|
نثرنامه
|
... اين روزها خیلی دلتنگم! دلگیرم! مي روم که بنويسم، مغزم قد نمي دهد. نه اينکه خیلی بلندبالاست، بل برای آلوده کردن کاغذ، اين هستی سپید و زیبا؛ چيزی ندارم که درخورش باشد. دوبار کتاب سامويل هانگتينتون "برخورد تمدنها" را از تاقچه ی کتابهايم برداشتم تا بخوانم، نشد که نشد! کتاب "یک آيينه و چند تصوير" نوشته ی پرتو نادری را تنها چند برگش (يک آيينه و چند تصویر، واژه و آفرينش، شعر سياسی – ايديولوژیک در افغانستان، شعر سياسی و چگونه گی آن در افغانستان، حنظله ی بادغيسی نخستين سرایشگر شعر پایداری فارسی دری) و همينطور دو-سه موضوع دیگرش را کنده و آکنده خواندم، اما کمتر گرفتم! شعر که هيچ! حتا معر هم با من خداحافظی کرده است! بيرون که مي روم، سردی هوا از یک سو و گرد و خاک شهر از سوی دیگر حتا مجال زیارت و عیادت دوستان را از من مي گیرد. بر مي گردم تا دور از اينهمه آلوده گی ها تنهای تنها باشم و به خود برسم. اما خويشتن را نيز الينه مي یابم. نمي دانم اين چه حال و حالتی است! چرا آدم گاهگاهی مجبور مي شود چنين وضعيتی را داشته باشد؟ خیلی کار دارم که باید به آنها برسم. یادداشت های گذشته ام را مرور مي کنم؛ دلم مي خواهد که بارها در چنان حالت های برگردم و برای ابد ميخکوب همان روندها باشم. زيرا آن لحظه ها، راهکارهایي است برای شدن و تحرکم. نمي شود که نمي شود!!!!
خیلی خوب، باشد! به من چه! همينگونه مي مانم! خیر، خوب است آدم گاهگاهی حالت ايستايي را نيز مزمزه کند؛ همانگونه که زنده گیي من مالامال از چنين حالات و اوضاع است! مي مانم که مي مانم! بيچاره گی را بيشتر تحمل مي کنم تا نيرومندتر و تازه تر بدنبال چاره بگردم. ولی حیف نيست؟؟؟؟؟
اگر ليلی نمي بود، شاعری نمي بود! با شعر تازه ی "حضرت ليلی" در http://www.adeeba1.blogfa.com بروزم.
با شعر تازه ی "چيز معطر..."اندر باب برنده شدن حامد کرزی در انتخابات، در http://www.adeeba1.blogfa.com بروزم.
دوست عزيز سلام. از اين پس شعرهايم را روی وبلاگ "شعرنامه" با اين نشانی:http://www.adeeba1.blogfa.com مي گذارم. بعضی از شعرهای گذشته نيز در همين وبلاگ قابل دريافت اند.
نثر-نوشته ها در "نثرنامه" و شعرها در "شعرنامه" گذاشته مي شوند.
گامت استوار، لبانت شکوفا و روحت سبز و شاداب.
بگذار تا امشب ترا خدمت کنم ليلی!
در ازدحام عاشقی بدعت کنم ليلی!
بگذار تا در زير يک سقف پر از خورشيد
با تاک های تشنه ات خلوت کنم ليلی!
بگذار تا خورشيد را در قاب بگذارم
با دست های سبز تو قسمت کنم ليلی!
حرفی بزن، فحشی بده، هرچند دورت باد!
شايد برای بوسه ی جرأت کنم ليلی!
سنت شکن تر از من امشب نيست اما
بگذار تا از عرش هم دعوت کنم ليلی!
زيباست تا پروردگار آشنا را
در قبله ی اندام تو عزت کنم ليلي!
بگذار تا امشب فقط سيرت ببينم!
کورت شوم ليلی! اگر شهوت کنم ليلی!
