پاک و مقدس آزادی و آزاده گی بود که از زمین، آسمان و آب هایش موج می زد و ابهت دو کوریا را از هم جدا می کرد..! از غرور پاک و مقدسش ترسیدند، نان و آب را بر او بستند تا از پا درآید! کور خواندند و ندانستند که آزادی و آزاده گی "نان آور" است نه "نان بَر"... نوش جانت رفیق جونگ! زیبا زیستنت تکرارناپذیر است! نمی گویم زیبامردنت، چون تو زنده ای!

+ نوشته شده در  90/09/28ساعت   توسط علی ادیب  | 

To all victims who lost their life in a deadly attack in Utøye and the blast in Oslo!

***********

Termites are hanged from the ground

Butterflies are trapped in the sky

Here in the distance between two ceilings

Dolphins become lives for the hungry whales

Penguins become pump in Bear’s vessels

White damsels streams from “Chirkenese” *

The clime no exists in God’s Geography

 

The antennas of Termites and the small wings of Butterflies

In navels which are chalice after “Nazism”

Drink wine

While drunkenness “1945” times in sex

Antennas landing on small wings

Termites and Butterflies sing:

“North Pole is the territory of “Testosterones”

 

When I leaf Oslo

“Spider” is Guarding of life

Only one Spider!

Yes! One spider!

 

“Salam” Spider! *

No – “Islam” Spider! *

I said: “Hei” Spider! *

Sorry – Still the passport of my tongue is “blue”

 

Today paradises are full of peoples

Oslo - is the nest of butterflies

Utøye – is the park of termites

Spider!

“Commander Hitler” can be “Johan Stewart Mil”

While the Sage Firdawsi pulls out his garment in the bath:

“The blackness of corps is useless

A warrior is better than a hundred thousand”

 

Spider!

Flatten your nets

This year in “Labour Party Summer Camp”

Celebrate the “Qurban Eid” *

Don’t allow the “slimmest and sharpest bridge”

Make Oslo the hell in Utøye *

 

Spider!

“Brivik” is a beautiful polar name

The passport of your tongue is blue in red

You have fought in crusades time to time

You have executed “plethora” in “Twitter”

The “Harlad” never believes “Brivik” becomes a “spider” !

“Nobel” becomes a “spider”!

Oslo…Birivik…blast…spider…smoke…blood…death…

Utøye…Brivik…guard…spider…bullet…blood…death…

Blood in “1945”

 

(Ali Adib, Norway)

24/07/2011

 

*Chirkenese: A city located in northern part of Norway, near to the North Pole

*Salam: Hello (Arabic word)

*Islam: The religion of Islam (an Arabic word)

*Hei: Hello (in Norwegian)

Utøye: An island located in northwest of Oslo, where the deadly attack on July 22, 2011 by Brivik took place over there

*Eid e Qurban: Muslim’s much respected religious celebration in which all Muslims who have sufficient money kill domestic animals like (sheeps, cows) to the God of Kaaba. This celebration has a religious history background goes back to Ibrahim and his son Ismail…  

*Harald (fifth Harald): The king of Norway

+ نوشته شده در  90/05/04ساعت   توسط علی ادیب  | 

بانو نورجهان اکبر و جمعی از هم فکران و هم قطارانش براي پاک سازي شهر، امروز با پلاستیک هاي سياه به جاده های کابل برآمدند. من که اين حرکت نمادین، زيبا و آموزنده را از تلویزیون طلوع مي ديدم، هرچند در پیامدهاي خوب آن از جانب حکومت شک دارم، زیرا شهروندان مبتکر و عزیز باميانی ما بارها اين کارها را کرده اند (کاه گِل کردن سرک، مدال بخشيدن به خر، نصب چراغ نفتی در چهار راه شهر و ...) همه نمونه هاي این حرکت های نمادین اند که بدبختانه حکومت با قرص های معافيت مسموم و معیوب مانده است، اما برای شهروندان کابلی اين حرکت، تکانه انرژی دهنده و سازنده ای بود. آنانی که این کار را سازماندهی کرده اند، درخور ستايش و حمایت اند.

+ نوشته شده در  90/03/20ساعت   توسط علی ادیب  | 

"کوچِ" من، کودکی ست شوخ، شرور و شیطان که حس می کنم هرگز دست از سرم بر نمی دارد. آن گاهی که در اوج لذت و زن باره گی آب و آهن می شدم، به ناگاه آبستن "کوچ" شدم و این نوزاد شلیته یک باره از من سر برکشید. آن گلگمش زیبا و زنبوریی که با خود داشت، در زیر- پوش هم سایه ها نیز موریانه سان موج های آفرید؛ همسایه ها زیر - پوش هاشان را کشیدند تا موج ها را به هوا بزنند که ناخواسته لکانه های خواب آلودشان پدیدار شدند و نیامه های خشم آلود شان سپیدار!

بارها به این همسایه های عجول گفتم تا "شُل بند" هاشان را ببندند و "روبنده" ها را بپوشند که این لکانه های خوآب آلودِ شرم گین، آب هاشان را از رُو نبرند و نیامه های تب آلودِ خشم گین، قاب هاشان را هرسو ندرند. نشد که نشد! در پیچ و خم این حوالی، شعر من زاده شد و با افتخار نامش را "کوچ" گذاشتم. برای من کوچ همیشه کوچ است. این نوزاد برای من یک "مذهب" است، راهی ست که باید بروم. آن چنان که همه گان خواهند رفت. مذهبی ست که ماهیت اش از این راه آفریده شده است و هویتِ "گونه ادبی دگردیسه" را از آنِ خود کرده است. بر "مندلیف هنری" رایج پا گذاشتم و "مندلیف هنری" جدید آفریدم؛ از این مندلیف هنری نو، عنصرهای جدید برداشتم و آن گونه که خواستِ دلِ آفتابِ زمانم بود، در کنار هم چیدم تا هویت جدید "کوچ"، "ساختار دگردیس" اش را روح بگذارد و جان و جهان ببخشد.

به این همسایه های ایستا نامه ها نوشتم و این نامه ها را پیاپی خوانده اند و اصرار کرده ام که بخوانند. "شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد، شعر پست مدرن، نگاهی به کوچِ پس از تولد و ..." همه در رده ای همین نامه های خوانده شده اند. پیام های نمازین و روتین در خانه های شعر، نیرو - زاهای هستند که در کاسه ای داغ تر از آش شان انداخته می شوند تا بخورند، بنوشند، بال بکشند و به پرواز درآیند. بدبختانه که این ها می خورند، می نوشند، می خوابند و می ریزند.

چیزهای زیادی از "کوچ" نوشته ام. فشرده – گام، آن را واکاوی ها کرده ام. تا جای که کوچ را داد زده ام و فریادم را در انترنت گذاشته ام تا ضریبِ آیینه گی آن را بالا ببرم. با این همه، هنوز پرسش ها تکرار می شوند و صادقانه این که سوادِ هنری و دانش شعری ما تا آن جا محدود، مصلوب و ته مانده است که شرحِ شرحِ شعر را نیز باید شرح بدهم و این کار را نیز کردم، کوچ را شرحه شرحه کردم تا اصل فراق را به وصل اشتیاق پهلو دهم. من از کسانی که دانش شعری و سواد هنری شان قد راست کرده اند، می خواهم تا یک بار تنها به صدای من که کوچ را خوانده ام، گوش دهند. مطمیینم که کوچ را واقعن کوچ می دانند و با او یکجا می کوچند.

با این حال من در این نوشته، یک بار دیگر به پرسش های جناب نعمت الله ترکانی می پردازم که از پیش در "نگاهی به کوچ پس از تولد" به آنها پاسخ گفته ام. هرچند بانوی شعر عزیز - "زینت نور" نیز از زاویه های بازتری خیلی زیبا به آن پرداخته است که من آن دُرواره ها را در آخرین نقطه ای این قلم، این جا نیز می آورم. وقتی نوشته ای آقای ترکانی را در صفحه ای فیس بوک خودم خواندم، از بس آن را ضعیف یافتم، تصمیم گرفتم به آن نپردازم. در نهایت کار با پیام های دوستان فیس بوکی کنجکاوشدم. بر برداشت خودم شک کردم! با خود گفتم که ایشان حتمن دو آتشه تر از من پست مدرن باشد! در وبلاگ جناب ترکانی رفتم تا او را بیشتر بشناسم و این که چرا راجع به "کوچِ" من نه با دست که با پای نوشته است. شک را دوباره از برداشتم برداشتم. من به داوری ام در مورد پست مدرن، هیچگاهی شک نکرده ام و نمی کنم. به این مایه سخت باورمندم. آقای ترکانی در وبلاگش نوشته ای دارد به نام "مدرنیزم و پست مدرنیزم در شعر فارسی دری". این نوشته از دیدگاه من شاید مزخرف ترین نوشته ای باشد که تا حال در مورد پست مدرنیزم خوانده ام! ترکانی بزرگوار بر رُک گویی من خرده نگیرد که خیلی احترامش بر ما باقی ست. وی دست پدری بر ما کشیده است که هیچگاهی از ما کم و کوتاه مباد! اما این نوشته ای ایشان صادقانه ضعیف تر و بی مایه تر از آن چیزهای بود که من می اندیشیدم. باری نوشته بودم که در سرزمین من آدم های نفس می کشند که پست مدرن تر از لیوتار، ریچاردمیر، هارولدبلوم و ... اند و در کنار آنها، انسان های هستند که در سده های بین پنج تا پانزده میلادی روزگار می گذرانند. و نیز گفته بودم که از جهانِ سخت جانِ شعرِ امروزِ ما به دور باد خدا! این چی حالی ست که من دارم می بینم و تجربه می کنم!

ترکانی عزیز و یاران همراه، از "کَلَک" بودنم به هیچ باور برداشت وارونه نداشته باشند. من عاشق نقدگری، واکاوی و طرح مسایلی هستم که "آگاهانه" و با "شعورِ آگاهی!" توام باشد. نقد این چنینی در تاریخ راه می رود، در لایه های نامکشوف اثر زنده گی می کند، آن را بازمی آفریند و در آیینه ای قدنمای اثر به داوری می نشیند. هر نوشته ای که این ویژه گی ها را داشته باشد، نام آن نقد ادبی ست و در کنار آن نقد هنری نیز است. در این نوشته جناب ترکانی به مکتب های ادبی سه صد سال اخیر غرب می پردازد. کلاسیسمِ فرانسس بیکن، جانسون، میلتون راسون و ... را ناآگاهانه پشت پا می زند و یک باره به رمانتیزم پوشکین، روسو، گوته، ویکتورهوگو و ... می پرد. ریالیزم داستایوفسکی، تولستوی، بالزاک، چارلز و صادق هدایت... را پس از داداییسم و سورریالیزم می چیند، سمبولیزم، ناتورالیزم، امپرسیونیزم، پارناسیزم، اومانیزم و فوتوریزم را با همه ای اثر گذاری های شان که بالنده گی مکتب های ادبی امروز مرهون وجود این هایند و تا حال در قلب آثار ادبی ما می چربند را، فراموش می کند! انگار آبی از آب تکان نخورده باشد. با بردن ادبیات و هنر در قربان گاه دست آوردهای عصر روشنگری!، وی در حق کتله آب دیده و آفتابی بخشی از تاریخ بشریت جفای بزرگ و نابخشودنی می کند. شاید از دید من "قربان گاه" خواندن این تحول، بی هیچ بار ادبی – هنری آن، نه تنها سخن نیکو و پسندیده نیست، بل کنشی ست نابخردانه. خطا نیست که ویلیام کارلوس و الیوت که از رهبران جنبش نوسازی شعر به شمار می روند و در شعرهای شاعر و نویسنده ای نخست مردم امریکا زنده نفس می کشند و دومی جایزه نوبل ادبیات را از آن خود کرده است را در رده ای کسانی بدانیم که تنها پس از نوشیدن الکول و استفاده مواد مخدر بیایند و دو سه جمله ای را بنام شعر نو در کنار هم بچینند و آن گاه ادعا کنند که ما شعر گفته ایم؟! و چه بسا مایه ای مباهات خواهد بود که پست مدرن امروز از درون لایه های اندیشه های این غول های ادبی دنیا سر بر آورده باشد که بی شک چنین بوده است. به نظر شما پست مدرن را "محصولی از فرایند رشد سرمایه داری، جنگ های جهانی و تقسیم سرمایه" در جهان غرب خواندن، گناه نابخشودنی نیست؟ آیا معنویات شاعران غرب را محصولی از تکامل کار خانه های تولیدی، سربازگیری، جنگ و کشتار و پدیده های علمی خواندن، جفا به ارزش های یک تمدن نمی پندارید؟ چرا غرب را همیشه ضد ارزش می دانیم و شرق را با بیشتر بی ارزشی هایش، ارزش؟ ارزش ها و بالنده گی های را که من امروز در غرب یافته ام، در هیچ قلبی از شرق اسلامی ندیده ام و نشنیده ام! در کدام کتاب نوشته است که کمونیزم جو اطمینان را برای خلق آثار ادبی فراهم کرده بود که آقای ترکانی ادعا می کند؟ کدام جوان سره در آوانی که حرف نخست از زبان کمونیزم زده می شد، جرات داشت تا شعر و یا داستانی خلاف آرمان های کمونیزم بنویسد، نشر کند و سپس زنده بماند؟ در نمونه زنده آن که کشور من و توست، مگر چند در صد از سره - شاعران و نویسنده گان ناحزبی ما که نوشتند یا ننوشتند زنده ماندند؟ کی می گوید پست مدرنیزم تنها محصول ادبیات شعری جامعه ای امریکاست؟ کدام کوردل پست مدرنیسم را فرایند روشن گری و اعتماد به  توانایی عقل انسان نمی داند؟ کی می گوید پست مدرنیزم تبارز فرهنگ سرمایه داریست؟ در واقع رنسانس کجا و پست مدرنیزم کجا؟ مانیفیست پست مدرنیزم آن گونه که من بارها نوشته ام با مولفه های به روزش، برای بار نخست در سال 1960 توسط مهندس ریچارد میر مطرح شد که در سال 1972 با چاپ کتاب پنج معمار در شهر نیویورک امریکا در معماری رسمی شد و پس از آن در سال 1967 با نشر کتاب ادبیات فرسوده / مرگ ادبیات جان بارت به گونه مانیفیست ادبی وارد ادبیات گردید و اصل پساساختارگرایی / ساختارشکنی / سنت گریزی در بازار ادبیات آن روز بال گرفت و رونق یافت. اما رنسانس که دقیقن از سال 1300 میلادی آغاز و تا سال 1637 ادامه می یابد، با نشر کتاب "گفتار در روش" دکارت بر آن نقطه آخر گذاشته می شود و جریان های دیگری سربلند می کنند. هدف این که تا سده ها پس از رنسانس، پست مدرنیزم هنوز زاده نشده بود و حتا مدرنیزم به بارهای امروزش هنوز در قاموس ادبیات غرب جای پای مشخصی نداشت. صادقانه، تاریخ منهای موسیلینی و هتلر چه کسانی دیگری ناسیونالیزم افراطی را شاخص فرهنگی شان می پنداشتند و قهرمان داستان و معشوقه ای شعرشان را از لایه های این پدیده ها بر می گزیدند؟ چرا باید چشم تاریخ را ببندیم و یا کورش کنیم تا کم بختی های ما را نبیند؟ کدام ظالم می گوید که روابط معنوی انسان از طریق مبارزات توده های ورشکسته از جنگ نه، بل از طریق ایدولوگ های که در خدمت این دستگاه ها قرار دارند تغییر می پذیرند؟ به راستی اگر این گونه است، پس ایدیولوگ های رنسانسی و پس و پیش از آن چه بدی در تاریخ می کرده اند؟! و تاریخ چرا گاو گونه شاخش را به سنگ و دیوار حوادث کور می زند؟؟...

آقای ترکانی در ادامه می نویسد: " عده ای از شاعران افغانستان با الهام از تعدادی شاعر و نویسنده ایرانی بازار پست مدرنیزم را به نام شعر سپید و نیمایی گرم کرده اند. اینها نا دانسته روی خط تقلید از این شاعران ایرانی به نام شعر کاغذ سیاه میکنند. کتاب چاپ میکنند یکی دیگرش را تقدیر میکنند و سخت مخالف فورم شعر کلاسیک عزل، مثنوی، رباعی، قصیده و مخمس اند. البته باید گفت که شاعران نامبرده ایران گاهی ادعا نکرده اند که ما مدرنیزم را و یا پست مدرنیسم را آورده ایم بلکه اکثر این شاعران با تقلید از جریانات ادبی غرب مثآثر بوده اند و گاهی هم خیلی بهتر از شاعران غربی شعر سپید سروده اند. درک معنی اشعار شان معلول یکی از وقایع تاریخ، سیاست، روانشناسی، جامعه شناسی، زیبایی شناسی، اومانیسم در هنر است."

من از جناب ترکانی صاحب می خواهم تا مهربانی کنند از آنانی که در رد قالب های شعر کلاسیک فارسی سخن زده اند، به مخالفت برخاسته اند و یا چیزی نوشته اند، نمونه ارایه کنند. کدامین شاعر جوانی از افغانستان با الهام از شاعران ایرانی بازار پست مدرنیزم را به نام شعر سپید و نیمایی گرم کرده است؟ کی می گوید که هر شعر نیمایی یا سپید حتمن پست مدرن است و یا هر شعر پست مدرن سپید؟ کدام نامرد یا نازنی برای پست مدرن معیار می گذارد که باید چنین باشد یا چنان؟ اصلن از همین پاراگراف شما جدا از همه ای اشتباهات دستوری که دارد و سخت می لنگد، چی معنای یک دستی می توان برداشت؟! آقای ترکانی ادامه می دهد: " ولی عده ای از شاعران وطن ما که در مسایل جامعه، روان انسانی و ساختدار اجتماعی نا آشنا اند شعر را به نام پست مدرنیزم  بازی با کلمات و معانی تلقی مینمایند... در بسا موارد حتی در شعر مطلقگرایی بخرچ میدهند و من حتی عنوان یکی از کتاب های چاپی عنوان( دو پانزده یک سی) را خوانده ام که میشود آنرا مطلق گرایی گفت: این بخاطریکه اگر شعر احساس انسانی است پس تداعی عدد سی از دو پانزده و یا پنج و بیست و جتی بیست وده همان یک  مطلق سی است و احساس درینجا چه چیزیرا میتواند عیر از یک مطلق خشک ریاضی برساند." ... خدای من! این ترکیب "روان انسانی" یعنی چی؟ مگر ما روان حیوانی هم داریم؟ یا روان سنگی، چوبی، آهنی...؟ "ساختدار اجتماعی" به چی معنا؟! مطلق گرایی در شعر یعنی چی؟؟ و به راستی آیا آن دادایسم غول پیکر و عظیم الجثه ای که شما می شناسید، معنایش همین ( چیدن کلمات متفاوت پهلوی هم) است؟ ... به نظر شما این نوشته ها مزخرف نیستند؟ برداشت آقای ترکانی از نام کتاب "دو پانزده یک سی" را که حتمن خوانده اید! من از میان دهها مزخرفات این چنینی، چند نمونه دیگر و بی هیچ توضیحی می آورم تا سرآغاز خوبی شود برای ورود به پرسش های جناب ترکانی عزیز در مورد شعر کوچ. جناب ترکانی چنین ادامه می دهند:  

1.      "شب را پک میزنم

روز جاسیگاری منست

جتی اگر پک زدن یک بی اعتقادی به اصول و قواعد احساسی شعر باشد. شب را نمیشود مثل سیگار پک زد. زیرا شب وروز دو متضاد هم اند نه مثل سیگار و جای سیگاری لازم و ملزوم هم."

2.      "پکه میکند

طبیعت

کتاب شدن آدم را

کتاب شدن آدم  و پکه کردن طبیعت ظاهرن یک نفی اقتدار دیدگاه ما به کتاب و آدم است بگذریم از طبیعت که به آدم سازش دارد وکتاب با آدم."

 

3.      " زنی ریخت تمام تنش را

آنطرف

مردی آبیاری شد

ریختن تن  یک زن  و آن هم برای ابیاری کردن مرد البته تناقض گویی است. زیرا آبیاری به مفهوم ریختن آب در گلدان است نه تمامی تن و اندام زنی. و یا به ترکیب های چون( سردردی دستانم)، ( چشم چشمه پوسید)، ( کتاب شدن آدم را)…

و چنین است سرنوشت شعربنام پست مدرن که واژه های معصوم در یک حادثۀ غیر طبیعی به صلیب کشیده میشود.

4.      من در حالیکه شعر پست مدرنیزم را رد نمیکنم  تاکید روی این مسله دارم که آیا میشود قبل از گفتن شعر مدرن به پسا مدرن بپردازیم. و سوال دیگری که در نزد من است؛ آیا پسامدرنیزم محصول و فراورده ای از شعر کلاسیک بوده میتواند یانه!

به نظر من ما وقتی میتوانیم از مدرن سخن بگویم که بنیاد ها و ساختدار های کلاسیک نتواند عواطف انسانی ما را بیان کند. البته منکر آن هم نیستم زمانیکه ما در اوج ترقی اقتصادی ـ سیاسی قرار بگیرم و بنیاد های فرهنگی ما محصول و یا بازده از این سیستم ها باشد. میتوانیم احساس مدرن تر و بنابرآن عواطف بازتری داشته باشیم. یک مثال ساده آن در اروپا اینست که عاشق های رومیویی و ژولیتی دیگر نمیتواند مطرح باشد زیرا هم رومیو و هم ژولیت بعد از هژده سالگی برای عشق ورزیدن آزاد اند. اما در افغانستان هنوز هم رابعه و بکتاش نمیتوانند بهم برسند و قتل های ناموسی جریان دارد.

5.      بنا بر اینها باید ابعاد هنری شعر، داستان، موسیقی، نقاشی و حتی پیکر تراشی ومعماری از ساختدار هماهنگی با روحیه فرهنگ و ادبیات مردم داشته باشد و نمادی از شیوه زندگی و خواست های مردم را پیگیری کند.

6.      کوه حلق آویز شدم

من حلق آویز شدم

تو حلق آویز شدم

ما حلق آویز شدم

این کوه و این من، تو و ما  در حلق اویز شدن  همدیگر چگونه ارتباط منطقی دارند بر علاوه دانش اموز زبان و ادبیات فارسی دری ازین شعر چه استنباط میکند. حتی اگر بگویم کوه حلق آویز شد ذهن را به بیراهه میبریم چه رسد یه اینکه بگویم کوه حلق اویز شدم  و تو حلق آویز شدم. و اما بعد گوش کنید با این احساس پست مدرنیستی!

7.      رفتی و عکس‌های سیاه و سفیدت جاده های قیس را لیلایی کرد

لیلایی کردن جاده های قیس که مسلمن یک نام است از انسان را خواننده چطور میتواند به نام لیلی ، لیلایی بخواند. و

شعر حلقه حلقه حلقه حلق آویز شدنت را

سرنوشت

بی باکانه نوشت!

سه بار تکرار حلقه چه هنری را برای حلق آویز شدن درین شعر ابقاء میکند.

اگر نیما یوشیج شعر کلاسیک فارسی را در بوتۀ ازمایش روندی نو قرار داد و شاملو آنرا ادامه داد و سپهری چهره ای تازه ای از مدرن سرودن شعر را به تجربه گذاشت و خسرو گلسرخی شعر مدرن را غنایی ساخت و فروغ فرخزاد طرح موسیقایی تازه به ریتم واژه ها داد باید خیلی توجه کرد که بعد از آنان دیگر تکلم به زبان شعر چقدر پر از ابهام و سرگشتگی است که بشنویم مقلدین آنان میگویند:

8.      معشوقه‌ی من هزار سر دارد و یک سودا

این هزاربا سر با یک سودا چه کسی میتواند باشد. قدیمی ها میگفتند یک سر دارد و هزار سودا ولی وقتی پای پست مدرن میاید افاده ها هم باید سر چپه شوند و یک سودا باشد و هزار سر. و باز میگوید:

حجم خاطراتم کم کمک پدر می‌شود

9.      این خاطرات که مثل تن شاعر حجم دارد یکباره پدر میشود و مولودی است از افکار بی ربط کسیکه آنرا به ریشخند گرفته است. درین شعر که مسوول انجمن آشیانه شاعران   سروده است ابهام وفرار از دستور زبان، بهم پاشیدن  عبارات  و هجو نمودن احساس نمودار است چه هنری را میتوان اشاره کرد.

10.  این اقایان  روی همه موازین شعر فارسی دری ادرار میکنند و باور های خرافاتی خود را بر بستر فرهنگ پر بار شعر فارسی دری میریزند و میخواهند نامی از آنان به جای ماند. شگرد زبانی درین محدوده  متلاشی کردن معنانی رسمی و مقرر زبان است.

11.  پستان های پندیده ی مادرت را

و با چنین رویکرد ها بخاطر بسط و توسعه مفاهیم تعبیر های اخلاقی، سیاسی؛ فلسفی و ادبی کنار گذاشته میشود. با چنین طرز دیدی  احساسات ذهن بر مشاهدات عینی، چیره میشوند.و تاکید مفرطی بر فروپاشی واقعیت هاست.

12.  من با مراجعه به و یبلاک آقای محمد یاسین نگاه تنها دانستم که ایشان زیادتر از اینکه به شعر فکر کنند به ساختدار های ذهنی ارجعیت میگذارند. در ویبلاک شان به نام دستهای خودم در اضافه از هفت پارچه شعر پست مدرنیستی خود  جمعا پنج بار به نوبت از چای سیاه و سبز، زن روسپی، پستان های زن را به یاد میاورد.

جناب ترکانی عزیز! مگر ما چند تا شاعری مانند "یاسین نگاه" داریم؟ چند تا کتاب شعری مانند دو پانزده یک سی داریم؟ همین شعرهای را که جناب شما به سخره گرفته اید، نبض زنده ای شعر زمان ماست. وقتی من انگشت راستم را روی هر تک واژه ای آن می گذارم، قلب زنده ای ادبیات ما در آن می تپد! مهم این است که ما درسِ درست انگشت گذاشتن را بر این قلب های زنده ادبی بیاموزیم و یاد بگیریم! پست مدرنیزمی را که جناب شما در خورجین دارید، اگر تعبیر و تفسیرش بر همین سکوها کشانده شود، هیچ عیبی نیست!... پیشنهاد می کنم ترکانی بزرگوار، یا چشم ها باید شسته شوند و دگرگونه نگریسته شوند و یا بگذارید که نگاه، من و نمونه های ما برای شما هم چنان "خط سوم" و ناخوانده بمانیم. زیاد پشت "پست مدرن مُست مدرن" نگردید که حال طفلان خراب می بینم!

یاران هم دل، این توضیح - گونه های آغازین را برای این آوردم تا بدانیم که جناب ترکانی بزرگوار در کجای از دانش پست مدرنیزم قرار دارد. دوباره و از ته دل می نویسم که هدفم از واکاوی و گاهی بازکاوی این طرز تفکرها، تنها و تنها اطلاع رسانی و روشن گری ست. من جناب ترکانی عزیز را خیلی دوست دارم و همین دوست داشتن هایند که خواستم صدای او را دگرگونه فریاد بزنم.

اینک به گونه خیلی فشرده، تک - تک و آفتابی، بی هیچ الزام نقد انگارانه که چنین جوی در این پرسش و پاسخ مطرح نیست، به پرسش های ایشان در رابطه به خوانش وی از شعر کوچ، می پردازم. یادآوری می کنم، به آن بخش از پرسش ها که پاسخ های شان را از پیش در دو سه نوشته ام پرداخته بودم، نمی پردازم. در اخیر تنها نشانی آن نوشته ها را می گذارم، تا خوانش گر عزیز، با مهربانی به آنها مراجعه کند.

بدبختانه که در نخستین گام آقای ترکانی از موقف همه ای "مردمان چیز فهم و صاحب نظر" به یک قضاوت و داوری اشتباه می نشیند و می نویسد که "نود و نه و نه دهم" در صدِ او و دیگران از شعر کوچ چیزی نمی فهمند و از آن چیزی نمی دانند! سپس از من معذرت می خواهد که به چنین داروی رسیده است. نه آقای ترکانی عزیز! من خیلی حقیرم که از من پوزش بخواهی! لطفن از جامعه ادبی ما پوزش بخواه که آنها بار بار به من نوشته اند که شعرم را خوب فهمیده اند و در آن نفس کشیده اند! من در "نگاهی به کوچِ پس از تولد" نوشته بودم که زبانِ تعریف در شعر امروز زبان منطق نیست و این ویژه گی از شعر امروز کاملن رخت بربسته است. از همین روست که لیوتار عصر امروز را عصر مردن تعاریف منطقی می داند. من از آقای ترکانی می پرسم، کدام نفهم! زبان شعر را زبان منطق می داند؟ لطفن همان لوده را به من نیز نشان بده که شعر را با زبان منطق تعریف می کند؟! وقتی فردوسی می سراید که "ز سُم ستوران در آن پهن دشت / زمین شد شش و آسمان گشت هشت"، کجای این شعر در ترازوی منطق قابل پیمایش است، ها؟ به لحاظ خدا آقای ترکانی!! نقدگر، باید سواد نقدگری داشته باشد. این بار من به پاسخ های شما می پردازم. هرچند باربار دلم می شود تا از ارایه پاسخ دست بردارم! این سیاهک های که حالا از خودت نقل می کنم چی اند جناب ترکانی عزیز؟ "...همچنانکه ایشان نظر میدهند اگر شعر فرو رفتن در عمق زبان است پس لاجرم زبان منطقی باید چه خصوصیاتی را دارا باشد؟ و یا اینکه اگر زبان نوشتار هر چند گاهی شعر شمرده نمیشود پس شعر از زبان نوشتاری خارج است و اگر شعر نوشته ای نیست پس چیست که میگوید؛ شعر نه نوشته است و نه هم تفکر و اظهار احساس انسانی!! آیا زبان عادی یا زبان آفرینشگر شعر عاری از تکنیک، روش، قاعده و قانون است؟"من چه نامی را باید بر این سیاهک ها بگذارم؟؟ قضاوت نهایی به آنی که اکنون می خواند!

من در "نگاهی به کوچ پس ازتولد" نوشته بودم: " شعرگذشته ای ما که از سده ی سوم هجری با سبک خراسانی آغاز می شود تا سبک های عراقی، هندی، نیمایی و حتا تا پیش از شعر شکست خورده ی تندرکیای شاهین که آغازگر جریان های جدید شعری در حوزه ایران شد، شعرهای هستند که در مقایسه با شعری که ما امروز در فضای آن نفس می کشیم، زبان شان ویژه گی ها و قواعد زبان گفتار و نوشتار امروز را دارند. جدا از وزن که در سبک های پیشین وجود دارند و با همین معیار شعر ویژه ای آن دورها خلق شدند، من هیچ ویژه گی خاصی نمی بینم که آنها را از زبان گفتار و نوشتار عادی ما جدا سازد. در واقع هنر شعر آن دوره ها جز همان تشبیه، مجاز، استعاره و آرایه های مشخصی که از دستور مشخصی فرمان می گرفتند، چیزی بیشتری نبودند. جدا از پیام های انسان ساز و بزرگی که در متن آنها وجود دارند. اگر همان تکنیک های مشخص و معین نه کم و نه زیاد از آنها برداشته شوند، زبان آن از زبان گفتار امروز نیز پایین تر می افتد."

آقای ترکانی از این نوشته ای من این چنین تعبیر می کند که من غیر از همان "گاو" آخرش! صادقانه دیگر هیچ چیزی ندانستم: "آقای ادیب میگویند « شعر سده های سوم هجری با سبک خراسانی، عراقی و هندی  که ما در فضای آن نفس میکشیم ویژگی ها و قواعد زبان گفتار  و نوشتار امروزدارند جدا از وزن...» یعنی اگر وزن را از گفتارشعر دیروز به کنار بگذاریم همه گفته ها آنچیزی است که حالا ما آنرا زمزمه میکنیم. این حرف کاملن بجاست که واقعیت هرگاهی رنگ تازه ای نمیگیرد . سرخ ، سیاه و سپید همان رنگهای است که ما از خلقت بدان آشنا و آنها را از هم تمیز میکنیم؛ دو جمع دو میشود چهار و دوپانزده یک سی را نمیشود کشف تازۀ پنداشت. آری هنر شعر آن دوره استعاره، مجاز،تشبه ودر یک کلام صنعتی در زبان بود ولی اینکه ما این صنعت را به خاطر تبدیل کلام به گفتار عادی فراموش کنیم عینن مثل آنست که بگویم خوب اگر خانه ای میسازیم تفاوت نمیکند که در آن گاو زندگی کند یا آدم و یا اگر بگوییم بدون پل میشود دریایی خروشان را عبور کرد."

من نوشته بودم: " شعر امروز ما در دنیاهای جدیدی آفریده می شوند. دنیای که آن را پیکاسو خیلی پیشتر از امروز آغاز کرده بود و به همین خاطر هم بود که او می خواست هنر را از بند تقلید طبیعت رهایی بخشد. پیکاسو در هنرش هیچگاهی نخواست به تشریح، تفسیر و یا حتا به بازسازی هستی دست بزند، او همیشه با هنرش پدیده های جدیدی می آفرید و خلق می کرد. او کمبود های را که در آفرینش وجود داشتند و خدا نتوانسته و یا نخواسته است آنها را بیافریند، آفرینشگری می کرد و خود خدا می شد. حتا آنچه را که من در شعر "کوچ" ام گفته ام، "آزاد تر از خدا". بی جای نیست که زبان هنر از جمله شعر را، زبان نگفته ها و نبودن ها می خوانند و از خواننده می خواهد تا بیندیشد و به آفرینش چیزهای جدید بپردازد و خود در موقف آفرنیشگر اثر هنری زانو بزند."

ترکانی بزرگوار از این نوشته ای من چنین برداشت دارد: "علی ادیب نمی دانم دانسته و یا نادانسته  میگوید: « شعر امروزما که در دنیا های جدید آفریده میشوند دنیای که آن را پیکاسو!!  خیلی پیشتر از امروز آغاز کرده بود...» اول اینکه پیکاسو یک نقاش بود نه شاعر و نقاشی، معماری، تصنیف سازی و موسیقی را نمیشود با شاعری ارتباط  مسلکی داد و هر چند هنر نقاشی و شاعری قسمن مسلک است و ای بسا نقاشانیکه با رنگ حالت میسازند و ای بسا شاعرانی که با واژه حالت میافرینند. اما میدانم مراد اصلی علی ادیب نقس پیکاسو در بوجود آوردن مکتب کوبیسم است. بحث در مورد این مکتب درین نوشته خارج از موضوع است اما همینقدر کفایت میکند که بگوییم مجسمه سازی، پیکر تراشی،نقاشی و معماری بخش جداگانۀ از هنر است که با شعر ارتباطی ندارد و هنر بخش های متفاوت دارد. کوبیسم مکتب خاصی در نقاشی است که..." جدا از توان و ظرفیت نوشته آقای ترکانی، شما "توانایی برداشت" ایشان را از متون خوب بررسی کنید! کی می گوید آفرینش چیز جدید در شعر و نقاشی با هم متفاوت است؟ حکم می کنم آن که این چنین باور دارد، بی سواد و نفهم! است. روند و چگونه گی آفرینش یک شعر درست به همان جا ختم می شود که تابلوی نقاشی منتهی می شود. آنچه متفاوت است، ابزار "پرت" شعر و نقاشی به جهان بیرون است نه آفرینش یا روند آفرنیش آن. کدام بی سواد مدعی ست که نقاشی را نمی توان با شاعری ارتباط مسلکی داد؟ و در این حوزه عزیز این "ارتباط مسلکی" شما، به چه معنای به کار رفته است جناب ترکانی؟ در کجا من گفته ام که منظورم از پیکاسو، نقش آن در بوجود آوردن مکتب کوبیسم است؟ چرا اشتباه وکالت می کنی آقای ترکانی؟ من به وضاحت نوشته بودم که پیکاسو می خواست هنر را از بند تقلید طبیعت رهایی بخشد! من نوشته بودم که پیکاسو در هنرش هیچگاهی نخواست به تشریح، تفسیر و یا حتا به بازسازی هستی دست بزند، او همیشه با هنرش پدیده های جدیدی می آفرید و خلق می کرد. او کمبود های را که در آفرینش وجود داشتند و خدا نتوانسته و یا نخواسته است آنها را بیافریند، آفرینشگری می کرد و خود خدا می شد... آقای ترکانی با قصی القلبی تمام می نویسد: "قضاوت منتقدین در کار های پیکاسو نه مثل قضاوت جناب علی ادیب از کهنه به نو بلکه در تمایلات و احساسات او بود با گذشت زمان و تهییج امیالش نسبت به زندگی که روز تا روز رنگ تازه ای بخود میگرفت."

می خواهم بگویم، کدام منتقد بی عرضه ای! به کارهای پیکاسو غیر از " ستیز و گریز او از کهنه و دست یافتنش به نو" به چیزهای دیگری متوسل می شود؟ از ادبیات پیش از تاریخ گرفته تا امروز همین بحث "کهنه و نو" را بردارید، دیگر چه چیزی در جان و جهان ادبیات می ماند؟ مگر همه ای راهکارها و رویکردهای ما تنها بخاطر همین جدال پیوسته ای کهنه و نو نیست؟ فرهنگ های ما مملو از جریان های "کهنه و نو" نیستند؟ به گفته شما مگر همین تمایلات و احساسات نیستند که کهنه و نو می شوند؟ چرا کور می خوانی و کج می نویسی جناب ترکانی عزیز؟ آیا نگرش و داوری این چنینی به پیکاسو گناه بزرگ نیست؟: "او امروز عاشق زنی بود و فردا در نفرتی عجیب از دست نیافتن به معشوق رنج میکشید... او یک روز رنکها را با تپانچه روی یک تابلو فیر میکرد و دوستدارانش میگفتند مرحبا اینست تابلوی که من میخواستم."! پیکاسو را از شعر بردار، جهانی از ترکانی ها را به آن علاوه کن، سرنوشت شعر به کجا می انجامد جناب ترکانی؟ حال آن که به باور شما او نقاش بود نه شاعر!

از کجا به این داوری رسیده ای آقای ترکانی که نظر من در مورد سبک ادبی" متفاوت با بینش ریالیستیک است!" چنین مفهومی را که من به آن اشاره کرده ام، لطفن به من و دیگران نشان بده! و اصلن این "سبک ادبی متفاوت با بینش ریالیستیک یعنی چی؟! کی می گوید که سبک نیمایی برخاسته از محتوای فرهنگ سرزمین های ما (حوزه تمدنی زبان فارسی) نیست؟ آقای ترکانی این ها جریان های بومی حوزه تمدنی زبان عزیز فارسی ست. کدام "ابتر" مدعی ست که سبک نیمایی از مکاتب هنری دنیای غرب آن هم از دادایسم، سورریالیزم، فورمالیزم! و اگزیستانسیالیزم... زاده شده است؟ چرا نوشته مرا این گونه اشتباه نقل کرده ای: ":«سبکی که در شعر امروز جریان دارد ساختدار مشخصی ادبی است ... که سبک های پیشین را در زمرۀ سبکهای آثار متنی میشمارد...این پیمایش و معیار های دیگران نیست که بر ما تحمیل گردد..» این "ساختدار مشخص ادبی" یعنی چی؟ نوشته ای من این گونه بود که باید با امانت داری کامل حفظ و نقل می شد: "سبکی که در شعر امروز جریان دارد، فنون، کارکرد و ساختار مشخصی که در جغرافیای مشخص ادبی امروز (زمین ما) وجود دارد، سبکی ست که سبک های پیش از خود را در زمره ی سبک های آثار متنی می شمارد. از این روست که خواننده و بیننده اش را نیز به آموزش سبک های امروز دعوت می کند. ورنه بی چنین گذرنامه ای، مانع ورودش به این مملکت پهناور ادبی می شود. مایاکوفسکی شاعر قرن بیست روسیه، یک سده پیش، بارهای سبکی شعر دیروز را "متر و معیار دیگران و تحمیل کننده" می دانست که اندیشه ها را به سکوت و رکود می خواندند. اگر بنا شود به قضیه بسیار خوشبینانه هم نگاه کنیم و "شاعرانه گی ها" را در آن حفظ کنیم، خوب است بگوییم که شعر گذشته ی ما بیشتر با بازسازی واقعیت ها در پرتو اصول مشخص شاعرانه گی همدست بود. در حال که شعر امروز، با آفرینش واقعیت ها در یک تحول و انقلاب زبانی همراه و همدست است  و آفریده می شود. واقعیت در شعر امروز چیزیست که از واقعیت های طبیعی و غیر طبیعی در شعرهای پیشین، از زمین تا آسمان تفاوت دارد. تعریف واقعیت های نو خلق شده ای امروز، زبان جدید و امروزی می طلبد و به قول آندره برتون پیشوای سورریالیسم، زبان در شعر امروز، عشق بازی واژگان با هم دیگرند نه چیدمان اصولی محض آنها. بنا بر این، گونه ای نگاه به شعر امروز نیز باید دگرگونه باشد. "چشم ها باید شسته شوند و به جهان به گونه دیگر باید دیده شود." این گونه هم نیست که شعر امروز با گذشته کاملن قطع رابطه و علاقه کرده باشد. ارزشها در جای خودشان باقیست، کوه گونه حضور دارند. مایه های هنری گذشته چربتر می شوند و هسته ها بارورتر می شوند و آنگونه که الیوت باور دارد، درون مایه شعر امروز بازنماینده ی قدرتمند پدر/مادر شاعران ماست، اما با زبان و نگاه امروزی و متفاوت."

من در پژوهش قبلی ام در جای این چنین نوشته بودم که تعبیر غلط و اشتباه جناب ترکانی باعث می شود تا آن بند را دوباره نقل کنم: "عده ای مرا در این شعر به فلسفه بافی و حتا سفسطه چینی متهم کرده اند. صادقانه باید بگویم که من در این شعر نه فلسفه بافم و نه سفسطه چین. من فقط خواسته ام سرنخی بدست فیلسوف و مستدلل بدهم. که یکی از ویژه گی های شعر است. و اگر ویژه گی شعر نیست، دیگران این ویژه گی را برای شعر می آفرینند. درست است که خواننده در نخستین برخورد با شعر امروز، آن را یک مشت فلسفه می بیند که گویا در اخیر هیچ چیزی از آن بدست نمی آید و به قول خداوند گار بلخ پای های که در این راه برداشته می شوند، همه "چوبین و بی تمکین" اند، اما با چند بار حضور، اندیشیدن و تفکر به وضاحت روشن می شود که واقعن پاهای شعر بی تمکین نیستند، چون چوبین نیستند و در نتیجه دور باطل استدلال را با خود ندارند. تنها کافیست که با شعر برخورد هرمنوتیک صورت گیرد و خواننده در نقش یک پژوهشگر به تفسیر آنها بپردازد و این بهترین متودولوژی در شناخت شاعر امروز است که در قیافه ی شعرش حضور یافته است. نزدیکی شعر با فلسفه در دیر رسیدن مخاطب به هسته و پیام آن است که برجسته گی ویژه ی شعر امروز است. چیزی را که ژاک دریدا در "میتافزیک حضور" خود مطرح می کند و به تاخیر معنا در آثار، بخصوص در اثرهای هنری باورمند است. اگر اینگونه نباشد، دغدغه های انسان پیچیده ای امروز با چنان وسایل و ابزار ساده امکان پذیر نیست. دغدغه های انسان امروز پیچیده تر از فلسفه است. از همین رو، راه بیان این دغدغه ها نیز پیچیده گی ها و ناهمواری های بیشماری را می طلبد. انسان "بیدل" امروز، اگر مملو از کوهها و کوتل هاست و معناهای بلند دارد، مانند "سرآهنگ" خواننده ای هنرمند نیز می طلبد تا با فهم تند خویش در قشنگ ترین راگ موسیقی آن را به سُر بنشاند و از خراش برداشتنِ گوشِ اندیشه ها پیشگیری کند. اگر خواننده ای استاد در اینجا "حاجی هماهنگ" شد، شعر بیدلانه که در راگ سرآهنگ به سُر نشسته بود نیز، به بازی و مسخره گرفته می شود، گوشِ اندیشه ها را می خراشد که این واقعن وحشتناک است. در نهایت اینکه من وقتی فرمالیسم را در سورریالیسم پیوند می زنم و "تغییر شکل در واقعیت" که محور اصلی فرمالیسم است را از آن بر می دارم به گونه ای از تعریف برای شعر امروز نزدیک می شوم و کماکان شعرهای من چنین ویژه گی های را در بطن خود دارند. ورنه پشت پا زدن به زبان معمول، آشنایی زدایی و آفرینش واقعیت های جدید در فراواقعیت ها به استثنای تفاوت های که در تکنیک های این پشت پا زدنها وجود دارند، همان چیزهای است که بین شعر امروز، فرمالیسم و سورریالیسم به گونه مشترک وجود دارند."

این جا آقای ترکانی آمده و محتوای نوشته ام را این گونه تحریف کرده است: "آقای علی ادیب در باره ای شعر « کوچ » اش نظر میدهد که گویا عده ای او را به فلسفه بافی متهم کرده اند. میخواهم بدانم که ایشان  مثلن درین شعر کدام فلسفه و از کدام نوع برخورد علمی و یا هم اجتماعی با پدیدۀ « کوچ» نظر انداخته اند: میگویند من فورمالیسم رابا سوریالیزم پیوند زده ام... چرا این پیوند نمیتواند مثلن مطابق به ذهنیتگرایی از کوج و یاهم مفهوم ارزشمندی از آنرا بدست دهد." جناب ترکانی ادامه می دهد: "درین شعر آمده است: آنجا کسی هستم که کوچ میدهم چشمهایت را / کسی هستی اینجا / اینجاکسی هستی که کوچ میدهی چشمهایم را / می بریم هردو را در یک درخت ...  "این همآمیزی  کسی که چشمها را کوچ!! میدهد با تو و او که هر دو یکی شده اید  واز دویی و دوگانگی گپی در میان نیست را چگونه میشود فهمید؟ و یا:" ما کوچ میافرینیم در خدایی که او نیست. ما « من و تو» و یا او( صیغۀ جمع)  آفریننده ای « کوچ » ایم  در خدای که « او» نیست." ایشان از این بند شعر این گونه تعبیر می کند: "حالا من و تو و او جمع یکدیگر را چگونه میتوان به من، تو و بلاخره « او» که خدای در او نیست یکجا فرض کنیم و بعد از خدا آزادتر!!. با کمال احترامی که به آقای ترکانی عزیز دارم، من این برداشت هایش را جز ویرانی شعر کوچم و یک مشت مزخرفات چیزی بیش نمی دانم!