ليلی کجا! ليلی بيا! ليلی نگاهی!
زين پس فقط بر طالعم لعنت کنم ليلی!
با گذشت هر روز يگ گام به انتخابات نزديکتر مي شويم. روز پنجشنبه بيست و نهم اسد سال جاری دومين دور انتخابات رياست جمهوری که در تاريخ انتخابات افغانستان به آرای مستقيم مردم مراجعه مي شود، برگزار مي گردد. انتخابات آزاد، سری و شفاف از ملزمات دموکراسی امروز است. مراجعه به آرای مستقيم ملت، شرط نخستين و اساسی نظام های دموکراتيک در جهان است و لازمه ی مشروعيت نظام پنداشته مي شود. رأی يک حق است و استفاده سالم آن مکلفيت. استعمال رأی توسط هر شهروند، طی روند ويژه ی بنام انتخابات امکان پذير است. وقتی آرای افراد در کنارهم قرار مي گيرند، نشان دهنده ی اراده ی قاطبه ی ملت در تعين سرنوشت شان مي باشد. شرکت در انتخابات آزاد و شفاف، در کنار اينکه يک مکلفيت است، يک فرهنگ نيز هست که آفرينش و پذيرش فرهنگ والا و پسنديده ی مانند انتخابات، ظرفيت و توانايي نيز مي طلبد که چنين ظرفيت و توانايي از طريق بارورشدن انديشه ها و فعاليت های ويژه فعالين ارزش پسندها و باورهای دموکراتيک جمعی و جوامع مدنی در متن يک جامعه مردم سالار که دارای حاکميت و قلمرو مشترکند، در دراز مدت و کوتاه مدت، خلق مي گردد و پرورده مي شود.
نگارنده، طی طريق مناسب و سالم اين روند را "فرهنگ انتخابات" مي نامد و رعايت آن را مسووليت. زمينه سازی و تلاش برای ايجاد چنين فرهنگ، در پهلوی اينکه برای تک-تک افراد ملت يک رسالت است، اما در يک دسته بندی فرعی و مشخص تر، سه صنف يا سه قشر در اين باره، نقش مهم و اساسی را دارند. فرهنگ انتخابات به مثلثی می ماند که اضلاع آن را به ترتيب، شهروندان، دولت و نامزدان احتمالی انتخابات تشکيل مي دهند و در پديدآوری و رعايت آن، هرسه ضلع نقش آفرينان مهمی به شمار مي روند.
يک: شهروندان افغانستان، از چهره های شناخته شده و مطرح سياسی امروز افغانستان، که نامزدان انتخابات رياست جمهوری از همين طيف استند، خاطره ی خوب و دل خوشی ندارند و از اين چهره ها، بناچار بايد يکی را برگزينند:
الف: رهبران ديروز اند که هنوز به هر طريق ممکنی حلقه ی محدودی از مردم را در کنترول دارند.
ب: از نام و محبوبيت قهرمانان قشری و سمتی ديروز در رقابت های انتخاباتی استفاده مي کنند. زيرا خودشان کارنامه ی سفيدی را در تاريخ زنده گی شان ثبت نکرده اند.
ج: در خلای ناسيوناليزم ملی و فراگير افغانی، ناسيوناليزم قومی و تباری را دامن مي زنند و از اين طريق به جلب حمايت بخشی از ملت مي پردازند.
د: چون منابع تمويل کافی دارند، به تطميع مردم مي پردازند و از اين راه ملت را اغفال مي کنند.
ه: سابقه ی مديريتی و کاری روشنی ندارند و از عهده مديريت امور مملکت برآمده نمي توانند. بنابراين، به ملت دروغ مي گويند.
و: سواد کافی ندارند، اسطوره آفرينی و افسانه پراکنی مي کنند.
س: عجول، تنها و تکتازند، ديگران را همه احمق مي پندارند و مرغ هاشان يک لنگه اند.