این هم توضیحی که من درباره این بندهای شعرم نوشته بودم: شعر خود با یک "هم آمیزی" آغاز می شود. این هم آمیزی غیر ممکن است جز با یک عزیزی که تو او را و او ترا مانند نفس در همدیگر می کشید و در واقع تو او شده ای و او تو شده است، همدیگر و یکی شده اید. دویی و دو گانه گیی در میان نیست. وقتی می گویی که کسی هستم آنجا که چشم هایت را در خود کوچ می دهم و او چشم هایش را در تو کوچ می دهد، شما چقدر در همدیگر حل شده اید! عین یکدیگر شده اید در واقع. چقدر این جدایی ها و دوری ها از میان رفته اند! و این کوچ دادن چقدر نمره ی منطقِ تفسیریِ شعری اش بالا می پرد که وقتی شما چیزی را کوچ می دهید و یا خود از جای به جای دیگری کوچ می کنید، چیزی از شما در آنجا باقی نمی ماند و این اصل درباره ی چشم ها، چقدر مصداق پیدا می کند! نهایت این کوچ چشم ها، درختی است که که ریشه هایش همان نازنین همراه و هم کوچ شماست که خود سراپا "رفتن" شده است. بعنی تنها چیزی که شما از او می بینید، پیوسته رفتن او با شما و در شماست که دیگر شما او را در تندیسه ی یک "رفتن" کامل می بینید، نه آن صنم زیبا رویی که از پیش می شناختید. جالب اینکه شما این کوچ را که خود کوچ شده اید، در جای می آفرینید که خدای وجود ندارد! اگر شما کوچ را می آفرینید و شما آفریدگارید، پس طبیعیست که ثنویتی در کار نیست. بنا بر این، در جای که شما خدا شده اید و دست به آفریدن کوچ می زنید، خدای دیگری وجود ندارد و شما خود خدا شده اید. افتادن کوچ در رفتن او که سینه ات به عنوان پناهگاه امن دل، راهِ رفتن اوست، بیانگر زیباترین و آزادترین هم آمیزی است که حتا برای خدا نیز میسر نیست. زیرا خداوند در هستی خویش مسوولیت های دارد که کنار آمدن با این مسوولیت ها، از او سلب آزادی می کند، که برای تو هرگز چنین نیست. در این بخش از شعر و در بخش های پسین، تکنیک های جانشینی و همنشینی دگرگونه به کار برده شده اند. وقتی که شما می گویید: "کسی هستم آنجا که کوچ می دهم چشم هایت را" و یا "کسی هستی اینجا که کوچ می دهی چشم هایم را" از صنعت جانشینی محتوایی حجمی استفاده شده است. خواسته ام بگویم که من در آنجا بجای تو تصمیم می گیرم، چون تو شده ام و چشم هایت را که چشم های من شده است، کوچ می دهم به اینجای که من هستم و متاسفانه که تا حال نبوده ای. به همین گونه بردن چشم ها به یک درخت که ریشه هایش راه رفتن تو بر سینه ای من است و افتادن کوچ در این رفتن و زمین، نیز آمیخته با همین تکنیک است. که هرگز منزوی و برون افتاده از بدنه ی کلی شعر نیست."

آقای ترکانی در جای از نوشته اش این گونه می نویسد: "اینکه شاعر گرامی ما چشمها را کوچ میدهند نمیدانم با کدام ذهنیت؟" اگر حضرت ترکانی هم زمان با رودکی سمرقندی می زیست و آن پیر چنگ نواز می خواند که : میر ماه است و بخارا آسمان / ماه سوی آسمان آید همی، بدون شک وی رودکی را کافر هستی و واقعن او را کور می دانست. زیرا به قول ترکانی، بخارا را آسمان خواندن و شاه را ماه گفتن، با هیچ ذهنیتی! جور در نمی آید! می پندارم رودکی خق داشته است تا در بخشی از روزگار حیاتش جهان را سیاه ببیند! توصیه می کنم آقای ترکانی عزیز! وقتی به جنگ شعر می روی، سلاح منطق را بگذار، که با این حال ما را نیز روزگاری کور خواهی کرد!

از ابتدا تا انتهای نوشته از بسکه به بدیهیات و مسلمات پرداخته ام، واقعن خسته شده ام. پرونده این بحث را می بندم و تنها معنای واژگانی "قوطان" را شرح می دهم که در نوشته های پیشینم به آن نپرداخته بودم. در اصطلاح بومی هزاره ها، به ویژه هزاره های جاغوری، "قوطو یا قوطان" نام پرنده ای ست که هر ساله در آغازین روزهای فصل بهار، گله گله و جوپه جوپه در ورای کوه پایه های طبیعی و آسمان هزارستان پدیدار می شوند و در قطارهای منظم و هماهنگ سینه ای فضا را می شکافند و به سوی سرزمین های حاصل خیز و پر آب و نان، بی هیچ درنگی پیوسته بال می زنند، می خوانند و از قحطی سرزمینی که کوچیده اند، با هم قصه ها می گویند. این پرنده های کوچی را هزاره های بومی هزارستان بنام "قوطو یا قوطان" می گویند. از آن جای که این پرنده گان همیشه به گونه دسته جمعی و در صفوف منظم و همراه پرواز می کنند، در میان هزاره های جاغوری که من نیز اهل آن جایم، بیشتر به "گَلَه قوطو یا گله قوطان" معروف است. اگر خودم به آوردن این واژه زیبا در شعر کوچ به لحاظ نقد مدارانه نگاه کنم، طبیعی است که هم از نقطه نظر پیوند تاریخی، هم از نگاه باز آفرینی و هم از نظر داوری که از جایگاه یک خوانش گر از آن باید داشته باشم رابطه های قشنگی می یابم. این که با این واژه ای بومی و قشنگ سرزمینم چگونه راه رفته ام و چسان در ساختار شعرم از آن استفاده کرده ام، زبان گویای نسل و زمانم آن را داوری خواهد کرد.

آن چنان که در بالا نوشته بودم، می خواستم بخش های از پیام های بانو زینت نور را از فیس بوک که در ذیل نوشته ای جناب ترکانی نوشته بود، بی هیچ دخل و تصرفی این جا نیز بیاورم که متاسفانه قصه روده دراز شد. از این رو از یاران همدل می خواهم تا به پیام های عزیز زینت در فیس بوک مراجعه کنند. بی شک که به خواننده عزیز در فهم بیشتر "کوچ" کمک می کند و مایه های ارزنده و زیبای را در بطن خود دارد. من با حضور فعال و پر رنگ یارانی مانند زینت عزیز به آینده نقد ادبی کشورم امیدوارم. زیرا اینان "آن گاهی می گویند که می دانند" و نیز می دانند که نادانسته لب گشودن و سخن پراندن، به روی جهان تف انداختنی بیش نیست!

نوشته های من در توضیح شعر کوچ، شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد و گفتگوی من با کاشانه نویسنده گان افغانستان در رابطه به پست مدرنیزم را در صفحه های انترنتی آسمایی، کاشانه نویسنده گان افغانستان، وبلاگ خودم و بعضی سایت های دیگر می توانید دنبال کنید. آن گاه مطمینم که مشکلی باقی نمی ماند.

 

شعر کوچ

کسي هستم آنجا

آنجا کسي هستم که کوچ مي دهم چشم هايت را

کسي هستي اينجا

اينجا کسي هستي که کوچ مي دهي چشم هايم را

مي بريم هردو را در يک درخت

که ريشه هايش رفتن توست در زميني که سينه اي من است

ما "کوچ" مي آفرينيم در خداي که "او" نيست

افتاده است کوچ در رفتن تو و زمين من

از خدا آزادتر

کوچ چقدر ما شده است

ما چقدر کوچ شده ايم

کوچ چگونه زمين ما شده است

ما چگونه زمين کوچ شده ايم!

کوچ! که کوچ، که کوچ،

شاملو در کوچ بي سواد است، رفتن!

"روزگار غريبيست نازنين"

حال مي دانم، رفتن!

از کوچ هاي که ماهيان خودکشي مي کنند نارسيده در جمجمه هاي آبشار

از خلاي که قوطان ها منفجر مي شوند در صليب برفها

از گوزن هاي که خدايان شان پلنگ شده اند در آمازون کوچ هاشان

ارسطو را در ريچاردمير پست مدرن باش در اليوت

کِي مي گويم که جمجه ها "لوده" نبودند در خدا؟

کِي مي گويم؟

چقدر دروغ بوديم در خود!

چقدر در نفهميدن ها جشن شديم!

و نوشيدند ما را دروغها!

کوچ در ماييم که آدمهاي قاموس وجود ندارد

من زبان شده ام در او که تو هستي

تو زبان شده اي در او که من هستم

ما زبان شده ايم در او که ما هستيم

ما نگاه شده ايم در او که ما هستيم

ما در همه يي ما شده ايم

هستي آغاز مي شويم از کوچ در همه يي ما

همه يي ما با همه کس در همه چيز آغاز مي شود که کوچ نيست

در آغازي که او نيست

خدا نيست در آغازي که ما نيستيم

همه يي ما با همه کس در همه چيز مي ميرد که کوچ هست

تنها ما مي ماند که هست

همه چيز در ما مشروع مي شويم

ما مي شويم آخرين مدل در سکس که نيست سکس

ما مي شويم طولاني ترين بوسه که نيست بوسه

جاي که سکس ها مي شويم در بوسه

آغاز مي شود سکس ترين خدا با سکس ترين ما در سکس ترين بوسه

دوشيزه گان وحي زاده مي شوند در ما

سکس مي شويم در مست

خيام در کوچ بي سواد مي شود که شراب مي شود در مست

مي شويد انديشه اي هفتاد و دو ملت را با خون انگور

ما خيام نمي شويم در انگور

خيام مي شويم در سکس

تا بشوييم انديشه اي هفتاد و دو ملت را بي خون سکس

سکس شاه بيت شعر خدا مي شود که ما هستيم

ماهيان مي کوچند تا سکس شوند

قوطان ها مي کوچند تا سکس شوند

گوزن ها مي کوچند تا سکس شوند

***

بر کوچياني که سکس شده اند درود باد

در طلوع سکسي ترين خورشيد

 (علی ادیب، ناروی)

07/05/2011

+ نوشته شده در  90/02/17ساعت   توسط علی ادیب  | 

سلام مادر!

امروز سخت غمگینم و آزرده! نمی دانم، گویی غم های همه ای کهکشانها را بر روی شانه های من گذاشته اند. امروز به آموزشگاه نرفته ام. کتابخانه شهر نیز بسته است. فروشگاه ها نیز بر دل های شان ققل زده اند. شهر ساکت است و آرام. خلا در کوچه کوچه ای زمان جاریست. من نیز مانند هزاران آدم دیگر به خیابانها نریخته ام و در خلوتگاه خویش مانند قورباغه ای گرسنه، پُر و خالی می شوم.

یادت هست برایم می گفتی: پسرم، نام دیگر زنده گی تنهاییست. آدمی از تنهایی در تنهایی زاده می شود. نخستین نفسش را نیز در تنهایی می کشد که این آغازین نفس، سرچشمه ای همه ای گلگمش های تاریخ زنده گیش است. نخستین درام زنده گی ام که تو کارگردان آن بودی و من بازیگر، همین درام تنهایی بود. برایم گفتی که با تنهایی خو بگیرم و عادت کنم... از پهنای زیبای آغوش مهربانت و این جهان بزرگ، تنها گهواره را چونان زندانی به من بخشیدی و دست و پایم را آنگونه زولانه بستی که با هر قلاجِ نجات، "صدای بی آبرویی" من در گنبد تنگ گهواره می پیچید و خواهرم بر من می خندید و من تنها می توانستم اشک بریزم. وقتی گریه هایم بلند می شدند، یادت هست دلت چگونه شور می زد و من تندی ضربان قلبت را از مسافت های دور می شنیدم. تو با آنکه وزنه های بزرگی نان و نبات بر سر داشتی و گوشت جانت قطره قطره آب می شد و از گوشه ای چادرت بسان مرواریدهای آرام آرام به زمین می افتاد، آماده می شدی تا برای خشن ترین عزراییل دنیای تنگ خانه ای ما، دیگ و دخمه ای دست و پا کنی تا مبادا جان مرا بگیرد. حال آنکه از گرفتن جان خودت هیچگاهی نترسیدی و بسان هر مادرِ طبیعت، بدترین مرگ ها را پذیرفتی تا جانِ بی جان و جهان مرا داشته باشی. یادت هست شامگاهی که عزراییل نانش کمی نارسیده مانده بود، چندبار می خواست نفس مرا بگیرد که ای کاش می گرفت! اما تو سپر می شدی و اندام لاغرت چون توپ فوتبالی به این سو و آنسوی میدان خانه ای ما شوت می شد! یادت هست آنگاهی که خنده های سرخ بر لبانت نقش می بستند و تا بر گهواره ای من می رسیدی که چتر نجات شوی، خنده های سرخت نیز لبریز می شدند و بر جان و جهان من فرود می آمدند، تو باز هم می خندیدی تا من شاد باشم و گویی آبی از آب تکان نخورده باشد!

با همه ای آن تنهایی ها و درس های که تو از این تندیسه وحشت به من می دادی، من هیچگاهی تنهایی را حس نمی کردم مادر! تو برای من همه چیز بودی. من خنده هایم را در گریه های تو می دیدم. گریه هایم را در خنده های تو و آن شرابی که از نوک پستانهایت در دهن کثیف! من می چکید و من تا شش ساعت دیگر مست و ملنگ در گهواره ام می افتادم و غرق بی دغدغه ترین پادشاهی خویش می شدم.

مادر! امروزه نیز من تنهایم، حتا تنهاتر از همه ای تنهایی های آن زمان. گهواره هست، اما هرگز آرامش آن روزگار را ندارد. نان و نوا خیلی پُر رنگ اند، مگر هیچگاهی نشه و مستی آن شرابی را که از پستانهای تو می نوشیدم، ندارند. امروز تنهایی من از جنس دیگریست، آنگونه که گریه هایم نیز از جهان های متفاوتی به سراغم می آیند، انگیزه های متفاوتی دارند و در فضاهای دگرگونه ای ریخت می گیرند...

من این تنهایی ام را تا هنوز نتوانسته ام بدانم، بفهمم و با وی کنار بیایم. سخت کشنده است این تنهایی! سخت ویرانگر است این تنهایی! خیلی زشت است و واقعن نازیباست! اشک هایم را در می آورد و توام با اشکها اندک آرمشم را نیز می کشد که مرا می کُشد!

مادر! امروز من در هفته مقدس جغرافیای این سرزمین نفس می کشم، مانند مسیح تنهایم. دلم می شود وارد اورشلیمی دیگری شوم، رومیان دیگری دست و پایم را زنجیر باران کنند و بر صلیب جلجتای دیگری میخکوب شوم، تا من با رستاخیز و قیام دیگری بر جهان هرچه تنهاییست بتازم و برای همیش نیست و نابودشان کنم! سخت دلدیقم مادر! سخت ویرانم! دگر توان نوشتن از من سلب شده است! مرا ببخش! بگذار تا از خلوتگاه خودم به خلوتگاه جمع بروم، زیرا این گونه تنهایی در این خلوتکده، بوی مرگ می دهد. می ترسم مادر! من رفتم تا به خیابان بریزم! دوستت دارم مادر!

(علی ادیب، ناروی)

21/04/2001

+ نوشته شده در  90/02/01ساعت   توسط علی ادیب  | 

پاسخ های من به پرسش های دوست عزیزم سلیمان دیدار شفیعی. این نوشته در کلکینچه ارگان نشراتی کاشانه نویسنده گان افغانستان و صفحه فیس بوک آن نیز نشر شده است. 

*********************************

س.دیدار: ادیب را سلامی ادیبانه! هرچند مرا با تو معرفتی‏ست قدیم، اما خوانندگان (کلکینچه) دوست خواهند داشت مصاحبه‏‏شونده‏ی این شماره را به گونه‏ی خیلی مختصر بشناسند. ادیب کیست و چه می‏کند؟

علی ادیب: درود دیدار نازنین. در کلاس روزنامه نگاری برایت گفته بودم که من مجسمه ی روتردامم. بیشتر از این من نیز خودم را نمی شناسم. زیرا به قول الکسس کارل تاهنوز به خود نپرداخته ام و به گفته جان دیوی انسان امروزم و از خود بیگانه. اینکه چه گلی به آب می دهم، مالامالم از تهوعِ "زیبای" سارتر و خشم "عزیز" کامو.

س.دیدار: این را با من گفته بودی، اما با عزیزی که اکنون خودت را می خواند چه می گویی؟

علی ادیب: چیزهای را که با تو گفته بودم با خواننده ام نیز می گویم به اضافه اینکه: علی ادیب شاگرد کلاس روزنامه نگاریست و در جهان ادبیات نفس می کشد.  

س.دیدار: امروز مقوله های جدیدی؛ مانند: مدرنیزم، پست‏مدرنیزم، پسامدرنیزم، شعرنو، شعرمعاصر، شعر پیشرو و... در عرصه‏ی زبان و ادبیات راه پیدا نموده اند، دوست دارم یکی از این مقوله ها را از زبان و نظر خودت برای خوانندگان (کلکینچه) به معرفی و کندوکاوی مختصر بگیریم. روی مدرنیزم، بحث های زیادی انجام یافته است، با پست‏مدرنیزم شروع می‏کنم. چه برداشتی از پستمدرنیزم داری؟

علی ادیب: وقتی این سوال از میشل فوکو پرسیده شد، چنین پاسخ داد: چون هنوز نمی‏دانم که مدرنیزم چیست، بنابر این، سخن راندن از پست‏مدرنیزم، ره به جای نمی‏برد. من نیز تا هنوز از پست‏مدرنیزم چیزی نمی‏دانم. در عالم نافهمی، خاموشی بهترین نعمت است.

 

س.دیدار: اما در شعرهای اخیرت بارهای از پستمدرنیزم دیده میشوند و یا حداقل خودت به پستمدرن بودن شعرهایت باورمندی. چگونه از چیزی که نمیدانی، سخن میگویی؟

علی ادیب: من در دنیای نفس میکشم که نزدیک به یک سده پیش از مدرنیزم عبور کرده و در جهان پس از آن یا "پست مدرن" زندگی می‏کند. من پست مدرنیزم را کماکان در شعرهای بیشتر هم‏نسلانم از جمله شعرهای خودت احساس و تجربه می کنم. پست مدرنیزم یک حرکت یکنواخت و تک‏بُعدی در بخشی از یک دور مکمل زندگی امروز بشر نیست و نطفه‏بندی آن نیز تنها از هنر آغاز نشده است، بلکه در همه‏ی بخش های زندگی وجود داشته است. پست مدرنیزم خیلی آفتابی در فعالیت های هنری روزمره ما جریان دارد؛ هرچند بیشترین روزمره‏گی های غیرهنری ما سالها از آن فاصله دارند. از جانبی، پدیده‏های "جهان وطنی"، "نور شدن و همه‏گیر شدن اطلاعات"، "گرایش های حتمی اومانیستی در کمال خلوت و تنهایی و نهایت بی‏خلوتی و جمعی" که همه از ویژه‏گی های عزیز پست مدرنیزم اند، ما را در اعماق رودبار بی سر و ته خویش می کشاند. اتاق کوچک خواب ما تخت رستمی‏ست بر فراز همه‏ی هستی که حوزه‏ی دید ما را از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب عالم وسعت می‏بخشد. امروز سرزمین ما به سی میلیون سرزمین کوچک تجزیه شده است. در این سی میلیون سرزمین، انسان های زندگی می‏کنند که به مراتب پست‏مدرن‏تر از لیوتار، اریک فروم، هارولدبلوم، هاواردزین، گابریل گلکو، نوام چامسکی، ریچاردمیل، میشل، فریدریک جمسون، جان بارت ...هستند و نیز میلیونها انسان دیگری زیست دارند که در روزگار پیش از تاریخ نفس می‏کشند. این است که رگه‏های از پست‏مدرنیزم در شعرهای من وجود دارند. در کنار آن، وقتی کسی دانش آموز پیگیر این عرصه باشد، کماکان پست مدرنیزم در داده‏هایش جلوه می‏نمایاند.

 

س.دیدار: خُب، پس به عنوان دانش آموز این عرصه، پستمدرنیزم را چگونه یافتهای؟

علی ادیب: پست‏مدرنیزم ادامه‏ی مدرنیزم است، همانگونه که مدرنیزم در تداوم ادبیات کلاسیک  و سنتی شکل گرفت. تفاوت عمده‏ی پست‏مدرنیزم با مدرنیزم در سنت‏گریزی و شالوده‏شکنی آن است. مدرنیزم وقتی در ادامه‏ی جریان پیش از خودش به برگ و بار نشست، به جای اینکه از اسارت ساختارهای محدودکننده و ویژه‏گی‏های دست و پاگیر قبل از خودش رهایی یابد، در عوض خود  بسان موری در جالک‏های این تارتنک گیر ماند و اسیر شد و ضابطه های مشخصی برایش آفریده شد که از آنها به "سنت نو" یاد می‏شوند. به گونه‏ی نمونه، یکی از این ضابطه‏ها این بود که رابطه‏ی دالی و مدلولی و یا علّی و معلولی گونه‏ی رابطه‏ی یک سویه، یگانه و یک به یک است. به این معنا که آنچه را که من از درون ساختار و متن یک اثر کشف و برداشت می کنم (حالا در هر حوزه‏ی که باشد)، شما نیز عین چیز را کشف و برداشت می کنید. هردوی ما از عین معلول به علت واحد و از همان مدلول به دال یگانه‏ می رسیم. اما پست مدرنیزم اذعان داشت که به تعداد انسان‏های که در این دنیا وجود دارند، رابطه ها وجود دارند. به این خاطر است که میشل فوکو و ژاک دریدا هردو به رابطه های متعدد دالی و مدلولی در یک متن باور دارند و شهرت این جریان به جریان "هنجار شکن" نیز در حقیقت از همین تاریخ آغاز می‏شود. متاسفانه در ادبیات امروز ما، "هنجار شکنی" دقیق بررسی نشده و درست درک نگردیده است.

 

س.دیدار: به موضوع جالبی اشاره کردی ادیب عزیز! به نظرت هنجارشکنی چگونه صورت می‏پذیرد؟

علی ادیب: ما در دو حالت دست به شکستن هنجارها و ساختارها می‏زنیم که دو نتیجه‏ی متضاد از آنها بدست می‏آید.نخست اینکه ما هنجارها و ساختارهای موجود را به دقت می‏شناسیم و آن را ظرفی می دانیم که برای انتقال مظروف ما تنگی می‏کند. آن را برای بیان اندیشه، احساسات و عواطف خویش وسیله‏ی درست و مناسبی نمی‏دانیم. آن را گونه یا مرتبط سالم و کارای برای ژن های فرهنگی از سلف به خلف خویش نمی‏پنداریم. در اوج آگاهی و یقین آن را طلایی آلوده در مس و ناخالص می‏دانیم که به پالایش نیازمند است. هر ذره‏ی آن را سبک و سنگین کرده‏ایم و می‏دانیم که واقعن آن ذره طلا نیست، مس است. اینجاست که ساختار شکنی و هنجار گریزی می‏کنیم و به جای می‏رسیم که ذهن و اندیشه‏ی ما آن را می‏پذیرد. البته نه به عنوان یک ساختار و هنجار جدید، بلکه در اوج بی‏ساختاری و ناهنجاری در نهایت رابطه‏های متغییر و متفاوت. کتاب "پنج معمار" را حتمن خوانده‏ای. وقتی مهندس امریکایی ریچاردمیر می‏بیند که ساختمان های مدرن و جدید نیویارک توان ارتباط با تاریخ و شهر را ندارند، در سدد طرح جدید نقشه‏های ساختمان ها و خانه ها بر می‏آید که هم نو باشند و هم بتوانند میان شهر و تاریخ رابطه ایجاد کنند. درست از همین جاست که پست مدرنیزم به گونه‏ی یک جریان متولد می‏شود و در قالب یک مانیفیست نام "پست مدرن" بر آن گذاشته می‏شود که این نام، خیلی قشنگ، رابطه‏ی عزیز امروز را با گذشته یا مدرن، حمل می‏کند و کماکان مبین آن است. بعدها این جریان در همه‏ی ابعاد از جمله هنر و ادبیات نیز وارد می‏شود و به یک حرکت فراگیر بین المللی مبدل می‏گردد.     

دوم اینکه هنجارها و ساختارها را نشناخته، زندگی ادبی جدیدی را در برهوت ناشناخته‏ی اساس می‏گذاریم که بهشت ناکجای آن سرگردانی مطلق است  و من از آن به "انحراف منفی و آفت یا افت ادبی" تعبیر می‏کنم که متاسفانه در بعضی حالت ها در جامعه‏ی ادبی ما اینگونه ساختار شکنی ها بیشتر مد شده است و این را هم می‏دانیم که آنچه "مد" شود، تاریخ مصرف مشخص و عمر کوتاه دارد. ساختارشکنی ها باید از نوع نخست باشد. تنها در این صورت است که می شود از آن نتیجه مطلوب گرفت. 

 

س.دیدار: برای پست‏مدرنیست بودن، چه معیارهای را باید مدنظر گرفت؟

علی ادیب: نخست باید بگویم، آنکه پست مدرن است، چون سنتها و پساسنتها را درنوردیده و آنها را فتح کرده است، در بند هیچ معیار و قاعده ی نیست. اگر قرار باشد اصلی را برای پست‏مدرنیست ها، فرض کنیم، جدی‏ترینش در نهایت امر "اصول گریزی" است، برعلاوه اینکه نتیجه کار باید حتمن ادبی و هنری باشد، چون محور بحث ما در حوزه‏ی شعر و ادبیات است. پست‏مدرنیزم اشباع انسان پست‏مدرن از سنت ها و مدرنیزم است. انسان پست‏مدرن آنقدر مدرن می‏شود که دیگر در هیچ قالبی از جریان های پیش از خود نمی‏گنجد. این است که او باز می شود و آزاد. در کمال لاقیدی و آزادی پر می کشد و هی پرواز می کند. او در این اوج همه چیز را زیبا و عزیز می‏بیند. هیچ چیز برایش بی مفهوم و نازیبا نیست، حتا مرگ، پوچی و ... پیشتر از ترکیب های "تهوعِ زیبا" و "خشمِ عزیز" یاد کردم. انسان پست مدرن برخلاف سارتر و کامو زنده گیش مملو از ملالت و کسالت نیست و باغش نیز بوی استفراغ نمی دهد. اگر استفراغی درکار هست، قشنگ و زیباست. خشمش نیز عزیز، صمیمی و مهربان است. به باور من، انسان پست مدرن به معنای مطلق آزاد است و گونه ی آزادی و آزاد بودنش نیز انتقالیست و هر لحظه در حال تغییر.   

 

س.دیدار: با این حال، شعر پستمدرن چگونه یک شعریست و آنطور که اشاره کردی، نخست این مقوله در حوزه‏ی معماری مطرح گردید، زایش و تأثیر آن در ادبیات از چه زمانی آغاز یافت؟

علی ادیب: پست‏مدرنیزم را برای بار نخست چارلز اولسون در حوزه شعر و ادبیات وارد کرد و تاکید می‏کنم که مهمترین شاخص در شعر پست‏مدرن، همان سنت‏گریزی و ساختارشکنی آن است. البته با همان بارهای که من پیشتر یادآوری کردم. دستور گریزی، ابهام، زبان/زن/مرد باره‏گی، کارکرد شعری و مهمتر از همه هم‏پیوندی ژانرهای گوناگون در امتداد معنای واحد برای شاعر که خواننده‏ی آن/آنها را و یا غیر آن/آنها را با کشف خویش بدست می‏آورد و ساختار متفاوت شعر، همه از ویژه‏گی های شعر پست‏مدرن اند. با وارد شدن شعر دیجیتال در حوزه ادبیات پست‏مدرن، شاید در آینده ها شاخص های دیگر و بیشتری برای پست مدرنیزم چیده شوند. زیرا در این گونه شعر ساختارشکنی به اوج خود می رسد. آنچه را که آقای موریس بلانشو در رابطه به برداشتن مرزها از ژانر های متعدد و حتا در آثار ادبی و غیر ادبی یا ادبیات و غیر ادبیات مطرح کرده بود، در این نوع شعر به صراحت دیده می‏شود. شما در حال خواندن شعر دیجیتال در صفحه‏ی وسیله‏ی دیجیتالی تان هستید که ناگاه با یک کلیک، وارد دنیای جدید تصویر و صدا می‏شوید که هرگز با سیر و سفر اندیشه‏ی‏تان که تا حال داشته است، ناهمگون نیست. بنابراین، هرآن شعری که دست کم این مولفه ها را داشته باشد، می‏توانیم آن را شعر پست‏مدرن بگوییم. شعر پست‏مدرن شعر است. یعنی اثریست هنری و ویژه‏گی های دارد که ما آن را بنام ژانر شعر می‏شناسیم. اما شعرِ مدرنِ تنها یا شعرِ سنتی تنها نیست. شعر پست‏مدرن شعری‏ست سنتی و مدرن بر علاوه‏ی دغدغه های که یک انسان هنرمند یا شاعر پست مدرن دارد. به گونه‏ی نمونه، یکی از دغدغه های شاعر پست‏مدرن ممکن است همین عروض باشد که حداقل درنگی در جریان اقیانوس اندیشه و احساس وی ایجاد می‏کند. بنا بر این، وقتی شاعر بخواهد عروض را با تمام قواعد آن می‏شکند و خویشتن را آنگونه که خود می طلبد ابراز می‏کند، بدون اینکه از شاعرانه‏گی خودش و یا شعریت شعرش کاسته شود. به گفته‏ی هارولد بلوم، شعر پست مدرن شعریست که تاکنون نوشته نشده است و باید نوشته شود.   

 

س. دیدار: گفتی پستمدرنیزم از "دور مکمل زندگی" انسان سخن میگوید، نمونه های مشخصی را سراغ داری؟

علی ادیب:بلی! فیمینیسم در سیاست، در حقیقت جنبشی‏ست پست مدرن. فعالیت های سازمان های مانند برادران راک فیلر. در معماری، همان کتابِ "پنج معمار" که بعضی ها آن را مانیفیست پست‏مدرنیزم می‏دانند که در سال 1972 در نیویارک چاپ شد. تکنولوژی های جدید صنعت دیجتالی با همه‏ی وسعتی که دارند.

س.دیدار: لیوتار پست مدرنیزم را "مدرنیزم برعلاوهی بحران هایش" میداند، این سخن لیوتار چه معنای دارد؟

علی ادیب: اگر قرار شود برای پست‏مدرنیزم تعریفی دست و پا کنیم، فکر می‏کنم بهترین و زیباترین تعریف همین جمله‏ی لیوتار باشد. جدی ترین مولفه های مدرنیزم در واقع ریالیسم، امپرسیونیسم، صورت های به ظاهر ناهمگون آثار و آفریده ها، سردرگمی و بی معنایی و در جستجوی یافتن راه های حل، تاکید بیشتر بر معلولها و مدلول ها، پازیتویسم که بر خلاف پست‏مدرن حرکت افقی فعال در جهان متن را نمی‏طلبد، رهایی از سنت، آیده آلیسم و آرمانگرایی و بسا ممیزه های دیگر اند. بحران های که در مدرنیزم وجود داشتند، در حقیقت همان چیزهای است که امروزه پست‏مدرنست ها به آن پرداخته‏اند و جریانی به این نام شکل گرفته است. بحران های مدرنیزم در واقع همان احساس تشنگی انسان پست‏مدرن است که باید از سراب، سیراب می‏شد. صحراهای تفتیده‏ی پست مدرن، مالامال از تشنه‏گی و عطش هاست که پس از سالها منزل زنی و سفر اگر بارانی پدیدار می‏شود و آبی در کویری گرد می‏آید، موسمی است که پس از آن، تشنه‏گی های عجیب‏تری در انتظار این کاروان همیشه مسافر اند. بنا بر این لیوتار به گونه‏ی غیر مستقیم پست مدرنیزم را ادامه‏ی مدرنیزم می‏داند. در واقع او خواسته تا از تقابل و بحران صد در صدی بعضی از مخالفان پست‏مدرنیزم با آن جلوگیری کند.

 

س.دیدار: در شرایطی که ما قرار داریم، آیا خودت با بیان آمیخته‏ی " شعر پست‏مدرن افغانستان"موافقی؟

علی ادیب: بلی. خوشبختانه رگه های بسیار عزیزی از پست‏مدرنیزم در شعر امروز افغانستان به ویژه در شعر دهه‏ی هشتاد ما دیده می‏شوند که مایه‏ی امیدواری‏ست. به گونه‏ی نمونه، بیشتر شعرهای منثور یاسین نگاه از نظر من شعرهای پست مدرن مختص به حوزه‏ی ادبی افغانستان اند و یا شعرهای منظوم ابراهیم امینی که هم پاسخگوی دغدغه های یک خواننده‏ی پست مدرن اند و هم توان ارتباط با تاریخ را دارند و سازگاری به همه‏ی آنهای که تاحال محور بحث ما بودند. همه‏ی شعرهای منثور من پست‏مدرن اند. شعرهای دگر شاعران عزیز ما را نیز با همین معیارها سبک و سنگین کنید. دهه‏ی هشتاد با تمام بدبختی ها و فراز و فرودهای سیاسی که در زندگی روزمره مردم ما جاری بود، دهه‏ی نفس کشیدن و به علایق پرداختن نیز بود. که این نفس کشیدن ها و پرداختن ها، در تعامل با دنیای درون و برون، موج جدید، آزاد و سبکبالی از اندیشه وران و شاعران را به بار آورد که زبان شاعرانه یا کارکرد شعری به عنوان اهرم مهم در شعر پست‏مدرن، از خصوصیات ویژه‏ی این موج شاعران است. بنابراین، شعر پست مدرن افغانستان بیان آمیخته‏ی است که امواج عزیز آن به زیبایی محسوس اند و گوش ها را می نوازند.

 

س.دیدار: پست‏مدرنیزم را در شعر کدام شاعران امروز افغانستان درخشنده‏تر یافتی، غزلسرا و یا سپیدسرا؟ هر چند این مقوله در شعر هر دو طیف از شاعران امروز محسوس است و نفس می‏کشد، اما به گونه‏ی نمونه اگر مثال بیاوری، در شعر کدام یک خواهد بود؟

علی ادیب: من ایمان دارم که در شعرهای بعضی از شاعران عزیز ما به گونه ی برجسته، شاهرگها و شاخرگهای از پست مدرنیزم وجود دارند و می توانم دهها نمونه نیز ذکر کنم، آنچنانکه پیشتر نیز از شاعرانی یادآوری کردم. منثور سرایان ما بیشتر از منظوم سرایان، از پست مدرنیزم سود جسته اند.     

 

س.دیدار: تعدادی از مردم و آنانی که شعر می‏خوانند، نتوانسته اند تا هنوز با هنجارشکنی های ادبی امروز، میانه‏ی خوبی برقرار کنند، طوری که گاهی یک اثر بدیع و تابوشکن را، کفر محض می‏خوانند. دلیل این مشکل را در سطح، سویه‏ و تابوپرستی مخاطبان می‏دانی و یا اینکه مقوله های امروز، آنقدر قابل هضم و پذیرش نیستند که با چنین واکنشی پاسخ داده می‏شوند؟

علی ادیب: نه، آنچنان نیست! خوشبختانه پست مدرنیزم با بارهای که من پیشتر به آنها اشاره کردم، هم قابل هضم است و هم زود در صحراهای تفدیده ی روان جامعه ی ما به جریان می افتد. یگانه مشکل، جغرافیای سوخته ی روان اجتماعات ماست، آنچه را که در بخش نخست پرسشت مطرح کردی. وقتی این جغرافیای سوخته، شالیزار شود، پست مدرنیزم که چه، پساپست مدرنیزم نیز با همه ی ویژه گی های بی نظمِ خیلی منظمش، خلوت های غربت و پردغدغه ی وطندار کابلی ما را به همان میزان زیبا و عزیز می سازد که وطنداران هرات، مزار، خوست و یا هم بدخشان را. آرزویم این است تا این سطح های همکف، اوج گیرند و سویه ها پر و فربه گردند. آنگاهست که "تابوپرست" ها "تابوشکن" می شوند... جهان غرب سده ها پیش این راه را رفته است. در جهان اسلام نمونه خوب آن ترکیه است و حتا در بعضی موارد چالاکتر از غرب گام بر می دارد. پست مدرنیزم مرزنشناس است و چشم سفید. در نهایت راهش را باز می کند، اتاترک ها و اردوغان های دیگری را در سراسر شرق می زاید.     

س.دیدار: آینده‏ی پست‏مدرنیزم را در شعر افغانستان، چگونه می‏بینی؟

علی ادیب: خیلی روشن و آفتابی. کافیست تا شاعردخترها/شاعرپسرها، به معنای واقعی آن شاعر مادر/شاعرپدر شوند. عصر، عصر پست مدرنهاست. بجای زنده بودن اگر می خواهیم زنده گی کنیم، باید پست مدرن شویم. آینده ی حیات فرهنگی و ادبی بشر بسوی جهان بی مرزی کامل هدایت می شود. وقتی همیشه به این نقطه ی از طرز تفکر می رسم، بحث وحدت - کثرت – وحدت در عرفان عاشقانه ی خداوندگار بلخ به هرچیز امیدوارم می سازد. آن موجود خوشبختی که وحدت پس از کثرت را در چنین مقوله ی تجربه می کند، کیست دیدار عزیز؟؟ می خواهم حتا پرومته گونه هم که شده در عذاب باشم، اما چنین روند را تجربه کنم.

 

س.دیدار: ادیب عزیز! تشکر از اینکه وقت‏ات را برای ما گذاشتی، در اخیر دوست دارم از کارهای اخیرت چیزی بشنوم:

علی ادیب: سپاس گزارم دیدار عزیز. در این اواخر کماکان توانسته ام بیشتر شعرهایم که در دهه هشتاد سروده شده اند را، در دو دفتر جداگانه گردآوری کنم. دفتر نخست "درختها یکطرفه می وزند" نام دارد که دربردارنده ی شعرهای منظوم یا غزل های من است. دفتر دوم "با دماغ راست نوام چامسکی" شعرهای منثور من است. امیدوارم بزودی چاپ شوند و در بازار ادبیات پربار ما حضور یابند. مصروفیت های روزنامه نگاری هم دارم. علاقه ام به ترجمه شعرهای انگلیسی و نارویژی نیز زیاد شده و دنیای ترجمه نیز دنیای عزیز و شیرینی ست. شعر پست مدرن غرب را نیز می خوانم. از ریزه کاری هایم می گذرم، فکر می کنم همینقدر کافیست. 

شعری از علی ادیب:

سرزمین من!

 

سرزمین من!

ای آفتاب گردان عقل سرخ خدا!

که در عجیب ترین جزیره ی کشف

احساست را در سایبریای اقیانوس مغزت حمام می دهی

چگونه پیش از اینکه

مارکس وجدانش را در این سوی دیوار برلین شست و شو دهد

و برای یک زنای مشروع

پیش از استمنای استالین

در زمزم ترین اندام سفید مسکو

انگشت حج بگذارد

بدون هم خوابی مائو با دیوار چین

لُنگی دو - رنگ غیرت را که تنبان های دوشیزه ی ماهروی

و نیکر عروس بکرت بودند

بر گوشهای الاغ های مسلمانت پیچاندی

تا کوبیدن صدای داس و چکش پرولتاریا را

ازدواج - نامه های شرعی الاظهر و نجف بشنوند!

الاغ های نابینای تاریخ و ناشنوای پسا - خط

که دوشیزگان ماهروی و عروسان بکرت را

بر پالان هفت رنگ افغانی

عریان تر از خدا

تا قصر گلخانه همراهی کردند

و در کرملین نیز تلگراف نمودند

سرزمین من!

مگر نمی دانستی

که در "گفتمان" پیچیده ی جمجمه ی مارکس

که نام "تز" آن "تره کی"

و "انتی تز" آن "امین" باشد

"سنتز" مرغ های روسپیش

چیزی نیست جز الاغ های غیرت؟

سرزمین من!

با کدامین اعتماد

و چندمین پاسپانی موفق!

اندامت را لخت کردی

تا برای ازدواج موقت با هفتاد و دو حور

و همسری دایم یک غلمان

در جاری ترین کوثر دنیا

که تازی های بدوی بنام "بند امیر"

در گوشهایش اذان عشق و اقامه ی ابدی خواندند

غسل شهادت کنی؟

سرزمین من!

اگر می دانستی که در تمدن توتایی قرن بیست و یک

و اسلام مدرن

"محمد" بر سنتز هفت ساله ی سپرم خود و تخمه ی همسرش تجاوز می کند

دکمه های شرق و غرب

و زیب های شمال و جنوب پیراهنت را

با زنجیر می بستی

هرچند آزادی ات نسل در نسل

با پولیگون های پلچرخی همبستر می شد.

سرزمین من!

اکلیل طلایی ات در بازار سیاه غرب

توسط پاکستانی ها به حراج گذاشته شد

پیراهن گلدارت هیلیوم

تک - پاچه ی تنبانت

شکلک افتخار بر لنگی غیرت فرزندانت

و بکارت - نامه ات نیز

هدیه ی سالها پیش امیر به دیورند!

آغوش مسلمانت را باز کن

تا امریکا نیز تا آخرین جزیره در تو فرو رود

زیرا، عشق مدرن مسلمان

فراخ تر از خدیجه، خانم نخست پیامبر است

و تنگ تر از عایشه، همسر آخرش

سرزمین من!

تو آنقدر زیبایی

که خدا پیش از آفرینش

صد بار بر تو انزال شد

و تا قیامت ناپاک خواهد ماند

اکنون

امریکا حق دارد

که سالها پس از خدا

بر تو انزال شود

و تا فردا جنوب بماند

سرزمین من! 

+ نوشته شده در  89/12/21ساعت   توسط علی ادیب  | 

وقتی شعر "کوچ" ام را در انترنت گذاشتم، در همان آغازین لحظات، واکنش های مختلفی از خوانشگران و مخاطبان عزیز دریافت کردم. واکنش های مملو از امید. پرسش های عزیز و زیبا. پیشنهادهای گوناگون با خوانش های متفاوت. برداشت های همگون و ناهمگون. اتهامات جالب و در عین حال قشنگ و امیدبخش و صادقانه اگر بگویم، با تکانه های که استقلالیت در شعرهایم را به همراه داشتند نیز، روبرو شدم. این نگرش های قشنگ، داوری های مختلف و واکنش های عزیز انگیزه ی به من دادند تا کوتاه نگاهی داشته باشم بر این شعر تا یاران و همراهان اگر در آینده با شعرهای از این دست روبرو می شوند، حداقل آن را با "هیچ" یا "چرت و پرت" در عین معادله و معامله نیندازند، هرچند برای من که شاعر این شعرم هرگونه برخوردی امیدوار کننده است و انرژی بخش. زیرا حداقل به آدم امید می دهد که کسی شعر را خوانده و چیزی از فضا و نوای شعر در گیرایش افتاده / نیفتاده و آنگاه با چنین داوریی به پایان نشسته است.

اما، پیش از ورود به دنیای "کوچ" می خواهم بگویم که، شناخت زبان گفتار و زبان شعر و کماکان تفکیک این دو زبان از همدیگر، آسوده ترین روند ورود در فضای یک شعر است که از جهان بینی مشخص شاعر هستی گرفته است. زبان شعر با زبان گفتار و یا یک نوشته ی عادی که عاری از ویژه گی های زبان شعر است، تفاوت های زیادی دارد. به قولی، زبان شعر همه ی آن چیزهای را شامل می شود که شعر را از متن عادی جدا می سازد. زبان شعر، فرو رفتن در عمق زبان است. اما زبان گفتار و زبان نوشتار که شعر نیست، همیشه در پوسته ی زبان می ماند و شاید نیازی نمی بیند که در هسته ی آن حضور یابد. زبان نوشتار با در نظرداشت همه ی اصول و قواعد دستوری، در حقیقت یگانه هدف آن انتقال پیام از فرستنده به گیرنده است و بخاطر این کار از همان اصول ویژه ی نوشتار در یک نثر، پیروی می کند. اما زبان شعر در کنار اینکه می خواهد پیام مشخصی را از فرستنده به گیرنده منتقل سازد، به چیزهای دیگری دست می یازد که آن چیزها هیچگاهی در بند اصول و قواعدی که زبان نثر عادی از آن پیروی می کند، نمی ماند. به ویژه شعر امروز که به نظر من دارد پرخاشگرترین دوره را تجربه می کند. برخورد عقلانی با شعر این دوره، کفران شعر امروز است. زبانِ تعریف در شعر امروز زبان منطق نیست و این ویژه گی از شعر امروز کاملن رخت بربسته است. از همین روست که لیوتار عصر امروز را عصر مردن تعاریف منطقی می داند. شعرگذشته ای ما که از سده ی سوم هجری با سبک خراسانی آغاز می شود تا سبک های عراقی، هندی، نیمایی و حتا تا پیش از شعر شکست خورده ی تندرکیای شاهین که آغازگر جریان های جدید شعری در حوزه ایران شد، شعرهای هستند که در مقایسه با شعری که ما امروز در فضای آن نفس می کشیم، زبان شان ویژه گی ها و قواعد زبان گفتار و نوشتار امروز را دارند. جدا از وزن که در سبک های پیشین وجود دارند و با همین معیار شعر ویژه ای آن دورها خلق شدند، من هیچ ویژه گی خاصی نمی بینم که آنها را از زبان گفتار و نوشتار عادی ما جدا سازد. در واقع هنر شعر آن دوره ها جز همان تشبیه، مجاز، استعاره و آرایه های مشخصی که از دستور مشخصی فرمان می گرفتند، چیزی بیشتری نبودند. جدا از پیام های انسان ساز و بزرگی که در متن آنها وجود دارند. اگر همان تکنیک های مشخص و معین نه کم و نه زیاد از آنها برداشته شوند، زبان آن از زبان گفتار امروز نیز پایین تر می افتد. شعر امروز ما در دنیاهای جدیدی آفریده می شوند. دنیای که آن را پیکاسو خیلی پیشتر از امروز آغاز کرده بود و به همین خاطر هم بود که او می خواست هنر را از بند تقلید طبیعت رهایی بخشد. پیکاسو در هنرش هیچگاهی نخواست به تشریح، تفسیر و یا حتا به بازسازی هستی دست بزند، او همیشه با هنرش پدیده های جدیدی می آفرید و خلق می کرد. او کمبود های را که در آفرینش وجود داشتند و خدا نتوانسته و یا نخواسته است آنها را بیافریند، آفرینشگری می کرد و خود خدا می شد. حتا آنچه را که من در شعر "کوچ" ام گفته ام، "آزاد تر از خدا". بی جای نیست که زبان هنر از جمله شعر را، زبان نگفته ها و نبودن ها می خوانند و از خواننده می خواهد تا بیندیشند و به آفرینش چیزهای جدید بپردازد و خود در موقف آفرنیشگر اثر هنری زانو بزند.        

سبکی که در شعر امروز جریان دارد، فنون، کارکرد و ساختار مشخصی که در جغرافیای مشخص ادبی امروز (زمین ما) وجود دارد، سبکیست که سبک های پیش از خود را در زمره ی سبک های آثار متنی می شمارد. از این روست که خواننده و بیننده اش را نیز به آموزش سبک های امروز دعوت می کند. ورنه بی چین گذرنامه ای، مانع ورودش به این مملکت پهناور ادبی می شود. مایاکوفسکی شاعر قرن بیست روسیه، یک سده پیش، بارهای سبکی شعر دیروز را "متر و معیار دیگران و تحمیل کننده" می دانست که اندیشه ها را به سکوت و رکود می خواندند. اگر بنا شود به قضیه بسیار خوشبینانه هم نگاه کنیم و "شاعرانه گی ها" را در آن حفظ کنیم، خوب است بگوییم که شعر گذشته ی ما بیشتر با بازسازی واقعیت ها در پرتو اصول مشخص شاعرانه گی همدست بود. در حال که شعر امروز، با آفرینش واقعیت ها در یک تحول و انقلاب زبانی همراه و همدست است  و آفریده می شود. واقعیت در شعر امروز چیزیست که از واقعیت های طبیعی و غیر طبیعی در شعرهای پیشین، از زمین تا آسمان تفاوت دارد. تعریف واقعیت های نو خلق شده ای امروز، زبان جدید و امروزی می طلبد و به قول آندره برتون پیشوای سورریالیسم، زبان در شعر امروز، عشق بازی واژگان با همدیگرند نه چیدمان اصولی محض آنها. بنا بر این، گونه ای نگاه به شعر امروز نیز باید دگرگونه باشد. "چشم ها باید شسته شوند و به جهان به گونه دیگر باید دیده شود." اینگونه هم نیست که شعر امروز با گذشته کاملن قطع رابطه و علاقه کرده باشد. ارزشها در جای خودشان باقیست، کوه گونه حضور دارند. مایه های هنری گذشته چربتر می شوند و هسته ها بارورتر می شوند و آنگونه که الیوت باور دارد، درون مایه شعر امروز بازنماینده ی قدرتمند پدر/مادر شاعران ماست، اما با زبان و نگاه امروزی و متفاوت.