ش: همه بدترند و بدی وجود ندارد.
ی: و ...
در نهايت شهروندان گزينه ی ديگری نيز دارند که رأی شان را استفاده نکنند. اما چنين چيزی امکان ندارد. زيرا:
يک: فرار از مسووليت پنداشته مي شود.
دو: نمي توان باور کرد که همه ی ملت جانبدار تحريم اين روند باشد.
سه: چون حد رأی دهنده گان تعين نشده است، دولت (کميسيون مستقل انتخابات) مکلف است که حتا با آرای محدود نيز نتيجه انتخابات را اعلان نمايد.
بنابراين، مردم در برابر همه ی گزينه های فوق، خواهی نخواهی يکی را بايد برگزيند. اينجا نقش شهروندان در اصل روند انتخابات بخوبی هويداست.
جاده های شهر کابل در نخستين روز رقابت های انتخاباتی، مملو از تصاوير و پوسترهای پاره – پاره شده ی نامزدان بودند. عکس های نصب شده بر ديوارهای بلند، به دليل در دسترس نبودن، بازهم ثابت نماندند و با گِل و لای و حتا مواد غايطه هدف قرار گرفتند... باورم اين است که اين گونه برخوردها، يا نشانگر خفقان بيش از حد و موجوديت يک نظام توتاليتر و زورگوست ( که قطعن چنين نيست) و يا عجز و ناتوانی ملت در چگونه گی تبارز خواست ها و باورهای شان در اين روند مي باشد. که موضوع دومی، بيشتر محتمل دانسته مي شود. ملت در استفاده آرا ناچارند، لذا بايد در پی محترم شمردن اصل روند انتخابات از آغاز رقابت های انتخاباتی تا ختم آن باشند. بدين معنا که هرگونه ابراز نظری درباره نامزدان (هرچند با ويژه گي های بالا)، نبايد نقض حقوق انسانی آنها باشد. نبايد هتک حرمتی در کار باشد. نبايد اخلاق جمعی و ملی را بيشتر از اين لکه دار سازد. کنشها بايد انسانی باشند...
دو: دولت مؤظف و مکلف است تا از طريق مراجع ذيربط و با صلاحيت و رسانه ها، برنامه های ويژه آگاهی دهی و آموزشی در موازات آغاز رقابت های انتخاباتی روی دست گيرد. کميسيون مستقل انتخابات بايد اصول نامه و قانون مشخصی را تهيه نمايد تا در پرتو آن همه ی نامزدان به تبليغات يکسان در مراکز مشخصی بپردازند و تصاوير، پوسترها، بلبوردها و گونه های ديگر تبليغات و اعلان نامه ها، جاهای شان مشخص گردد و از نصب آنها در جاهای که سيما و قيافه ی شهر را نازيبا و ناپسند مي سازند و يا باعث برخوردهای مغرضانه و احساساتی مي گردند، به شدت جلوگيری گردد. دولت به عنوان مسوول برگزيده ملت، در نظم عامه و مراکز آن، نقش نخستين و بنيادين دارد. شايد دولت حالا خوب مي داند که دير يا زود تصميم گيرنده اصلی يعنی مردم صادقانه و ناظرانه حرف شان را مي زند. بنابراين، دولت کنونی بايد مايه عبرتی باشد برای همه ی نامزدان احتمالی و دولت آتيه که اگر دلسوز و صادق نباشد و به خير و فلاح جامعه نيانديشد، با نظام امروز هم سرنوشت خواهد بود و عمرش خيلی کوتاه.