عده ای مرا در این شعر به فلسفه بافی و حتا سفسطه چینی متهم کرده اند. صادقانه باید بگویم که من در این شعر نه فلسفه بافم و نه سفسطه چین. من فقط خواسته ام سرنخی بدست فیلسوف و مستدلل بدهم. که یکی از ویژه گی های شعر است. و اگر ویژه گی شعر نیست، دیگران این ویژه گی را برای شعر می آفرینند. درست است که خواننده در نخستین برخورد با شعر امروز، آن را یک مشت فلسفه می بیند که گویا در اخیر هیچ چیزی از آن بدست نمی آید و به قول خداوند گار بلخ پای های که در این راه برداشته می شوند، همه "چوبین و بی تمکین" اند، اما با چند بار حضور، اندیشیدن و تفکر به وضاحت روشن می شود که واقعن پاهای شعر بی تمکین نیستند، چون چوبین نیستند و در نتیجه دور باطل استدلال را با خود ندارند. تنها کافیست که با شعر برخورد هرمنوتیک صورت گیرد و خواننده در نقش یک پژوهشگر به تفسیر آنها بپردازد و این بهترین متودولوژی در شناخت شاعر امروز است که در قیافه ی شعرش حضور یافته است. نزدیکی شعر با فلسفه در دیر رسیدن مخاطب به هسته و پیام آن است که برجسته گی ویژه ی شعر امروز است. چیزی را که ژاک دریدا در "میتافزیک حضور" خود مطرح می کند و به تاخیر معنا در آثار، بخصوص در اثرهای هنری باورمند است. اگر اینگونه نباشد، دغدغه های انسان پیچیده ای امروز با چنان وسایل و ابزار ساده امکان پذیر نیست. دغدغه های انسان امروز پیچیده تر از فلسفه است. از همین رو، راه بیان این دغدغه ها نیز پیچیده گی ها و ناهمواری های بیشماری را می طلبد. انسان "بیدل" امروز، اگر مملو از کوهها و کوتل هاست و معناهای بلند دارد، مانند "سرآهنگ" خواننده ای هنرمند نیز می طلبد تا با فهم تند خویش در قشنگ ترین راگ موسیقی آن را به سُر بنشاند و از خراش برداشتنِ گوشِ اندیشه ها پیشگیری کند. اگر خواننده ای استاد در اینجا "حاجی هماهنگ" شد، شعر بیدلانه که در راگ سرآهنگ به سُر نشسته بود نیز، به بازی و مسخره گرفته می شود، گوشِ اندیشه ها را می خراشد که این واقعن وحشتناک است.

در نهایت اینکه من وقتی فرمالیسم را در سورریالیسم پیوند می زنم و "تغییر شکل در واقعیت" که محور اصلی فرمالیسم است را از آن بر می دارم به گونه ای از تعریف برای شعر امروز نزدیک می شوم و کماکان شعرهای من چنین ویژه گی های را در بطن خود دارند. ورنه پشت پا زدن به زبان معمول، آشنایی زدایی و آفرینش واقعیت های جدید در فراواقعیت ها به استثنای تفاوت های که در تکنیک های این پشت پا زدنها وجود دارند، همان چیزهای است که بین شعر امروز، فرمالیسم و سورریالیسم به گونه مشترک وجود دارند.

با این پیش نویس از شعر امروز، همراه با شما می روم و بصورت خیلی فشرده و کوتاه تنها به بار معنایی شعر "کوچ" می پردازم تا ثابت کنم که یک: واقعن در این شعر "هیچ" نگفته ام و دو: اینکه شما هم بپذیرید که به راستی روایت یکدست، پیوسته و ناگسسته در این شعر وجود دارد. 

نام شعر "کوچ" است و این کوچ بسان گلوبل های سرخِ معلق در سر تا پای شعر در رفت و آمد است و با ضرب آهنگ درونی شعر نیز خیلی هماهنگ می باشد. چیزی را که من می خواسته ام در این شعر بیان بکنم، در واقع یک "تحول همه جانبه"، یک "خیزش مطلق" و یک "تولد جدید" در بنیان همه ی آن چیزهای است که به نحوی زنده گی درهم ریخته ای انسان امروز با آنها پیوند دارد و اثر پذیر آنهاست. این تحول همه جانبه، خیزش مطلق و تولد جدید، جز "کوچیدن" از جهان که اکنون ما در آن می زییم و نفس می کشیم، امکان پذیر نیست. این جهان ناقص است و ناتکمیل. این هستیی را که دیگران برای ما آفریده، خیلی کمبودها دارد و نهایت بی سُر افتاده است. با این حال، ما این جهان را نابود نمی کنیم، ویران نمی کنیم و مانند آن پدر شاعر عزیز که روزگاری گفته بود: "هربنای کهنه کابادان کنند / نه که اول کهنه را ویران کنند؟" این جهان را بخاطر آباد ساختن دنیای خویشتن ویران هم نمی کنیم. چون روح انسان امروزی با نابودی و ویرانی مخالف است. این جهان که فضای نامطلوبی را اشغال کرده است، با همین ساز و کارهایش رها می کنیم، می کوچیم در فضا و جهان جدیدی که خود خالق و آفریدگار آنیم. برخلاف حافظ، برای درانداختن طرح نو، سقف فلک را نمی شکافیم. بل برای طرح جدید خویش، سقف جدیدی را در جای دیگری دست و پا می کنیم و از اینجا می کوچیم. در این کوچیدن، "کوچ" را نیز از نو می آفرینیم. زیرا کوچ که از پیش بود و داشتیم، در قاموس بشر که تا هنوز نکوچیده است، وجود دارد. ما خود کوچ می شویم. که شکل گرفتن ما در قالب جدیدی بنام کوچ نو، آغازی می شود برای یک روایت عزیز که در بدنه ی کوچ از ابتدا تا انتهای شعر وجود دارد.    

ببینید، شعر چند بخش دارد. تکنیک های شعری خیلی بدیهی نموده شده اند و به نظر من اصلن نیازی به واکاوی ندارند.

بخش نخست:      

کسی هستم آنجا

آنجا کسی هستم که کوچ می دهم چشم هایت را

کسی هستی اینجا

اینجا کسی هستی که کوچ می دهی چشم هایم را

می بریم هردو را در یک درخت

که ریشه هایش رفتن توست در زمینی که سینه ای من است

ما "کوچ" می آفرینیم در خدای که "او" نیست

افتاده است کوچ در رفتن تو و زمین من

از خدا آزادتر

شعر خود با یک "هم آمیزی" آغاز می شود. این هم آمیزی غیر ممکن است جز با یک عزیزی که تو او را و او ترا مانند نفس در همدیگر می کشید و در واقع تو او شده ای و او تو شده است، همدیگر و یکی شده اید. دویی و دو گانه گیی در میان نیست. وقتی می گویی که کسی هستم آنجا که چشم هایت را در خود کوچ می دهم و او چشم هایش را در تو کوچ می دهد، شما چقدر در همدیگر حل شده اید! عین یکدیگر شده اید در واقع. چقدر این جدایی ها و دوری ها از میان رفته اند! و این کوچ دادن چقدر نمره ی منطقِ تفسیریِ شعری اش بالا می پرد که وقتی شما چیزی را کوچ می دهید و یا خود از جای به جای دیگری کوچ می کنید، چیزی از شما در آنجا باقی نمی ماند و این اصل درباره ی چشم ها، چقدر مصداق پیدا می کند! نهایت این کوچ چشم ها، درختی است که که ریشه هایش همان نازنین همراه و هم کوچ شماست که خود سراپا "رفتن" شده است. بعنی تنها چیزی که شما از او می بینید، پیوسته رفتن او با شما و در شماست که دیگر شما او را در تندیسه ی یک "رفتن" کامل می بینید، نه آن صنم زیبا رویی که از پیش می شناختید. جالب اینکه شما این کوچ را که خود کوچ شده اید، در جای می آفرینید که خدای وجود ندارد! اگر شما کوچ را می آفرینید و شما آفریدگارید، پس طبیعیست که ثنویتی در کار نیست. بنا بر این، در جای که شما خدا شده اید و دست به آفریدن کوچ می زنید، خدای دیگری وجود ندارد و شما خود خدا شده اید. افتادن کوچ در رفتن او که سینه ات به عنوان پناهگاه امن دل، راهِ رفتن اوست، بیانگر زیباترین و آزادترین هم آمیزی است که حتا برای خدا نیز میسر نیست. زیرا خداوند در هستی خویش مسوولیت های دارد که کنار آمدن با این مسوولیت ها، از او سلب آزادی می کند، که برای تو هرگز چنین نیست. در این بخش از شعر و در بخش های پسین، تکنیک های جانشینی و همنشینی دگرگونه به کار برده شده اند. وقتی که شما می گویید: "کسی هستم آنجا که کوچ می دهم چشم هایت را" و یا "کسی هستی اینجا که کوچ می دهی چشم هایم را" از صنعت جانشینی محتوایی حجمی استفاده شده است. خواسته ام بگویم که من در آنجا بجای تو تصمیم می گیرم، چون تو شده ام و چشم هایت را که چشم های من شده است، کوچ می دهم به اینجای که من هستم و متاسفانه که تا حال نبوده ای. به همین گونه بردن چشم ها به یک درخت که ریشه هایش راه رفتن تو بر سینه ای من است و افتادن کوچ در این رفتن و زمین، نیز آمیخته با همین تکنیک است. که هرگز منزوی و برون افتاده از بدنه ی کلی شعر نیست.

بخش دوم       

کوچ چقدر ما شده است

ما چقدر کوچ شده ایم

کوچ چگونه زمین ما شده است

ما چگونه زمین کوچ شده ایم!

کوچ! که کوچ، که کوچ،

شاملو در کوچ بی سواد است، رفتن!

"روزگار غریبیست نازنین"

عجولانه ترین پرسش در این شعر از من، در همین قسمت طرح شده است. وقتی این شعر را در سایت شعر نو که پایگاه آن در ایران است و شاعران معاصر و جوان ایران در آن حضور دارند گذاشتم، مدیران سایت به وضاحت نوشتند که "دوست عزیز! این نوشته هرگز شعر نیست! "ما چقدر کوچ شده ایم" یعنی چه"! من نمی دانم که این دوستان با شعر رادیکال چگونه کنار می آیند! حالا می دانم که شعر حجم یدالله رویایی دقیقن پس از چهار دهه فعالیت در ایران، چرا هنوز نتوانسته است جایگاه مشخصی برای خودش بیابد. من شعر را حادثه ی می دانم که در جهان ذهن ما نطفه می بنندد و مایه می گیرد، با زبان شکوفا و رشید می گردد و در نهایت با نوشتار به جهان بیرون از ذهن توسط وسیله های از جمله نوشتار پرت می شود. شعر هیچگاهی حادثه ی نیست که (تنها) در زبان اتفاق می افتد. اگر اینگونه باشد، ذهن می پوسد و می گندد. توفانی که در زمان نطفه گیری شعر در دنیای ذهن و فضای چند بعدی بین واقعیت و فراواقعیت بوجود می آید، زبان در شعر را به جای می کشاند، که برای اندیشمندانی با تفکر اصول کلاسیک و مدرن، هیچگاهی قابل هضم نیست. در معامله ی آنچه را که من گفتم، شعر امروز زاده می شود که پا را فراتر از سورریالیسم و حتا سپیسمینالیسم بی جایگاه (متاسفانه) می گذارد. در شعرهای من، تکنیک های شعری و آرایه های هنری که قرنهاست در حد جانشینی و همنشینی (استعاره و مجاز) معمول صدر عروض (عروضی ها و اخفشی ها) تا رودکی، سعدی و حافظ و بیدل و نیما و شاملو گیر مانده اند، کمی دگردیسه و واژگونه ظهور می یابند. این است که نیاز به کشف های جدید را ایجاب می کند. شلایر ماخر آلمانی روزگاری می گفت که هیچ جز بدون چارچوبه ی کل دانسته نمی شود و معرفت با کل نیز به مدد اجزای آن امکان پذیر است. با این حساب به قول فوکو، هر تاویلی که از شعرهای من باید صورت بگیرد، باید یکدست و ناگسسته باشد. چون ارتباط بسیار عمیق در روایت یک دست آن از ابتدا تا انتها وجود دارد. شاعر و مخاطب دیگر هیچگاهی در جایگاه کاراکترهای موجود در شعر نمی نشیند و یا با آن همنشین نمی گردد، بل خود پدیده می شود، جریان می شود، خلق می شود و هستی جدید می گیرد. یک سفر کاملن جدید و تازه. با کمال آفتابی بودن این قسمت از شعر، یکبار دیگر با در نظرداشت تسلسل معنایی و روایت در شعر می خواهم اصرار بکنم که از بس ما عاشق کوچیدن شده ایم، خود سراپا کوچ شده ایم. تا جای که اگر چیزی از ما برجای مانده است و نفس می کشد و هستیی اگر از ما فضا را پر کرده است، ما نیستیم! بل کوچ هست. در واقع تمیز و تشخیص ما با کوچ غیر ممکن می نماید. چون عین همدیگر شده ایم. از همین رو چار سوی ما را کوچ و کوچیدن فرا گرفته است. "کوچ! که کوچ، که کوچ". بی سواد بودن شاملو در چنین حال و هوا، در واقع بیانگر نگاه متفاوت شاعر امروز با شاعر عصر شاملو در مورد اتفاقات و برخوردشان با این اتفاقات در هستیست. شاعر این عصر مانند شاعر زمان شاملو و خود شاملو، برخوردش با اتفاقات و حوادث ناگوار، برخورد از روی لاچاری و ترس نیست تا روزگار خویش را غریب بپندارد و خدا را، عشق را و شوق را از روی ناگزیری و ترس در پس توی خانه پنهان کند. شاعر این عصر اگر این جهان با همه ی نکبت هایش برای او خوش نیفتاد، آن را با همان حال رها می کند و با کوچیدنش بی آنکه سقف فلک را بشکافد، سقف دیگری برای خویش می سازد و جهان جدیدی که عاری از همه ی این نکبت ها باشد، دست و پا می کند. زیرا آنچنان که گفتم، او از ویران کردن ها و شکافتن ها سخت بیزار است و با آنها هرگز کنار نمی آید.

بند سوم:

حال می دانم، رفتن!

از کوچ های که ماهیان خودکشی می کنند نارسیده در جمجمه های آبشار

از خلای که قوطان ها منفجر می شوند در صلیب برفها

از گوزن های که خدایان شان پلنگ شده اند در آمازون کوچ هاشان

این بخش با یک خودآگاهی عزیز و خطابی آغاز می شود. شاعر در خطاب به خود – سفرش! نه هم – سفرش که او خود سراپا "رفتن" شده است، خطاب می کند و به او می گوید که رفتن! حال می دانم اسرار خودکشی ماهیان، قوطان ها و گوزن ها را. او بخوبی از فصل کوچیدن غریزی ماهیان بخاطر رسیدن به نان و زنده گی می داند و اینکه چرا این تصمیم سرنوشت ساز و مرگبار را این موجودات هستی می گیرند. طوری که ماهیان، درست در جهت مقابل حرکت دریاها و دریاچه ها و عبور از جمجمه های بلند آبشار برای رسیدن به دنیای ایده آل شان، به سفر می آغازند، قوطان ها برای رسیدن به غذا، در کام قله های صلیبی برف – کوها و برف – کوچها می افتند و بال بال می شوند و به همین گونه با تغییر فصل های سال گوزن ها برای زنده ماندن راهی جنگل زارهای آمازون می شوند، با آنکه می دانند راهی را که در پیش گرفته اند، مملو از پلنگ های درنده است، اما با آنهم گویا که عاشق همین پلنگ هاست و خدایان شان اند و بخاطر وصلت به خدایان شان کوچ را با همه ی خطرهایش می پذیرند. در اینجا در واقع با این نقش بازی، درام زنده ای از تمثال های عینی موجود در طبیعت شکل گرفته است که نمادهای خوب و زیبای کوچ و کوچیدن اند.    

بخش چهارم:

ارسطو را در ریچاردمیر پست مدرن باش در الیوت

کِی می گویم که جمجمه ها "لوده" نبودند در خدا؟

کِی می گویم؟

چقدر دروغ بودیم در خود!

چقدر در نفهمیدن ها جشن شدیم!

و نوشیدند ما را دروغها!

کوچ در ماییم که آدمهای قاموس وجود ندارد

من زبان شده ام در او که تو هستی

تو زبان شده ای در او که من هستم

ما زبان شده ایم در او که ما هستیم

ما نگاه شده ایم در او که ما هستیم

ما در همه یی ما شده ایم

هستی آغاز می شویم از کوچ در همه یی ما

همه یی ما با همه کس در همه چیز آغاز می شود که کوچ نیست

در آغازی که او نیست

خدا نیست در آغازی که ما نیستیم

همه یی ما با همه کس در همه چیز می میرد که کوچ هست

تنها ما می ماند که هست

در این بخش در واقع از نظر امروزی بودن زبان در شعر، تلاش شده تا نوعی رابطه ی بین شعر امروز و تاریخ ایجاد کند. این ارتباط از ارسطو که نمادی از تاریخ و ادبیات کلاسیک ماست آغاز می شود، با الیوت که از پیش کسوتان مدرنیسم است ادامه می یابد و با ریچاردمیر که آغازگر پست مدرنیسم امروز است کامل می گردد. خواسته ام بگویم، با آنکه می کوچی و این منزلگاه درخور شان تو نیست، اما هشدار که ارزش ها و حماسه های حضور در این جهان را نیز نادیده، بی پاس و ناسپاس نینگاری. هرچند ضد ارزشها و حماسه های غیبت در این جهان بیشتر بوده اند و هستند. "کی می گویم که جمجمه ها لوده نبودند در خدا؟" فکر می کنم با تفسیر این بند، بندهای بعدی نیز روشن خواهند شد. انسان امروز خود را هرگز جدا از دیگران نمی داند، خود را نیز دیگران می پندارد و دیگران را نیز خود. آنچنان که واژه ی "دیگری" از قاموسش رخت بر می بندد. وقتی می گوید که "کی می گویم...؟" در واقع آن "موجود دیگری" را نیز "خویشتن" می پندارد و گویا به خویشتنِ خود خطاب می کند که با آنکه خدا در ذره ذره ی روح و روان آدمیان حضور دارد، اما باز هم مغزها "لوده" بودند که ضد ارزشها را آفریدند، دروغ بودند و دروغ آفریدند، در دروغها و نفهمیدن های شان جشن و شادمانی شدند و بسان قطره ی آبی در کام دروغها افتادند و قورت شدند... اما بازهم دریچه ی هست که از آن نور امید می تابد، چیزی وجود دارد که باید از نو آفریده شود. کوچ در درون ما وجود دارد و ما شده است که بدبختانه در قاموس وجود ندارد و حتا در آنهای که اهل قاموس اند، خبره و عزیز روزگار خویشند، نیز وجود ندارد...این موجود در ما هست و ما در او هستیم. من که سراپا کوچ شده ام، تو برای من که من هستی، زبان شده ای. تو که سراپا کوچ شده ای، من برای تو که تو هستم، زبان شده ام، چشم و نگاه همدیگر شده ایم. همه با هم در همدیگر گره خورده ایم و یکی شده ایم. با این حال هستی جدیدی از چنین "مایی" آغاز می شود که با آغاز این هستی، دیگر "کوچ" وجود ندارد. زیرا دنیای ایده آل ما خلق شده و نیز نیازی به کوچ و کوچیدن نیست. آنگاهی که به اینجا رسیدیم، همه چیزما که از قبل داشتیم و حالا نداریم و حتا "کوچ" نیز که تا این دنیای مطلوب "ما" شده بود، می میمرد و نابود می شود. ما می مانیم، دنیای خود ما و در حقیقت همان "مدینه ی فاضله افلاتونی" که خلق کرده ایم.    

بخش پنجم:

همه چیز در ما مشروع می شویم

ما می شویم آخرین مدل در سکس که نیست سکس

ما می شویم طولانی ترین بوسه که نیست بوسه

جای که سکس ها می شویم در بوسه

آغاز می شود سکس ترین خدا با سکس ترین ما در سکس ترین بوسه

دوشیزه گان وحی زاده می شوند در ما

سکس می شویم در مست

خیام در کوچ بی سواد می شود که شراب می شود در مست

می شوید اندیشه ای هفتاد و دو ملت را با خون انگور

ما خیام نمی شویم در انگور

خیام می شویم در سکس

تا بشوییم اندیشه ای هفتاد و دو ملت را بی خون سکس

سکس شاه بیت شعر خدا می شود که ما هستیم

ماهیان می کوچند تا سکس شوند

قوطان ها می کوچند تا سکس شوند

گوزن ها می کوچند تا سکس شوند

آنگاهی که به جهان مطلوب خویش دست یازیدیم، دیگر برای ما همه چیز مشروع می شود. "همه چیز در ما مشروع می شویم." در اینجا "من" درونی من، خود در جای جای پدیده می نشیند. او با طرز تفکر واژگونه ی که دارد، خود را در چهره ی همه ی پدیده ها باز می یابد. دلیلش هم این است که او کوچیده است تا چنین دنیای را خود برای خویشتن خلق کند و بسازد. استفاده از فعل جمع متکلم برای "همه چیز" در اینجا، نوعی خلط و آمیزش دستور زبان در زبان شعر در همراهی پیام و محتوای کلی شعر را به نمایش می گذارد که تا حال بی نظیر است و من چنین کاربرد آمیخته ای را از پیش تجربه نکرده ام و ندیده ام... در چنین جهانی که اکنون می زییم و آن را خود آفریده ایم، همه چیز باز، روشن، عریان و آفتابیست. هیچ چیز در بند حجاب و پوشیده گی نیست. در این جهان پردها برافتیده اند. حجاب در قاموس آدمهای این جهان وجود ندارد. همه سکس (آشکار، نموده و آفتابی) شده اند، آخرین مدل از سکس که تا هنوز هیچکسی آن را تجربه نکرده است. همگان سکس هستند در این جهان، اما نه از نوعی آن سکس معمول و متعارفی که ما پیش از کوچیدن می شناختیم. ریکارد طولانی ترین بوسه که در بهار امسال توسط یک زوج چینی ثبت شد، در جهانی که ما آفریده ایم، به نام ما ثبت می شود. اما آن بوسه که منظور ماست، با این بوسه تفاوت های بی شمار دارد. آمیزش سکس و بوسه در این بخش، در حقیقت همان بارِ زن باره گی / مردباره گی در شعر را باز می گوید. بوسه اگر با سکس همراه شود، زن باره گی / مردباره گی بیشتر می آفریند و در نتیجه لذت بیشتر به دست می دهد. طبیعیست که این لذت نیز با لذت های معمول ما فاصله های بسیار دارد. بنابراین، اینجا دیگر نیازی به ظهور هیچ پیامبری نیست. در این صورت ما شرایط پیامبر شدن و پیامبر بودن را داریم. خدا بر ما وحی می کند و رابطه ی روشن و آفتابی با خدای خویش می سازیم...آنگاهی که حجاب ها دریده شدند، "مستی" را نیز تسخیر می کنیم. نه آنگونه که خیام به دلیل نکوچیدن، از نوشیدنِ "می" که از آب انگور بدست می آید، مست می شد و اندیشه (نگرانی) هفتاد و دو ملت را نیز با همین شراب از بین می برد. ما خیام می شویم برعلاوه ی کوچ! نه در انگور که در سکس! و اندیشه ی هفتاد و دو ملتِ نگران را نیز می شوییم آنگونه که برای رسیدن به چنین ایده آل و هدفی، هیچ خونی را نمی ریزیم. اینگونه است که سکس شاه بیت شعر خدا می شود که در نهایت، ما شاه بیت شعر خدا می شویم. کوچ ماهیان، قوطانها و گوزن ها نیز بخاطر علاقه ای است که به سکس شدن دارند.          

بخش ششم و پایانی:

بر کوچیانی که سکس شده اند درود باد

در طلوع سکسی ترین خورشید

***

از ما و بر ما نیز سکسی ترین درود باد!

(علی ادیب – ناروی)

26/02/2011 

+ نوشته شده در  89/12/08ساعت   توسط علی ادیب  | 

می روم تا اشک هایم را جمع کنم یاران. تا آنگاه اینجا نیستم. خدا با همه ی تان. 
+ نوشته شده در  89/12/05ساعت   توسط علی ادیب  | 

برگردان شعرهای "یک بوسه" و "یک ثانیه از "اونو" و "زنده گی" از ای. اس. تی دو شاعر عزیز نارویژی

***

یک بوسه

***

یک ثانیه

یک ثانیه لبهایت اینجا بودند

یک لحظه

چنان زود

بسان آذرخش

یک بوسه

تنها یک بوسه

که دود شد کسی در یک سگ

از من

***

Et kyss

Et kyss

dine lepper var der et sekund
i et øyeblikk
mot huden
så fort
som et lyn
et kyss
bare et kyss
som brente seg fast
i hunden
min


***

یک ثانیه

...