سه: نامزدان محترم حتمن ديپلوماسی خوانده اند. عرف ديپلوماسی را بلندند، در عمل بايد آن را رعايت کنند. بخشی از فرهنگ انتخابات که نامزدان بازيگر اصلی آن اند، بيشتر به فورم و ظاهر ديپلوماسی مي ماند. اصولن در کار و زار سياسی انتخابات امروز، به ديپلمات ها، جايگاه ويژه و مقدم تری قايلند. که در واقع انتخابات روندی است برگرفته و يا مشابه از محتويات و گزيده های بخشی از اين عرصه. عجالتاً (!) آنها بايد ديپلومات باشند. نامزدان همانگونه که در موقع تصويربرداری به طرز لباس پوشيدن، ژست و اداهاشان تمرکز قوی دارند، به مستخدمين عزيزشان نيز بايد هدايت عنايت فرمايند(!) که پوسترهاشان را در جاهای مناسب نصب نمايند. کار و زار انتخاباتی را به گونه ی سازماندهی نمايند تا باعث رنجش خاطر هيچ شهروندی نگردد و به همه ی موارد از زاويه های مختلف نظارت و بررسی نمايند.
نتيجه: وقتی اين سه نهاد سازنده انتخابات (شهروند، دولت، نامزد) در هماهنگی کامل و به هدف ساختن افغانستان زيبا، آزاد و آباد وارد عمل شوند، بديهی است که همه به رعايت فرهنگ انتخابات، خويشتن را ملزم و پايبند خواهند دانست و انتخابات ما معياری خواهد بود.
صديق چکری سرپرست وزارت حج و اوقاف افغانستان در گفتگوی ويژه ی با سايت فارسی بي بي سي، تبليغات انتخاباتی را در مساجد منع کرده است. آقای چکری افزوده است که مسجد محل عبادت است نه مرکز جنجال های سياسی!
در اين گفتگو، چکری به چار موضوع مهم پرداخته است:
يک: به تمام امام های مساجد هدايت داده شده است تا به نفع نامزد خاصی تبليغ نکنند.
دو: به امامان مساجد گفته است تا مردم را به روند انتخابات تشويق و ترغيب کنند.
سه: مسجد محل عبادت، نماز، تلاوت قرآن و حديث است نه مرکز رقابت های انتخاباتی.
چار: نامزدهای انتخابات به دليل بروز تنش های احتمالی، نبايد از مساجد برای مبارزات انتخاباتی خود کار بگيرند.
در اسلام، رابطه ی دين و سياست و دولت، از نوع رابطه ی قلب با بدن مي باشد. بدين معنا که اگر قلب را از بدن برداريم، طبيعی است که حيات، خود از بدن برداشته مي شود. دين اسلام با لائيسيته، سکيولار که بعدها به شاخه ها و برداشت های متنوع، جدا از نوع برداشت هالی آکی آن پديد آمد، به شدت مخالف است. در اسلام هرگونه دليل و منطقی، در حول و محور محتويات و اساسات دينی مي چرخد. هرگونه استدلالی ولو منطقی اگر در نوع نگرش و حتا ارايه آن با آنچه اسلام بدان باورمند است، مطابقت و همسنخی نداشته باشد، پذيرفتنی نيست. آنچه که بر مبنای ارزش ها و خوشبختی ها در اين دنيا باشد، هرچند خير، اما اگر به خير در آخرت نينجامد، بازهم خير شمرده نمي شود. گرچه از منظر دينی، تفکر و انديشيدنی بدين گونه نيز، نوع سرکشی و تمرد شمرده مي شود.
اسلام را بيشتر يک دين سياسی – اجتماعی مي دانند که از آوان ظهورش به عنوان يک دين، مرکز سياست گزاری ها و بزرگترين تجمعاتش، مساجد بوده است. از همين رو، محوری ترين و بزرگترين ابزار و اهرم مخالفت اسلام با سکيولاريزم از هر نوع آن، که تا هنوز خيلی کارآ و کارساز بوده است، مسجد است. در صدر اسلام مساجد نخستين و بزرگترين مراکز و پايگاه های سياسی – نظامی مسلمانان بوده اند. اصولن اعمار مسجد النبی در مدينه توسط شخص پيامبر، مهاجران و انصار، در کنار عبادت و استفاده های از نوع مراسم خاص دينی معمول، ايجاد مرکزيت سياسی – نظامی و تبليغی برای مسلمانها بوده است تا از طريق آن بتوانند خود را سازماندهی کنند و دوباره به مکه برگردند.