ای آزمون من

چشمان ما آشنایند

چهار چشم گفتند

می بینمت

کجا بودی تا ابد

در قلب من

***

Et sekund

***

Et secund
Du satt der
Våre øyne møttes
Fire øyner sa
Jeg ser deg
Da var du inne
I mitt hjerte.


***

زنده گی

..

غرق شدن در همه چیز

چقدر زیبا خواهد بود

جهان فرو می ریزد

"واقعیت" باز می آید

غم می آفریند و اشک نیز

چقدر خسته کننده است این تلاش

رنگها فرو می ریزند

و طراوت هاشان ناپدید می شوند

زنده گی تلاشی ست عزیز

من هیولای آب نخواهم شد

معجزه های کوچک

جرقه های ریز

"دل" را می نوازند

اما "دل" نیستند

***

livet-

Et liv

det som skulle være så fint.

Tanker om alle tingene i livet,

hvor slitsomt det er å streve.

Verden raser sammen,

virkligheten kommer.

Skaper sorg og tårer.

Fargene forsvinner,

mister gnist.

Leve er for strevsomt

her orker jeg ikke bli.

De små miraklene,

de små gnistene

varmer hjertet,

men får det ikke til å bli

(علی ادیب – ناروی)

20/02/2010

+ نوشته شده در  89/12/01ساعت   توسط علی ادیب  | 

یادمان مهم

بی هیچ سرآغازی، به عنوان یادمان مهم می خواهم بگویم که آوردن گزاره آمیخته ای "شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد" در عنوان نوشته با دقت انتخاب شده و تعمدیست. با این پندار که در چنین عصری شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد خورشیدی با تمام ویژه گی های منحصر به فرد و ویژه ای که دارد و به آنها خواهم پرداخت، باید به عنوان یک حوزه ادبی مستقل در یک تمدن بزرگ زبانی بنام "تمدن زبان فارسی" بررسی و واکاوی شود. در جهان بی مرز و پیله ای امروز، تکنولوژی دیجتال و ساخت و ساز ابزارهای عزیز و جادویی ارتباطی در بُرد و آورد پیام از هر نوع آن، غربت ها و فاصله های زبانی ملت های هم زبان (به ویژه عرصه های ادبی آنها) را که تاثیر پذیر از انفصال و جداسازی جغرافیای سیاسی و شناخت قلمرو حاکمیت دولتها بوده اند، برداشته و به جای شان، بی مکانی و بی فاصله گی را نشانده است. من وقتی شعر "با دماغ راست نوام چامسکی" ام را می نویسم و در انترنت می گذارم، در کمترین فرصت ممکن و بی هیچ مانعی دوستان همزبانم در تاجکستان، ایران، پاکستان، افغانستان، هندوستان، ازبکستان که بعضی از این کشورها صاحبان این تمدن بزرگ هستند و در تعدادی از آنها شمار قابل توجهی از پارسی گویان می زیند و در نگاه دیگری همه ای فارسی زبان های که پراکنده در سراسر دنیا زیست دارند، می خوانند و متاثر می شوند، من نیز هر کدام آنها را می خوانم و دگرگون می شوم. اینکه "تکنولوژی ترجمه" و یا انسان های چند زبانه ای که از آسمان چندین تمدن، خورشید می چشند و باران می نوشند، خوراک عزیز گفتمان های واپسین مایند. به این دلیل است که من اینگونه از شعر فارسی افغانستان در دهه هشتاد خورشیدی سخن می گویم.

از ابروی دیگر این تندیسه ای ماه - اندام نیز چنین بر می آید که مطالعه چنین وضعیتی در قید زمان مشخص، امکان واکاوی آن را به گونه ای عمقی و همه جانبه فراهم می کند و دست های اندیشه تا آسمان باز می ماند و آزاد. ابتدا من به بعضی ویژه گی های بارز و مورد بحث شعر این دهه می پردازم و در واپسین دم، به نتیجه کار خویش.

بت ها و فضای شعری متفاوت

انسان همیشه از نبودها و نارسایی های که در درون و برون هستی وجود دارند دلتنگ است و می نالد. برای هستی بخشیدن به این نبودن ها، اصلاح و ترمیم نارسایی ها، قد راست می کند و به ابزارهای متعددی متوسل می شود. هنر یکی از این ابزارهاست و در این میان شعر به عنوان یک گونه ای هنری ظرفیت خوبی برای مقابله و معامله با همه ای این نبودها و نارسایی ها دارد. من این نبودها و نارسایی های را که خود روزمره با آنان مواجهم و احساس شان می کنم، "بت" می نامم و همین نبودن ها و نارسایی ها را بت های شاعر می پندارم که گاهی در سدد تخریب آنها بر می آید و زمانی نیز برایشان کاخ بلندی می سازد تا از باد و باران در حذر بمانند. می خواهم بگویم:

از آنجای که بتها در شعرهای شاعران دهه هشتاد متغییر و متحول اند، بنا بر آن فضای شعری شان را نیز متفاوت و منحصر به فرد بار آورده اند. شاعر دهه شصت یا حماسه سرا بود و مجاهد و یا قصیده سرا و کمونیست. در دهه هفتاد شاعر یا حماسه سرا شد و مقاوم و یا بیزار از همه چیز و روانی. بت های شاعران دهه های پیش از هشتاد بیشترین شان "بت های حالات اضطرار" بودند که گاهی برای تخریب می آمد و گاهی برای تعمیر. شاعر کمتر در دنیای خودخواسته ای خود بود و نمی توانست یا فرصت آن را نداشت تا برای خودش بت بتراشد. در واقع از اعمار دنیای زیبا و ایده آل برای خودش ناتوان بود. به عمد دنیایش زشت و نازیبا آفریده می شد. به همین دلیل است که در آن دوره ها، با وجود شاعران متعدد، دنیاهای اندک و محدود شعری خلق شدند. هستی شعرها در یک جهان اما در زمین های جدا از هم، مشابه و یکپارچه شکل گرفتند نه در دنیاهای مختلف و زمین های متغییر. بتها در حقیقت همان پدیده ها و بلایای اجتماعی و منفور شاعر بودند به گونه ای که یا از آنها می گریخت و یا تا گلو در میان آنها گیر بود و دست و پا می زد. یعنی فراوانی بت های آنچنانی باعث بوجود آوردن فضای متفاوت شعری و ویژه برای شاعران آن دوره شدند. فضای شعری که از نظر من خیلی عزیز، طلایی و قابل ستایش است و سهم بزرگیست برای آزادی و آگاهی در روند آسیب پذیر آزاده گی و آگاهی دهی. تلاش برای آزادی و آزاده گی، "همت" می طلبد. اگر این "همت"، با "هنر" اندوده شود، "تلاش جمعی" را دو چندان می سازد و فرصت رسیدن به "آزادی و آزاده گی" را نیز چند برابر. شاعران آن دوره ها در حقیقت هرکدام شان پرومته ای برای شاعران نسل ما شدند. چراغ شعر متعهد به انسان و وفاداری به شعریت آثارشان را با ما قسمت کردند تا زمین شعر ما روشن بماند و خودشان مقهور و مغضوب دیگر خدایان خودپرست و خود باخته شوند و در عذاب شان باقی بمانند. اینگونه فضای شعری خلق شد و ایستاد تا شعر دهه هشتاد در ادامه ای هویت حوزه ادبی پیشین ما و انتقال ژن های هنری ویژه ای آن دوره، احساس موجودیت کند و به بالنده گی و شگوفایی برسد. اما بتهای شاعران دهه هشتاد غیر از آن بت هایند. بت های این دوره "بت های حالات اضطرار" نیستند و یا کماکان آن کثرت و غلظت را ندارند. شاعر این دوره بت های متعدد دارد. در دنیاهای متفاوت می زید. فرصت کافی برای بت تراشیدن، پرداختن و رسیدن به آن را دارد. بت های جنگِ شاعر دهه هشتاد با شاعر دهه های هفتاد و شصت خیلی فرق دارند. بت جنگ آن دوره ها با تجاوز و اشغال آشکار سرزمین شاعر همراه بود. نبرد شاعر با برادر و خواهرخودش بود. بت شاعر آن دوره کشتن و مردن پدر و یا فرزندش به دستان و در دستان شخص وی بود. شاعر آن دوره ها صنم زیباروی خویش را اسیر شعله های آتشی می دید که از سوختن خانه ای خودش فواره می کشید، بت های آن دوره ها خیلی صریح و آشکار در برابر شاعر می ایستاد و شاعر بسان دوزنده ای برای آنها از ابریشم هنری که در اختیار داشت، تن پوش شاعرانه دست و پا می کرد. اما بت های شاعر دهه هشتاد چیزهای دیگری اند. خیلی پیچیده و عمیقند. شاعر بت هایش را کمتر لمس می کند. بت هایش در کمال بی فاصله گی، از او خیلی فاصله دارند. شاعر دهه هشتاد گاهی در عمق این فاصله ها و پیچیده گی های آن گم و پیدا می شود. بسان غریقی گاهی زیر آب و گاهی در سطح قرار می گیرد. بت های شاعر دهه هشتاد دو برابر بت های شاعر دهه های ماقبلش اند. بت های شاعر این دوره تروریست های مدرن رباتی اند که اطراف او را حلقه زده و بدلیل دو یا چهار بعدی بودن، شاعر یا نمی بیند و یا از واپسین آجندای لحظات و فرصت های شاعرانه گی خود سود می جوید. دغدغه ای شاعر دهه هشتاد، دغدغه ای پوچی، بی معنایی، نابودی، شکست، زشتی، پلیدی، بی عدالتی، ناباوری، در هم ریخته گی، خسته گی، خودکشی، بی پناهی، سردرگمی، نالایی، میرایی، بدبختی، ناکارآیی، ناتوانی و ... نیست. برای شاعر این دوره، همه ای این دغدغه ها زیبایند و رفیق روزهای تنهایی و خلوت او. او از شعر نمی خواهد تا او را از بلایا و بدبختی ها برهاند. او از شعر می خواهد تا او را با همه ای آن چیزها بپذیرد، از شراب ویژه و منحصر به فرد او مست شود، با او برقصد و مستانه تا عمق آنچه پوچی، سردرگمی، ناهنجاری و بی معناییست برود و آگاهانه بر روی همه بخندد. شاعر این دروه به تغزل نیز می پردازد. اما تغزل را خود از نو تعریف می کند که بی تعریفی اوست. در کمال بی تعریفی، قشنگ و زیباست. زیبایی شاعر این دوره نیز چیز دیگریست. برای او هیچ پدیده ای نازیبا و غیر هنری نیست. برخلاف آن تعریف معیاری و میثاقی شاعر دهه های پیشینش. شاعر این دوره غزل می سراید، اما هیچ معیاری فراروی خود نمی بیند تا بدان پابند بماند. قافیه های متداول و معمولی را می شکند، وزن عروضی غزل اگر برایش خوش نیفتاد، حتا از صاحبان بت تبر می طلبد. در اینجا سخن سارتر در مورد پیکاسو خوب صدق می کند که پیکاسو می خواهد قوطی گوگردی بسازد که پروانه نیز باشد، بی آنکه از قوطی گوگرد بودنس خارج شود. شاعر دهه هشتاد نیز همین کار پیکاسو را می کند. همه ای این کنشها، رویکردها و بت شکنی های شاعر این دوره بخاطر این است که او مست است و اشباع. اما این مستی و اشباع بودن و لاقیدی و بی انحصاری، همه در اوج شعریت و ادبیت اوست. شاعر دهه هشتاد خود شعر شده است و ادبیت شعری او هرگام زنده گی اوست. اوی که در متن و بطن ادبیت شعری و شعریت ادبی خودش نفس می کشد، دیگر هیچ معیار و قاعده ای را برای خودش نمی بیند تا در بند آن گرفتار بماند. به همین دلیل است که قاعده شکنی و قافیه شکنی و عدول از رویه های متعارف و متداول، برای او امر عادیست و شعرها چه منظوم باشند و یا منثور، در بند قواعد و ضوابط عروض باشند یا نباشند، غزل باشند یا سپید، دست باز دارد و آنگونه که خودش می خواهد مرزها را عبور می کند و زیبایی های مورد نظر خودش را می آفریند و ایجاد می کند. شاعر دهه هشتاد افغانستان در متن همه ای اعصار و زمانه ها نفس می کشد. ارتباط عمودی و افقی وسیعی با همه ای زمانه ها دارد. آنگونه که بعضی از شاعران جوان باور دارند، شعر دهه هشتاد ما سنت گریز صرف و شالوده شکن تنها نیست، در عین حال که تپنده گی منحصر به فرد خودش را دارد، ارتباط عمیق و زیبایی با آغازین روزهای حیات و تاریخ خویش دارد. برای من که حداقل چند سالیست سنگ شاگردی ادبیات را به سینه می کوبم، حماسه ای گلگمش همانقدر شعر است که شعر دیجتال یا شعر هایپر. مهم این است که ما چگونه بتوانیم آفریده ها و مخلوق های خویش را به گونه ای طراحی کنیم و برای شان هستی، جان و جهان ببخشیم که درخور شأن و پذیرش انسان امروز باشد و سیرابش کند. این شعر رودکی را (مهتری گر به کام شیر در است / شو خطر کن زکام شیر بجوی / یا بزرگی و عز و نعمت و جاه / یا چو مردانت مرگ رویاروی) با بهترین غزل های آراسته با آرایه ها و تکنیک های شعری امروز بعضی از شاعران جوان ما مقایسه کنید و آنگاه داوری کنید که چرا شعر خوب به عنوان یک گونه هنری سیال و فعال  بسان امواج نامیرای انرژی، در همه ای زمانه ها جاریست و چون قلب تپنده ای جاودانه در سینه ای شعرهای پسا روزگار خودش ترپ ترپ می زند. مثال را به گونه ای وارونه نیز بررسی کنید. شعرهای منثور را نیز به همین گونه مقایسه و موازنه بفرمایید.  به عنوان آدمی که در دهه هشتاد نفس می کشم، همیشه پوینده و توفنده بوده ام. مخالفت و جدال مداوم با رکود و پدیده های ایستا از روزمره گی های من است. از شعرگونه ها و ادبیات واره های پیش از خودم همانقدر خسته، ملول و بیزارم که از بی مایه گی، عجز، ناتوانی و سخن گفتن از روی ناچاری هم نسلانم. این را به این خاطر گفتم که به سنت گرایی و ایستایی متهم نشوم. شعرهای زنده ای تاریخ به دریای می ماند که در نهایت راهش را باز می کند و در شالی زارهای کم آب و گرما زده ای جامعه ادبی ما به جریان می افتد و با ورود در جان و جهان طبیعت، خود نیز سبز می شود و تعریف دگرگونه ای از حیات می گردد. شاعر دهه هشتاد نه "سنت راهبر" است، نه "دگر راهبر"، بل "خود راهبر" است. او همیشه با خویشتن خویش در گفتمان و حتا در ستیز است که بیشترین لذت، زن باره گی و مرد باره گی از همین نبرد درونیش زاییده و پرورده می شود. شاعر دهه هشتاد "زنده گی دومش" که شاعرانه گی اوست، به گونه ای در زنده گی نخستینش حضور می یابد که هردو زنده گی یکی می شوند و زنده گی اول نیز در چهره ای زنده گی دوم تبارز داده می شود. به این معنا که زنده گی نخستین شاعر در زنده گی انتخابی دومش محو و نابود می شود. شاعر سراپا شعر و شعریت می شود. در واقع یکی از دلایلی که شاعر این دوره کمتر نقد می شود یا به گونه ای یک مظروف بی سر و ته در هیچ ظرفی نمی گنجد و منتقدین به دلیل شناخت اندک از جهان شعری شاعر دهه هشتاد نمی تواند با جرات قلم به دست بگیرد نیز، همین پیچیده گی جهان شاعر است که در شعر او نموده می شود. همین لجام گسیخته گی های شاعر این دهه است که هیچ گاهی منتقدش به نتیجه ای حتمی و دقیق از شعرش نمی رسد و برگه های نقدش را هاله های از ابهام و احتمالات احاطه می کند که فی نفسه زیبایند و هر ابهام و ایهامی، دنیای از پیام بروی خوانشگر می گشاید. به قول باربرا اسمیت شعرش کابوسی می شود برای مورخ ادبی. آنکه می خواهد شعر شاعر دهه هشتاد را نقد کند، باید دل و دماغ مانند خود شاعر داشته باشد. ورنه براستی شعر این دوره برایش کمتر از کابوس نیست.

خود زده گی عزیز:

شاید این عنوانک برای خواننده ای حساس چندان خوش نیفتد. اما من نظرم این است که شعر دهه هشتاد افغانستان، شعر پاک و سچه است. زبان شعر و ابزارهای که به مدد آرایه های شعری قد راست کرده اند، مختص و منحصر به فرد حوزه ادبیات افغانستان است. شعر دهه هشتاد ما، شعر بومی افغانستان است. وقتی شعری از حوزه کابل را می خوانیم، فکر می کنیم با انسان کابلی روبروییم که سالها در کوچه پس کوچه های آن خون دل خورده و گرد غبار مهاجرت بر اخمش ننشسته است. وقتی شاعری از بلخ را می خوانیم، فکر می کنیم در این سالها بلخ با هیچ سرزمینی داد و ستد ادبی نداشته است. زمانی که شاعری از بدخشان، هرات، غزنه و فاریاب می خوانیم، گویا همه زبان حال هنری مردم خویشند و یکپارچه مردم شده اند. غلظت و کاربرد این ویژه گی ها گاهی به حدی زیاد و پیچیده است که من از آن به "خود زده گی" شعری، البته به گونه یک کنش و رویکرد مثبت و متبارز، نام می برم و چه زیبا و بجاست که آدم بجای اینکه الینه و از خود بیگانه باشد، خود زده باشد. در درون خویش بپوید تا بجوید. با تیوری عزیز آیینه ای جوهری (Joe & Herry window) حتمن آشنایید. از میان چهار ساحه ای آشکار، پنهان، نامکشوف / مخفی و مکشوف، بهترین بخش یا ساحه همان است که بر علاوه ای اینکه می داند که دیگران نیز می دانند، خود نیز بداند. این خود زده گی باعث شد تا شعر فارسی دهه هشتاد حوزه ادبی افغانستان کاملن متفاوت از شعر دهه هشتاد دیگر حوزه های ادبی شعر فارسی به بار بیاید. تا یادم نرفته یادآوری بکنم که منظور من از اینگونه شعر، شعرها و شاعران جدی دهه هشتاد افغانستان است. نه شاعران آرایشگاهی این دوره که شعرهای شان از نظر فرم و تکنیک کاملن کاپی شعر شاعران جدی هم حوزه های شان اند، برگرداننده گان بی تجربه ای هستند که در گرد و غبار راه زود هستی می گیرند و ناپدید می شوند. از نظر محتوا نیز پیام شعرشان نابسامان تر، ریخته تر و فقیرتر از روان سیاسی – اجتماعی جامعه ای ماست. تاثیر پذیری شاعران جدی این دوره از حوزه ادبی ایران را نمی توان نادیده انگاشت و اینگونه پندانشته نشود که شاعران دهه هشتاد ما مانند هرکول، ریاما، دموستنس و یا ونوس رب النوعان شکست ناپذیر و بی نیازی هستند، نه! اما در حد داد و ستدهای فرهنگی – ادبی، میزان تولیدات و صادرات ما به خصوص در ویژه گی های غزل امروز در بازارهای ادبی ایران به مراتب بیشتر از واردات آن بوده است. شعر نیمایی، سبک ها و فرم های منثور در شکل های گونه گون سالها پیش از دهه هشتاد به گونه ای جدی در افغانستان حضور داشته و پدر-شاعران ما از آنها شاهکارها آفریده اند و تولیدات زیبای شان در بازارهای ادبی دنیا حضور چشمگیر دارند و خوراک لحظه ها و روزهای گرسنه گی شان اند. یادآوری می کنم اینکه من وقتی از شعر دهه هشتاد سخن می رانم، منظورم ممکن هم "شعرهای ناسروده ای" پرتو نادری باشد، هم شعرنامه های سمیع حامد (نه نظم نامه ها یا شعار واره هایش) و یا هم (درخت ها یکطرفه می وزند) خودم باشد. آنگونه که گفتم، شعر دهه هشتاد شعریست که بتها و فضای شعریش، بتها و فضای شعری امروز باشد و منبع خوبی برای تغذیه شاعر و مخاطب امروز.

سطح انگاری شاعران و متقاضیان سطحی:

همیشه تعامل به گونه ای بوده که حال و احوال بازار و خریداران در تعیین و تشخیص نوعیت و کیفیت تولیدات نقش عمده را داشته است. خریداران جدی تولیدات جدی و با کیفیت می طلبند و متقاضیان سطحی نیز تولیدات سطحی و کم کیفیت. دنیای ادبیات ما کماکان در سال های تجربه ای من اینگونه رویکرد با جهان شعر داشته است. رویکرد آماجی هشتاد درصدی به فرم و تکنیک در شعر این دوره، در کنار نیاز مبرم اجتماعی به چنین حالت و تغییر مسیر دادن روان عامه از خسته گی،رخوت و جنگ به سوی جهان فراروایت های آرمانی ناممکن که امروز آن را در عمل ممکن و قابل تجربه می پندارند و بدینسان جدی نپنداشتن شعر از سوی مخاطبان، بیشتر بازده سطح انگاری و معلق ماندن شاعران این دوره در سطح می باشد. من نمی گویم که شاعران دهه هشتاد شعور شاعرانه ای شان فروکش کرده و خوابیده و یا آن را به کار نبسته اند و برخورد عمودی و افقی با آفریده های هنری شان نداشته اند و یا در پی آن نبوده اند. می خواهم بگویم که شاعران این دوره بیشتر شعرشان را جدی نگرفته اند، آنگونه که مخاطبان شان از آنها به ساده گی گذشته اند. شعرهای یک سویه همیشه بازاری اند. بدانسان که شعارهای شعرگونه بازاری اند. تکنیک و زبان در شعر مانند پیامها و بارهای توصیفی (مدح و ذم های روزمره) به مروز زمان به سرعت استهلاک می شوند و امکان نابودی شان وجود دارد. اما پیام و محتوای جدی شعر نامیرایند و می مانند. ممکن شکل شان بدل شوند، ولی می مانند که می مانند! ماندن در حصار اوزان عروضی، قافیه و ردیف با نگاه دیروزی و رویکرد سنتی محض، زنده شدن از ضرب – آهنگ مستفعلن مستفعلن مستفعلن (این بار) جان داد مرا، غربت و ناسازگاری با شعرهای منثور فارسی، همه گی دال بر مدلول مهمی سطح انگاری شاعران و متقاضیان سطحی این دوره اند. ما در جهان خویش از چسپیدن به رویه ها و ناکنکاشی در هسته ها تجربه های تلخی داریم. تجربه های عبرت ساز و فراموش نشدنی که بسان خاری همیشه در زیر پوش ما وجود دارد و گاه و بیگاه ذهن ما را آزارده می سازد. پوسته ها با قله های شان باید فتح شوند و زودتر به درون راه باز شود و عمق ها دریافته شوند، متقاضیان سطحی بازارشان بخوابد تا هیچ شاعری ساده و بی توجه از کنار شان گذشته و در سدد تولید آنچنان کالای نگردد.

کم آگاهی از جریان ها و سبک های ادبی پیشین، کم ارتباطی شاعران پدر/مادر با شاعران پسر/دختر با همراهی تعارض ها و تقابل ها و در ننیجه ایجاد فاصله های بیشتر در بین آنها، ساده انگاری آثار و نپرداختن به آفریده های جوان، ویژه گی های دیگر شعر دهه هشتاد حوزه ادبی مایند که در فرصت های آینده به آنها خواهم پرداخت. خوشبختانه در گفتمان ها و نقادی آثار، شاعران پسر/دختر نسبت به شاعران پدر/مادر همیشه پیشقدم بوده اند. در بررسی و نقد آثار، فرهنگ حاکم و قابل انتظار قسمیست که پیش قراولان باتجربه و آب دیده آثار و آفریده های جوانترها را از روی شفقت و مهربانی و همچنین انتقال اندوخته ها، مورد واکاوی قرار می دهند. اما در حوزه ادبی ما قضیه وارونه می نماید. این جوانترهایند که بیشتر در عرصه های نقد و بررسی، پژوهش و تحلیل حضور دارند. که آفرین شان باد.

نتیجه:

شعر فارسی دهه هشتاد حوزه ادبی افغانستان، شعر منحصر به فردیست. ظهور و حضور موج جدیدی از شاعران تازه نفس بومی خارج از جغرافیای هجرت و بی وطنی، پرداختن به خود و شعر بومی افغانستان شاید از ویژه گی های بارز و منحصر به فرد این دوره باشند.

شعر دهه هشتاد هیچگاهی سردرگم و بی جایگاه نیست. آنچه سردرگم و بی جایگاه است، کم آگاهی از جریانها و سبک های ادبی دهه های پیشین، کم ارتباطی شاعران پدر/مادر با شاعران پسرد/دختر، ایجاد فاصله های سرسام آور و کم پالایشی آفریده های این دوره است.

جریان های ادبی دنیا هیچ کدام شان یکشبه از بیخ بوته برخاسته و به سر آن ننشسته اند. جریان های زنده ای ادبی جهان یا در ادامه ای جریان پیش از خود پدید آمده اند و یا در نتیجه ای امتزاج با جریان همسو و پیشتر از خود شکل گرفته و به برگ و بار نشسته اند. بنا بر این ارتباط همه جانبه، تقابل، تعارض و به چالش کشیدن ادبیات رییسانه ای پدر یا مادر شاعر، راه را برای پدید آمدن جریان سیال و فعال ادبی مشخص باز می کند. ما لنگ لنگان داریم در این مسیر گام بر می داریم. اینکه کم تجربه گی از چشمان احساس ما موجودات کوچک و نزدیک بینی ساخته است، گناه ما نیست. زمان می طلبد.

 (علی ادیب، ناروی)

08/01/2011

+ نوشته شده در  89/10/20ساعت   توسط علی ادیب  | 

آغازین سخن

گفتمان ادبی در کنار نقد ادبی یا نگاه ژرف و دگرگونه بر آفرینش های هنری رویکردیست به جا، مطلوب و سازنده. کنکاش و دقت در حال و احوال آثار و آفریده های هنری و جریان های مشخص ادبی توام با داده های جدید سازنده و بالنده در حیطه ای ارزش های بدیهی گفتمان ها، بر ادبیت، زیبایی و جلایش واپسین اثر می افزایند و در برابر لغزش های احتمالی سد می شوند. این گونه برخورد و رویکرد، هیچ مقرره و معیار از پیش پذیرفته شده ای را نمی طلبد. کافیست تا خوانشگر و بینشگر خود را به یک سلسله ارزش های اخلاقی مشترک و بدیهی پای بند بداند و خویشتن در تعاملش با اثر یا موضوع گفتمان، خط یا خط های قرمزی برای خود مشخص سازد. به گونه ای نمونه یکی از این ارزش های اخلاقی مشترک و بدیهی و از دید من مهم ترینش می تواند این باشد که نقد ادبی یا در دید فراتر و مشخص ترش گفتمان، باید متن بنیاد یا بر مبنای اثر و آفریده ای هنری باشد نه بر محور آفریننده و بوجود آورنده اثر. من این گونه گفتمان را بصورت جدی اش در بار نخست (شاید برای من) احتمالاً چهار سال پیش در یکی از سایت های عزیز ما که پایگاه آن در برون مرزهاست و از اروپا نشرات دارد متوجه شدم و یکی از دوستانی که پیگیر در آنجا حضور داشت، آقای احمد حسین مبلغ بود که متاسفانه این ماشین ظاهرن مدرن نیز پس از چندی از حرکت باز ماند و متوقف شد. حالا چرا؟ نمی دانم.

متاسفانه جامعه ای ادبی افغانستان به دلایل گرفتاری ها و ناگزیری های ناخواسته ای سیاسی دهه های اخیر، فرصت پرداختن به نقطه های متبارز و نامتبارز یافته ها و جلوه های ادبی خویش را نیافت و اصل پرورشِ پس از باروری و تولد در حاشیه ها رانده شد و فراموش گردید، نویسنده گان و شاعران عزیز ما ناقص ترین و نارساترین آفریده ها را نیز در ایجاد یک تحول و انقلاب عزیز که بتوانند کماکان روند کار را در ایجاد تغییر سرعت بخشند، غنیمت دانستند و کمتر وقت آن را یافتند تا در سدد پیگرد و ترمیم برآیند.

اکنون که نویسنده گان و آفریدگاران ادبی ما مجال سرخاراندن را یافته اند، چه زیبا و به جاست تا هم دست به آفرینشگری بزنند و هم به باور بعضی ها برای برون رفت از بن بست ادبی و مشخص ساختن جایگاه "شعر امروز و معاصر خویش" به قول داکتر سمیع حامد تلاش نمایند. بدون شک که بوجود آمدن مکتب ها و جریان های ادبی پی در پی، پویا و پالوده در غرب محصول همین واکاوی های آثار ادبی است که در کنار انکشاف دیگر بخش ها و ابعاد زنده گی اجتماعی شان پیوسته شکل می گیرند، پوست اندازی می کنند و مسلسل در حال امتزاج و افتراق اند.

ما اندک اندک داریم از معارفه ها و بدگویی های سطحی و انفعالی در جامعه ای ادبی خویش فاصله می گیریم. که باید هم چنین باشیم و متاسفانه خیلی دیر اقدام کرده ایم. در یک مقایسه و موازنه ای ساده با حوزه های ادبی برون مرزی نزدیک خویش به خوبی درمی یابیم که در کجای کار قرار داریم. گفتمان عاصف حسینی، داکتر سمیع حامد و یاسین نگاه در کنار کارهای یاران دیگر در همین دو سال اخیر، کارهای درخور ستایش و پسندیده است و حوزه اینگونه بحث ها کم کم دارند فراخ و فراخ تر می شوند و فراروایت های آرمانی ما به برگ و بار تجربه می نشینند. (زنده باشند یاران همراه!)

دو چیز باعث شد تا من اینجا بنویسم و زمینه ای مداخله ای جانب سوم را در بحث ضروری بدانم:

نخست اینکه گفتمان داشت شکل "منازعه" را به خود می گرفت. تا جای که عاصف در نوشته ای اخیرش روند را گفتمان نه، "مشاجره" دانسته است. حتا در بند دیگر نوشته، از آن به "هتک حرمت و فحاشی" نام برده است. یعنی "اختلاف نظر" در مقوله ها که یک پدیده ای مسلم و در عین حال نیکوست به برخورد یا تصادم طرز تفکرها بدل می شد. که به نظر من خطرناک است. لازم دانستم تا به این رویکرد تغییر جهت بدهم و بدیهیست که منازعه باید تغییر جهت داده شود. دوم اینکه بحث ها در بخش سوم گفتمان بیشتر تکراری اند و گپ نو کمتر به خورد خوانشگر داده می شود. یعنی نوشته های اخیر دوستان هم نسلم بیشتر وضاحت و روشنی بخش های پیشین اند و خود نیز اعتراف کرده اند(حالا بر حسب ضرورت که اگر چنین باشد، باز هم ساده انگاری و عدم دقت شان را می رساند.) برعلاوه ای احترام زیادی که به ایشان و کارهای ادبی شان دارم.

در ابتدا من از باب نمونه به بعضی از رویکردهای ناسالم/تکانه های شکننده و منحرف کننده ای که از هرسه جانب در گفتمان وجود دارند، می پردازم و در اخیر هم آنچه را خود در خورجین مغز خویش دارم، فرش راه اندیشه تان می سازم. تا باد چنین بادا!

تکانه ها / رویکردهای ناسالم

یک: در نوشتار عاصف حسینی

از منظر و جایگاه یک ناظر و خواننده صادقانه باید اعتراف کنم که نوشته ای نخستین عاصف "جلد دوم امپراتور" نوشته ای قابل مکث و درخور درنگ است. هم از نظر پرداخت زبانی و تکنیک و هم خوانشی که او از مرزبندی های ادبیات امروز ما دارد. هرچند عاصف در نوشته اش هرگز خود را منتقد شعرهای سمیع حامد نمی داند اما به گونه ای مستقیم و آشکار به شیوه "نقد ساختارگرایانه" متوسل می شود و آن را در کنکاشش به کار می برد. مثلن بندهای از شعر سمیع حامد را می آورد و در پی مقایسه آنها بر می آید و به نتیجه یا داوری خویش نزدیک می شود. اجزای ساختار شعر/شعرها را از جایگاه یک خوانشگر نشانی می کند، در ایجاد ارتباط بین بندها و بخش ها آگاهانه ناتوان می شود یا نمی یابد و در کلیت ساختار اثر نیز حداقل یکی از رابطه های موفق دالی و مدلولی را که در جستجویش  بوده است، نمی بیند. از جانبی هم به زیبایی های هنری که در درون شعرها وجود دارند، نمی پردازد که این رویکرد هم یکی از ویژه گی های نقد ساختارگرایانه است و هم بنا بر مقتضای حال آگاهانه از آن پرهیز می کند. از نظر زبانی عاصف معیارهای غیر قابل کتمان اثر را به گونه ای هنری آن و ترکیب بندی های اجزایش هدف می گیرد نه مفاهیمی که در بطن آفریده وجود دارند. شعرها را با سبک و سنگین کردن آفریده های هم - ژانر و هم عصرش (از زاویه ای ) بررسی می کند و به یک نتیجه ای که برای خودش مطلوب است، می رسد. این رویکرد نشان می دهد که عاصف در فرصتی که باید خودش را اظهار می کرده است، خوب درخشیده است و بی آنکه خود بداند، از اهرم نقدِ ساختارگرایانه خوب سود برده و قشنگ از آن کار گرفته است و این روش را با کمتر کوتاهی محک زده است.

از خلاهای جدی که من در نوشته ای عاصف می بینم، اتهام آشکاریست که او به سمیع حامد می بندد. و این کار ارزش نوشتارش را جدی زیر پرسش می برد. در ادبیات جدید و شیوه های کاربردی کارگزاران این عرصه، همین که آفریده هنری به گونه ای یک موجود زنده در بازار ادبیات وارد شد، دیگر پای آفریدگار آن از صحنه کنار می رود، بهتر است بگویم کنار زده می شود و فقط خود اثر و شاید از جمله ساختار آن واکاوی و سلاخی می شود. یعنی منتقد ادبی امروز به جای اینکه نویسنده یا شاعر بنیاد باشد، متن/اثر بنیاد است. آنچه که فردینان دوسوسور زبان شناس برجسته ای سویسی در نشانه شناسی و بعدها در ساختارگرایی مطرح می کند. عاصف، سمیع حامد را به عنوان نماینده ای از نسل دیروز که ابزار امپراتور – رانی کهنه اش دیگر نمی تواند به جغرافیای ادبی نسل امروز کارگر افتد، به امپراتور – چلانی جبری و از روی ناگزیری متهم می کند و طی یک مقایسه به نتیجه می رسد که سمیع حامد دیگر باید در سدد انتقال قدرت باشد و امپراتوری ادبیات افغانستان را بی هیچ خشونتی به امروزی ها واگذارد. جدا از هر مساله ای دیگری فقط از منظر نقد ادبی و به گفته ای خودش گفتمان، به وضاحت و جرات می گویم که عاصف در این جای از رویکردش اشتباه می کند و نوعی کار پارادوکسیکال را در یک روند عقلانی، به نمایش می گذارد که در یک گفتمان ادبی، کماکان در این روش نقد جای ندارد و مطرود است. عاصف حسینی در نوشته ای اخیرش بار دیگر شیوه نقدش را انکار می کند و از نوشته هایش به "جامعه شناسی ادبیات یا گفتمان اجتماعی در بستر ادبیات" یادآوری می کند. تا جای که من می بینم اینگونه رویکرد بیشتر به "نقد ساختار اندیشه ای ادبی یا ادبیت راهیان ادبیات" می ماند تا ساختار ادبیات. خوشبختانه تا جای که کنش ها و واکنش ها در محور ادبیات چرخیده، هیچ مشکلی وجود ندارد و همه گی خیلی خوب پیش رفته اند، بدبختانه در جاهای که هدف منحرف شده و شخص/اشخاص نشانه رفته اند، گفتمان به بیراهه رفته، عقده ای بحث شده و شکاف عمیقتر و خطرساز شده است. در نوشته ها ما از جانبی دیگران را به گفتمان هدفنمندانه و انتقادهای سازنده دعوت می کنیم و از جانبی خود ما خط قرمزها را عبور می کنیم و تبدیل به کسی می شویم که هم قانون طرح می کند و هم خود قانون شکن می شود. این احتراز و دوری از نقطه ای عطف بحث، در همه ای نوشته ها دنبال شده اند که از نظر من، کار نویسنده را بیشتر در معرض آسیب قرار داده است.

دو: در نوشتار سمیع حامد

از همه مهتمر اینکه سمیع حامد نیز خواسته "خون را با خون" بشوید. فکر می کنم که آوردن این عبارت کنایی در اینجا خیلی تکان دهنده باید باشد! بلی. او آمده عاصف حسینی را به امپراتوری که تا به حال نشده و باید بشود، متهم می کند. درست به همان ابزار دست برده که عاصف از آن استفاده کرده است. به طور نمونه، عاصف را متهم می کند که تنها از پس وبلاگی آمده در مورد من داوری می کند که جایگاه ادبی که باید از او یا دیگران باشد، احیای مجدد می نمایم. یا اینکه "نکند من ملک الشعرا شوم" و نگرانی عاصف را به حدی می داند که مثلن کسی از رییس جمهور شدن دوباره حامد کرزی نگران می شده است...

من رویکرد و واکنش داکتر سمیع حامد را در پاسخ به عاصف حسینی مایه ای نگرانی بیشتر می دانم و گمان می رود این طرز برخورد ادیبان کار کشته، با تجربه و عزیز ما در قبال مسایل، خیلی شکننده و مایه ای بداقبالی ادبیات امروز ماست که در برابر هرگونه گفتمان سالم و سازنده، بحث در حوزه ادبیات و ارایه دموکراتیک و آزاد آفریده های هنری سد می شود و انتقال تجارب را از نسل پیش به پس، با کندی مواجه می سازد و روند ارتباط و تبادل اطلاعات را مسموم می سازد. برخورد من در این باره خیلی دگماتیک و جزم گرایانه است و هرکسی از نسل من، دقیقن همین دغدغه را دارد و بر اثرات نامیمون آن حداقل در کندسازی روند تجارب و اطلاعات باورمند است. شاید بعضی ها بگویند که سمیع حامد از روی ناگزیری دست به عملِ مثل زده است. نه دوست من! ناگزیری اینچنینی و سمیع حامد؟!

انتظار داشتم که داکتر سمیع حامد دامنه ای این بحث را تا جای امتداد و تا زمانی دنبالش را می گرفت که همه ای ما (عاصف، نگاه، من و دیگران) به این نتیجه می رسیدیم که به راستی سمیع حامد نمی خواسته امپراتور شود که از اقبال این شکیبایی و در جاهای حتا ایثارگری ها، گفتمان ادبی در حوزه ادبیات افغانستان نیز جایگاه نوینش را باز می یافت و زودتر به بالنده گی بیشتر می رسید. سمیع حامد اگر به جای این رویکردش، در سدد تغییر جهت دادن موضوع (منازعه، مشاجره) بر می آمد، مطیینم که این گفتمان اثر گذارترین گفتمان ادبی در روند رو به رشد ادبیات امروز ما بدل می شد.

سه: در نوشتار یاسین نگاه

بدبختانه وقتی پای میانجی سوم در بین آمد، خود به یکی از طرف های منازعه تبدیل شد و در تغییر مسیر دادن آن نتوانست مفید واقع شود. نگاه در نوشتار نخستش "نگرانی اختلاف موجود بین دو نسل را کشف عاصف" می داند و با یک رویکرد استهزا گونه وارد میدان می شود و با خجسته باد گویی اش، با علامت نداییه (!) جمله اش را اختتام می بخشد. از قرینه هویداست که این تنقیط، تنها می تواند جنبه ای "استهزایی" داشته باشد و بس. فرض کنیم که داکتر سمیع حامد به حق چنان واکنشی داشته است، در چنین سکویی آیا رویکرد اینچنانی نگاه می توانست در تغییر مسیر دادن گفتمانِ منحرف شده ممد واقع شود؟ هرگز و در امتداد نوشته ها، بحث ها بیشتر از دایره ای مشروط بیرون زده شده اند. حالا فرض را بر این می گیریم که نگاه بنا بر اقتضای بحث باید از سمیع حامد دفاع می کرد، درست. که بی شک در گفتمان حاضر از دیدگاه من، یکی از طرف های گفتمان باید در اشبتاه می بوده. خوب، رویکرد ما در این روند باید چگونه می بود؟ چه روشی باید دنبال می شد تا بحثی با این زیبایی قسط وار و به شکل یک سریال ادبی ادامه می یافت؟ چرا یکی از جوانب گفتمان باید شیوه دیگری را نقد کند؟ اصلن جای که موضوع نقد یا گفتمان، نقد جریان های ادبی دو نسل است، چرا باید ناخواسته نقدِ روش های منتقدین و گفتمان گردان ها به بررسی گرفته شود؟ با این گونه نگرش، ما به جای اینکه در تداوم نقد مفید واقع شویم، بحث را به سوی دیگری می کشانیم و به گفته ای عاصف حسینی از معیارهای بازی تیمی عدول می کنیم و به جای توپ، می چسپیم به جان همبازی های تیم مقابل. خنده دار بودن قضیه و اتهامِ نادیده گرفتن اشکالات دستوری، آوردن القاب نظیر امپراتور کوچک، نقد شخصیت به جای عملکردها و ترمیم دوباره ای آن به صورت توضیحی بر عنوان نوشته...من فکر نمی کنم که اینگونه بحث ها در یک گفتمان ادبی که زیبایی شناختی و ظرافت کار، محور اصلی آن را می سازد، درست باشد. در درازنای تاریخِ بحث ها و گفتمان های ادبی، اشکال عمده ای کار در این بوده که همیشه به جای "تحمل" نظرات و آرای طرف مقابل، ناخواسته و ناصبورانه طرد شده و بعد هم تلاش بی نتیجه ای صورت گرفته تا نظرات و آرای دیگری "تحمیل" شوند. مثل که لوبتکین در عصر خودش در ضمن تحمیل آرای مدرنش، پست مدرنیست ها را از دسته همجنس بازان، هتلر و استالین می دانست ، یا هم منتقد فرانسوی آنها را نیهیلیست می پنداشت و لوموند نیز پست مدرنیست ها را شبحی در اروپا و مایه ای انحطاط می دانست و یا هم نیما را تهدید به مرگ کردند... در نهایت دیده شد که هیچ "تحمیلی" نتوانست کارگر بیفتد و فقط اصل بحث را منحرف می کرد و سپس عقب می نشست. یعنی اینها نیز به جای نقد جریان پست مدرنیزم، بی نتیجه به نقد شخصیت پست مدرنست ها پرداختند.   

سنتیز من

گفتمان های ادبی یکی از زیباترین دستاوردهای ادبیات های پیشرو دنیای امروز است و بالنده گی بسا آثار و جلوه های هنری جهان در نتیجه ای همین گفتمان ها شکل گرفته اند. گفتمان ها در قلمرو نوشتار زمانی پدید می آیند که "اختلاف نظر" وجود داشته باشد و بدون شک اختلاف نظر یکی از بدیهی ترین ویژه گی های منحصر به فرد انسان هاست و بر مبنای همین مقوله است که می گویند به شمار آدم های که نفس می کشند، جهان وجود دارد. به باور من اختلاف نظرها سازنده اند و بستر مناسبی برای رشد جوامع انسانی و انرژی حرکی پیشرونده. اما آنگاهی که این اختلاف نظرها بیرون داده می شوند و در تعاملات و ارتباطات انسانها نموده می شوند، احتمال زیاد تبدیل شدن آن به منازعه و بعد هم پرخاش وجود دارد. هدف این است که برای آنانی که با ما اختلاف نظر دارند، با احترام به ارزش های متفاوت شان، به جای اینکه آنها سرکوب شوند، بهتر است فرصت تبارز آن را برای خود داشته باشند. گاهی که همین اختلاف نظرها به کشمکش تبدیل می شوند، ضروریست تا در تازه ترین فرصت، تغییر جهت داده شوند. در غیر آن، مخرب است و بحران زا. از دید من، یکی از رهیافت های عزیز برای نرسیدن به بن بست و بحران در همه ای ابعاد زنده گی، همین گفتمان است.

اما باید قبول کنیم که این رهیافت و یا این ابزار عزیز در جامعه ای ادبی ما نوپاست و حداقل من با آن کمتر روبرو شده ام. جدا از همه ای معیارهای متعارفی که در این مهم وجود دارد، به عنوان یکی از طرف های معادله یا طرف های بازی در تبادل اطلاعات و افکار، بیشتر بکوشیم تا امکان تداوم این پدیده ای نوپا را برای خودما میسر بسازیم. انگیزه ای نبودن و یا کم بودن این بحث در جهان ما، در کنار مسایل دیگر یکی هم این است که ارزش های نسبی و بدیهی درونی خود ما را در برخورد با چنین قضایا نادیده انگاشته ایم و درنتیجه جریان یا به آتش بدل شده و یا هم به عقب نشسته است. من این بخش از نوشته ای عاصف را که از دید من خیلی عزیز است، ایستگاه کنونی این مقال می دانم و برای اهل ادبیات پربار و پویای زبان پارسی، موفقیت می طلبم.

"چه می شود شاعر، نقاش، داستان نویس، به جای حمله و دفاع مدام، بنشیند و دست به آفرینش بزند و بعد در فضای صمیمی نقد شود، کارامدها را بگیرد و ناکارامد را بدون جنجال و هیاهو نایده بگیرد. آن وقت می بینیم که فضای سالم ادبیات و هنر چگونه بر فضای سیاسی و اجتماعی تاثیر می گذارد".

(علی ادیب - ناروی)

28/12/2010

+ نوشته شده در  89/10/20ساعت   توسط علی ادیب  | 

درود دوستان. دیروز در فیس بوک نوشته ای گذاشتم و به جای واژه ای انگلیسی "فیس بوک"، معادل فارسی آن "رخنما" را به کار برده بودم. امروز دوستانی آمده اند و معادل مشابهی "رخ نامه" را پیشنهاد کرده اند. به نظر من "رخنما" زیباتر و منطقی تر از "رخنامه" است. به دو دلیل:

1.      "رخنما" به جای "فیس بوک"، یک معادل جا افتاده ای هست و بیشتر دوستان با آن آشنایی دارند. فکر کنم برای نخستین بار نویسنده و پژوهشگر عزیز آقای اسد بودا آن را معادل یابی کرده. هرچند کارشناس و پژوهشگر ادبیات فارسی جناب یوسف اباذری معادل فارسی فیس بوک را "کتابِ آشنایی" گفته اند، اما به نظر بیشتر نویسنده گان و فعالان عرصه ادبیات، "رخنما" هم از نظر زیبایی شناختی و هم از نظر حمل بیشترینه بارهای معنایی فیس بوک، بهترین معادل بوده و در سطح گسترده ای تا حال از آن استفاده شده است.

2.      واژه ای آمیخته ای "رخنما" از دو واژه ای مستقل ساخته شده است؛ رخ + نما= رخنما.

بیایید "نما" و "نامه" را یکبار مقایسه کنیم:

"نامه" بیشتر به "نوشته" اطلاق می شود. هر آنچیزی که به گونه ای نوشتار باشد، می شود به آن واژه ای "نامه" را تعمیم داد. کتاب، برگه های رسمی، اسناد و مدارک، منشور، صحیفه، روزنامه ها و جراید و نظیر اینها. کاربرد عملی آن هم بیشتر در همین حوزه است. توافق نامه، آیین نامه، شهنامه، شهادت نامه، اعتماد نامه، اختیار نامه، اطلاق نامه، امتیاز نامه، اندرز نامه، آزادنامه، عدل نامه، اعمال نامه، باز نامه، باج نامه....

اما واژه ای "نما" نسبت به "نامه" وسعت و پهنای بیشتری دارد. درست از همین زاویه است که واژه ای "نما" به جای "نامه" در مورد فیس بوک، سخت ارجح، عزیز و زیبا جا می افتد. واژه ای "نما" به معنای چهره، ظاهر، بیرون، صورت و به نقل از فرهنگ دهخدا، آنچه در معرض دید و برابر چشم باشد. به محتویات و اندرون یک چیز نیز می توان واژه ای "نما" را به کار برد. حتمن شنیده اید که می گویند: نمای درونی و بیرونی فلان چیز بسیار زیباست....یعنی "نما" را هم می توان در موارد نوشته و متن به کار برد و هم در موارد گوناگون دیگری مانند تصویر، تندیس، نقش، طرح، مجسمه فلم، کلیپ و ... اکنون:

چون فیس بوک امکان ها و تسهیل های بیش از حد، گوناگون و در موارد مختلف نوشته، تصویر، فیلم، موسیقی، بازی، فال و دهها امکان دیگر دارد، و "رخنما" نیز همه ای این بارها را شامل می شود، بنا بر آن، به نظر من، واژه ای آمیخته ای "رخنما" بیشتر می تواند بار کیفی "فیس بوک" را حمل کند تا "رخ نامه". "رخ نامه" چون از نظر بار محتوایی در این مورد محدود کننده است، پس همان "رخنما" که بزرگان دیگری نیز از آن استفاده کرده اند و خیلی معمول هم شده است، بهتر است.

معادل یابی کار ساده ای نیست دوستان. داوری از آن شما!

 (علی ادیب، ویستنس – ناروی)

18/11/2010

+ نوشته شده در  89/08/28ساعت   توسط علی ادیب  | 

یک سال است با رخنما (فیس بوک) هستم. در این مدت چیزهای زیادی را دیدم، خواندم و چیزهای را هم نوشتم. درسهای زیادی گرفتم و مسایل مهمی را نیز آموختم.

چیزهای زیاد و گونه گونی در رخنما پست یا گذاشته می شوند. شعر، موسیقی، فیلم (آموزنده و شکننده)، کلیپ (خوب و بد)، تصویر (زیبا و زشت)، نوشته های پژوهشی، اطلاعاتی و یا گمراه کننده، بازی، فال... با امکانات ویژه و تسهیلات عجیب...

آنچه برایم بسیار مهم و مشکل بود، سبک و سنگین کردن گونه های برخورد یا کنش های اند که کاربران عزیز با رخنما دارند. از دید من، تعامل کاربران در این مدت بیشتر به گونه ها و دلایل زیر بوده است:

نخست: بیشترین کاربران تنها از منظر سرگرمی و تفریح به رخنما پرداخته اند. هم تسهیلات موجود در رخنما و هم بودن در حلقه ای رخنمایی ها باعث شده تا طرفداران و خریداران زیاد را بسوی خود بکشاند. در عصری که همه تشنه ای شادی و شادمانی اند، فضا و نوا را اندوه و غم پوشانده، این گونه رویکرد نیز عزیز است و غنیمت. همچنان که همه ای رسانه ها این ویژه گی را دارند و خوانش گران گرامی در برهه ای از تصمیم گیری، خود نگرش شان را مشخص و معین می کنند و موقف شان را اعلام می دارند.

دو: کاربران قابل ملاحظه ای هم هستند که رخنما را تنها و تنها بمنظور دوست یابی بر می گزینند و می آیند تا دوستانی برای خودشان دست و پا کنند. اینکه این دوستان را برای چه و به کدام منظور بر می چینند، نیز انگیزه های گوناگون و متفاوتی دارد. عده ای می آیند تا حلقه یا گروهی ایجاد کنند و از این طریق به ایده یا هدف معین شان برسند. کسانی می آیند و دوست یا دوستانی برای شان می پالند تا غم ها و شادی های شان را با آنان شریک سازند. کاربرانی هستند که گمشده های دارند و آنان را می پالند تا دست شان را بگیرند و یا هم دست شان گرفته شوند که این نگرش بیشتر جنبه ای اصلاحی، سازنده گی و بالنده گی دارد. عزیزانی هم هستند که دوست - دختر یا دوست - پسر می پالند و از این طریق به آب و نانی هم رسیده اند. کسانی هم می آیند تا بیاموزند، چون رخنما خود یک دنیاست و موجودات عجیب با صفات ویژه در این محیط زیست دارند. و موارد دیگر...

سه: کاربرانی هم رخنما را برای تبلیغات و اطلاع رسانی برگزیده اند. می آیند تا تبلیغات شان را به دیگران برسانند و بیشتر اطلاع رسانی کنند.

چار: عده ای اندکی هستند که رخنما را آموزشگاه می پندارند و از محتویات آن می آموزند. بیشتر هدف خوانش گری دارند.

پنج: پیامبرانی هستند که رسالت شان را انجام می دهند و هدف بالنده گی و سازنده گی دارند و رخنما را پایگاه خوبی برای رساندن پیام شان انتخاب کرده اند.

شش: کاربرانی رخنما را برای به شهرت رسیدن و مقام گرفتن برگزیده اند. آمده اند تا به جایگاه و منزلتی در میان دوستان و اجتماع شان برسند. اینکه به جایگاه واقعی که لیاقت رسیدن به آن را دارند و یا اینکه می خواهند به نوعی شهرت کاذبی برسند، خود پرسشی دیگریست.

هفت: کسانی هستند که رخنما را به منزله ای پلی برای ورود به دنیای جدید برگزیده اند. سیاست، حیثیت، اجتماع، اعتبار، ادبیات، اقتصاد و ... جهان های مدنظر این عده از کاربران اند.

هشت: عده ای هم به هدف ایجاد موسسات و سازمان های صنفی و ویژه اند. حتا به حزب سازی سیاسی نیز پرداخته اند.

و به همین گونه با دهها دلایل و انگیزه های دیگری به جهان رخنما وارد شده اند...

من به بهانه ای یک ساله گی حضور جدی ام در رخنما، یک مورد ویژه را خوب یادداشت کرده ام که دوستان دیگری شاید کمتر به آن رسیده اند و یا تا هنوز به آن نپرداخته اند. و آن این است که، همانگونه که امسال باراک اوباما رییس جمهور امریکا نیز در گوشه ای از این مناسبت پیامی داشت و از کاربران خواسته بود تا در گذاشتن تصاویر شان در رخنما به دلایل امکان سواستفاده محتاط باشند، بسا موارد دیگری نیز هستند که امکان سو استفاده از آنها خیلی زیاد و جدی اند. چون رخنما تسهیلات اشتراک گذاری و همگانی شدن را بیش از هر سایت دیگری دارد، عده ای از کاربران بی آنکه بدانند چی می کنند و سرنوشت این چی کردن های شان به کجاها خواهند کشید، به نقل و گزاره های دست  می زنند که خیلی زود بی آنکه خود بدانند، به دیگران افشا می شوند. هرچند این ابهام زدایی از برکت هم پیوندی شبکه های انترنتی در همه ای سایت ها قابل پیگیریست، اما در رخنما جدی تر از همه.

من در جریان این یک سال، با موارد کتلوی و زیادی از این چیزها برخورده ام و بیشتر به شکل خصوصی با دوستان رخنمایی ام در میان گذاشته ام. مخصوصن مورد سرقت های ادبی که در این اواخر بیش از حد زیاد شده است. چند باری نگاشته ها و نوشته های خودم با عین سرنوشت مواجه شده اند. که با اندک درنگی از کنار آن گذشته ام. اما با ازدیاد و فراگیر شدن این عملکرد نادرست، تب کردم و خواستم دوستان در این مورد محتاط باشند. رخنما را هیچگاهی نباید بعنوان بهترین ابزار شهرت و منزلت یابی دروغین برگزید. هرچند هیچ وسیله ای را نباید برای رسیدن به دنیای دروغ انتخاب کرد، اما رخنما را هرگز! این یک هشدار است برای همه ای آنانی که این پیام را می گیرند.

برای همه ای دوستان رخنمایی پیشنهاد می کنم که هشت مورد بالا را به دقت بخوانند و گونه تعامل شان را در دنیای رخنما با دوستان شان آگاهانه برگزینند. چون هر اقدام ناآگاهانه در دنیای انترنت، به ویژه در جهان رخنما، خیلی زود و آنی واکاوی شده و بن مایه و هسته اصلی کار کشیده شده و در اختیار همگان گذاشته می شود.

در ضمن، از دوستان عزیز خودم می خواهم که گونه ای تعامل خویشتن را با دنیای رخنما نیز اندکی سبک و سنگین کنند. ببینند که تا حال، در کجای کار قرار دارند.

 (علی ادیب، ویستنس – ناروی)

17/11/2010

+ نوشته شده در  89/08/27ساعت   توسط علی ادیب  | 

دیروز در مرکز فرهنگی شهر ویستنس برنامه ای ویژه ای فرهنگی داشتیم. موضوع برنامه وضعیت نابسامان فرهنگی در افغانستان بود. چیزهای زیادی گفتم. از سنگسار و گوش و بینی بریدن ها تا تخریب مجسمه های بزرگ بودا در بامیان...از وضعیت آموزش و پرورش گرفته تا وضعیت حقوق بشر و زنان و.... اما در کل، برنامه ای جالبی بود. خوب استقبال شدیم. صفحات روزنامه های ناروی را پر کرده بودیم. متاسفانه کامره نداشتم... این محدود تصاویر را دوستان دیگری فرستاده اند...امیدوارم روزگاری به عصر طلایی فرهنگ بزرگ خویش برگردیم و با ادغام داشته های قشنگ فرهنگ امروز با زیبایی های دیروزی های خود ببالیم.

روزنامه ویستنس

تصویر از کارن

+ نوشته شده در  89/08/12ساعت   توسط علی ادیب  | 

درخت، شعر تازه ...http://www.adeeba1.blogfa.com

+ نوشته شده در  89/08/05ساعت   توسط علی ادیب  | 

-          شکیب مصدق آهنگ زیبای "بانوی شب های سیاه" اش را به من هدیه کرد. من نیز از موقف یک خوانشگر، دیدگاهم را به او هدیه می کنم. 

کمتر از پنج دقیقه خلوتی داشتم با آهنگ "بانوی شب های سیاه" از شکیب مصدق آوازخوان عزیز و پرکار. زیبایی ها و استثناهای را که در فورم و محتوای آهنگ متوجه شدم، انگیزه ای شدند تا به آسانی سه بار پنج دقیقه ای را وقف شنیدن این آهنگ کنم. متاسفانه من شکیب را از پیش ندیده ام و با آثارش نیز آشنایی ندارم. اما شنیدن این آهنگش به شنونده به ساده گی القاگر بسا جنبه های استثنایی می شود که از جایگاه موسیقی امروز افغانستان نمی شود آن را درک کرد و یا کماکان به ندرت احساس نمود و سراغش گرفت!

من دریافتم که شکیب به موسیقی پاپ افغانستان نگاه دگرگونه دارد. او در متن دردهای مردم نفس می کشد و بخش بزرگی ازین دردها را با خود حمل می کند. شکیب دارد سبک موسیقی پاپ افغانستان را از نو تعریف می کند. وی پاپ را از حوزه تجاری و صنعت گری محض فراتر برده و وارد گفتمان هنری و "ایدیولوژی ارزش های" ضروری امروز ملت می نماید که از بخت بد، آوازخوان های دیگر کمتر به آن پرداخته اند. به گونه ای که بیشترشان یا در محدوده تجارت صرف گیر مانده اند، یا پای توانمندی هنری شان می لنگد و یا هم افول ها و غول های نفس گیر اجتماعی دیگر گلوی شان را می فشارند و توان هنری – ارزشی فریاد کردن را از ایشان گرفته اند.

در جامعه ای که همه چیز از صفر آغاز می شود، مدعیان هنر نیز حرکت صفری شان به دو سمت متضاد و مخالف رانده می شود. طیفی از این گروه به امید یافتن جایگاهی در جامعه، تنها و تنها در محدوده فرهنگ کوچه و بازار اسیر می مانند و دست و پای رسالت ارزشی - هنری شان بسته می شوند. وقتی از کوچه و بازار سخن می گوییم، هدف دلبخواه ها و یا ضد ارزش های است که یک اثر هنری را از جایگاه هنری – ارزشی اش، به آفت های اجتماعی و ضد ارزش های معمول و متعارف حاکم در بازار سقوط می دهد. این دسته از داعیان هنر موسیقی، گاهی تا آنجا پیش می تازند که در برابر پول، وارد پست ترین معامله ها و معادله ها می شوند. موسقی را به پای کسانی که می ریزند که بازارشان گرم و مالامال از بچه بی ریش های است که شرف، وقار، حیثیت و آبروی شان را تنها و تنها بخاطر لقمه ای نانی لگدمال می کنند تا چند صباحی بیشتر زنده بمانند. آوازشان بازار آنانی را گرم می کند که فابریکه های تولیدی روسپی گری و کاباره سازی دارند و از دوشیزه گان معصوم و پاک طینت با همه چیزِ بی همه چیز، غول های ابتذال و سکس می سازند.

اما بخش دیگری از تازه سفران این عرصه، درست در جهت مخالف و در سمت و سوی دیگری به پرواز در می آیند. این بخش نیز در نفس و متن کوچه و بازار حضور دارند و به دقت تمام شاهد و ناظر همه ای تحولات و رخدادهای گوناگون در اجتماع خویشند. آنچه که طرز و گونه ای نگاه این طیف متضاد از هم را مشخص و جدا می سازد، عینک های اند که به چشم دارند. یکی از این عینک ها فلتر کننده است و دیگری فلتر شونده. اولی واقعیت ها، رخدادها و حوادث را خیلی خوب فلتر می کند؛ ارزش ها را در یک جانب گذاشته و در سدد فربه تر کردن آن بر می آیند. ضد ارزش ها را به سمت و سوی دیگری می گذارند و با همت و شهامت تمام یا آنها را به ارزش مبدل می سازند و یا در سدد حذف شان از جامعه می شوند. اما آن عینک های که فلتر شونده اند، آنقدر ضعیف و ناتوانند که خود در درون حوادث و رخدادها نابود می شوند و در واقع توانایی تشخیص و شناسایی ارزش ها و ضد ارزش ها را ندارند تا چه رسد به صلاحیت همیاری با آن یکی و اصلاح یا حذف دیگری!

با دردی که از گلوی شکیب در آهنگ "بانوی شب های سیاه" احساس کردم، به خوبی دریافتم که شکیب سر- کاروان آن دسته از آوازخوانها و آهنگ سازانی است که با غرور تمام و قامت استوار در قلب کوچه و بازار و متن مردم خویش حضور دارند، چشمان مسلح به هنرش، لیزرهای نوربخش، انرژی زا، اصلاحی و کمک کننده برای راه گم کرده گان اند، کشنده برای ویروس ها و میکروب های آلوده کننده ای اجتماعی و مفسر دردهای قربانیانی اند که در جال تارتنک های زهری و کشنده یا اسکلیت شان راوی داستان های رنجها و واقعیت های تلخ شان است و یا هم به سختی و ناچاری آخرین نفس های مظلومیت شان را می کشند و انتظار دارند که عزراییل یک ثانیه زودتر گلوی شان را بفشارد و از زنده گی رقت بار و با ذلت برهاندشان.

با این پیش ورد، خواستم تا یکجا سفری کوتاهی داشته باشیم در پهنای بلند آهنگ "بانوی شب های سیاه" شکیب مصدق.

در نخست اینکه، نام این آهنگ با تصنیف، موسیقی، چیدمان تصاویر، متن و پیام شعر بسا هماهنگی و همخوانی زیبا و دلنشین دارد. با چندبار شنیدن این آهنگ، آدم به ساده گی خود را مخاطب یک آرکستر و سمفونی منظم و کار کشته احساس می کند نه یک آهنگ عادی و معمولی . تا جای که خود را تنها در برابر یک نظم یا یک شعر میلودی شده مواجه نمی بینیم که با چیدمان محض تصاویر خواسته چیزی را برای ما روایت و یا شکایت کند. از نظر من آهنگ "بانوی شب های سیاه" واقعیت بس بزرگ و مهم بخشی از تاریخ تلخ امروز جامعه ای ما را باز - نمایش می دهد و اطلاع رسانی می کند که در کنار جنبه های ویژه ای هنری و زیبایی شناختی اش، از مخاطب خویش می خواهد تا قدم در معرکه بگذارد و وارد عمل شود.

خارج از حوزه ای شعر و پیامش، تصاویر چیده شده در این آهنگ، ابعاد گوناگون و مختلف مشکلات و رنج های که متاسفانه امروز در جامعه ای بی بند و بار و ضد ارزشی ما بر زنها وارد است را، به خوبی بازگو و آشکارا می کنند. فقر از هر گونه ای آن، خشونت با تمام ابعادش، نابرابری، بی عدالتی، تعصب و تبعیض، دار زدنها، سنگسار، کارهای شاقه و توان فرسا، کشاندن به روسپی گری و بسا موارد دیگر با صدای بلند از زبان تصاویر شنیده می شوند.

تنها عیبی که من در گزینش تصاویر یافتم، این بود که بیشتر تصاویر مدل ها و گونه های خشونت در جوامع ایرانی را به ذهن آدم القا می کنند تا مدل ها و نابسامانی های زنانه گی در سطح جوامع افغانستان که من آن را بیشتر عیب نه، بل کمبود و نبود مواد و منابع می دانم که متاسفانه امروز در بخش ها و زوایای مختلف، کاردانها و کارگردان های عرصه های مختلف اجتماعی ما با آن روبرویند.

این آهنگ به "زنان روسپی" تقدیم شده است. با دیدن و شنیدنش، آدم به خوبی در می یابد که آهنگ مرزها و لایه های موجود در جامعه ای زنان را درنوردیده و دست یاریی است که به سوی همه ای زنان دنیا دراز شده است. تا جای که مصداق این آهنگ را من در بعضی جوامع غربی بیشتر و فراتر از جوامع شرقی می یابم و احساس می کنم.

آهنگ به سبک پاپ اجرا شده، چهار آستایی، "دو در اول و دو در آخر" و همچنان دو انتره دارد. از آنجای که من کارشناس موسیقی نیستم، تنها به شعر این آهنگ می پردازم و نگاه موسیقیایی آن را به دیگران می گذارم.

بند نخست / آستایی:

بانوی شب های سیاه

مسافر غریب شهر

چه ظالمانه می روی

سوی شب های دربدر

چه صادقانه دل به هر

آدم پست می دهی

این دل مادرانه را

دست به دست می دهی

این بند از آهنگ، در حقیقت از مظلومیت و مجبوریت روسپی حکایت می کند. اویی که بانوست و عزیزترین پدیده ای هستی و آفتاب تابنده ای روزهای سیاه آدمها و نخستین آموزگار انسانها و القاگر آدمیت آدمها، چگونه خود به آسانی و ساده گی به بانوی شب های سیاه و تاریک تبدیل می شود. شب های که نه مهتابی می تابد و نه خود به مهتابی می ماند. مسافر غریبی است که در دل شب های سیاه، به دنبال جایگاه و پناه گاهی می گردد تا شب در آنجا باشد و در بدل ماندن در این اقامت گاه یک شبه، صادقانه و از ته دل همه چیزش را در اختیار پست ترین مردهای روزگار قرار دهد. او هیچ پناه گاه و منزلی ندارد. گویا سرنوشت و روزگار، روند زنده گی کردنش را اینگونه نوشته است. دیگر شب و روز برایش هیچ تفاوتی ندارد. خورشیدش عین بی خورشیدیست و مهتابش عین بی مهتابی. داستان زنده گیش راوی طرز زنده گی کردنش نیز هست. او که بار ذاتی مادر بودن را نیز با خود حمل می کند و دل بزرگ یک مادر را در سینه اش دارد، حال باید با کمال مظلومیت و حقارت آن را به دست هر کس و ناکسی بسپارد و بازیچه ای از آن بسازد تا میمون های انسان نما با آن حال و احوال کنند.  

بند دوم / انتره نخست:

بانوی شب های سیاه

اسیر و قربانی من

شب های پر حادثه و –

روزهای بارانی و سرد

قلم را بردار و بنویس

از سر تا سرنوشت خود

بیا همیشه گی شبها

بردار نقاب زشت خود

در انتره نخست، شکیب خود در متن داستان وارد می شود. او خود را در جرم شریک می داند. نه تنها خود را مجرم می داند، بلکه خویشتن را عامل و ابزار اساسی مظلومیت های بانوی شب های سیاه می داند. (نمی دانم که شکیب عزیز، در هنگام ثبت این آهنگ چه حال و هوایی داشته است)! او را به مثابه ای شکاری می داند که اسیر است و لحظاتی پس، قربانی خواسته های نامشروعش خواهد شد. او بخوبی می داند که مردان در اسارت و قربانی ساختن بانوان چقدر مقصرند. به این دلیل است که همه ای مردان عالم را مقصر می داند، حتا خودش را.

در نهایت، شکیب از بانوی شب های سیاه می خواهد تا دنبال تحولی بگردد، برای یک مبارزه جدی آماده گی بگیرد و به هیچ مردی از این تبار، تسلیم نشود. شب های مملو از خطر و حادثه را آتش بزند و روزهای شب گونه ای سرد و غربت را نیز سنگسارش کند تا خورشید بر آسمان زنده گیش دگرگونه بتابد. او از وی می خواهد تا نقاب روسپی گری را از چهره ی مادرانه اش بردارد، سرنوشتش را از سر بنویسد و تولد دوباره ای داشته باشد. شکیب با آوردن نام قلم در آهنگش بخوبی می داند که از سرنوشتن سرنوشت بانوی شب های سیاه، جز در سایه ای توانمند و روشن قلم غیر ممکن است. او می داند که نسل های باید بگذرد تا قلم در قلب مردم فرو رود و دیگر هیچ قلم سوختانده و یا شکستانده نشود.

بند سوم / انتره دوم:

گذشتی از آخر خط!

بگو تو می روی کجا؟

بیا در این دایره و –

زنده بمان تو مثل من

شاید کسی شریف نیست

همه پوشیده اند نقاب

یکی عزیز مردم است

یک نجیب و باحجاب

در اینجا آواز خوان آهنگش را با یک رسالت ماندگار به پایان می برد. او برای همه ای آدمها هشداریه پیش می کند. این هشداریه برای گروه ها و طیف های مختلف اجتماعی است. زنها، مردها، نظام و مراجع مشخص کاری. او فریاد می زند که بانو! داری از آخر خط عبور می کنی. اینجا آخر راه است و دیگر پایان یافته است. هشدار می دهد که هنوز راه برگشتی وجود دارد! دست کمک بسوی همه ای آدمها دراز می کند. از همه می خواهد تا در روند نجات سهم بگیرند. هرکه احساس دارد و انسانی می اندیشد، وارد عمل شود! در اخیر اصرار می ورزد و از بانوی شب های سیاه می خواهد که برگردد و مانند همه ای آدمها چگونه زیستن را بیاموزد و زنده گی کند. او می داند که در جمع آدمها، معدودند کسانی که اهل شرف و بزرگی هستند. بیشتر آدمها نقاب پوشیده اند و غیر قابل اعتمادند. از اینروست که مصرانه از وی می طلبد تا راه راست کند و واقعن انسان گونه زنده گی کند.

من پانزده دقیقه این آهنگ را دیدم و شنیدم، قلم بدست گرفتم و قلمک زدم. شما نیز ببینید و بشنوید تا نفسک بزنید.

برای شکیب مصدق موفقیت می طلبم و برای هنرش عشق و ماندگاری.

یادآوری: آدرس آهنگ بانوی شب های سیاه: http://www.youtube.com/watch?v=5DE8kL3_3iY

(علی ادیب، ویستنس – ناروی)

23/10/2010

+ نوشته شده در  89/08/02ساعت   توسط علی ادیب  | 

به عایشه که گوش و بینی او را در دادگاه قبیله بریدند! http://www.adeeba1.blogfa.com

+ نوشته شده در  89/08/01ساعت   توسط علی ادیب  |