يکی از روحانيون و مراجع تقليد در يکی از سخنرانی هايش راجع به اهميت مسجد چنين مي گويد: در اهميت مسجد همين بس که در آغاز {صدر} اسلام همه چيز مسلمانها بود. دانشگاه، پايگاه نظامی، کانون عبادت، محل استقرار بيت المال و دادگاه اسلام بود.
قرآن هم مي فرمايد. "ان اول بيت وضع للناس". يعنی که خانه کعبه و مسجد النبی را برای مردم ساختيم که از آنها به عنوان پايگاه مردمی معنا شده است.
روايتی از علی نقل شده است که: الجلسته فی الجامع خير من الجلسته فی الجنه فيها رضی نفسی والجامع فيها رضی ربی. يعنی نشتسن در مسجد از نشستن در بهشت بهتر است زيرا نشستن در بهشت، تنها باعث رضايت خودم مي شود، حال آنکه نشستن در مسجد باعث رضايت پروردگارم مي گردد. اينها همه ادله های مهم و بزرگی از اهميت گردآمدن ها و جمع شدن های مسلمانان در مساجد به ويژه به انگيزه های سياسی – اجتماعیست.
فکر مي کنم امور مربوط به مملکت و اداره امور آتيه ملت، مهمترين مسايلی هستند که اسلام سخت بدان باورمند است و از ديد اسلام، بهترين پايگاه و جايگاه برای چنين امور، غير از مسجد جای ديگری نمي تواند باشد. به راستی اگر مسجد تنها و تنها جایي برای عبادت باشد، پس چرا بارها همين رهبران مسلمان ما در جريان جنگ های داخلی بمنظور گفتگو و تعهد در روند ساخت نظام و دولت به بزرگترين مسجد بشريت يعنی کعبه رفتند و درخانه ی خدا به سياست پرداختند؟
برای من مايه ی تعجب بود وقتی خواندم که آقای چکری اجازه نداده است تا نامزدان رياست جمهوری برنامه های کاری شان را که مهمترين امور در زنده گی و سرنوشت يک ملت و يک کشور قلمداد مي شوند را از بلندگوها و تريبون مساجد به ملت باز گويند. زيرا جناب ايشان در بيشتر موارد، خود را بلندگوی اسلام مي داند و بارها از طريق رسانه ها خويشتن را از فعالين جهاد و مقاومت مردم افغانستان اعلان کرده است. اما امروز وقتی از آدرس يکی از اداره های حکومت سخن مي راند، هم اسلام را فراموش مي کند و هم جهاد و مقاومت مردم افغانستان را.
آقای چکری گفته است: به تمام امامان مساجد دستور داده است تا به نفع نامزد خاصی تبليغ نکنند. مگر امام مسجد به عنوان يک شهروند نمي تواند از آزادی و استفلاليت شهروندی خود استفاده کند و مردم را به ظن خويش به راهی راهنمايي کند که خير و صلاح شان در آن باشد؟ امام مسجد نيز حق دارد تا از کانديد مشخصی دفاع نمايد و يا به نفع آن تبليغ نمايد. از نظر قانون هيچ کسی نمي تواند مانع آن شود و اين مسئله از حقوق ذاتی و فطری هر انسان شمرده مي شود. اصولن امامان مساجد به همين منظور استخدام مي شوند تا در کنار پرداختن به مسايل دينی مانند نماز، جماعت، دروس دينی و ... به تبليغ مسايل مهم سياسی – اجتماعی از طريق مساجد بپردازند. آنچنانکه در صدر اسلام نيز مي پرداختند. امامان مساجد در روشنايي دساتير اسلام، مردم را به خير و فلاح و رستگاری دعوت مي کنند. آنها را امر به معروف و نهی از منکر مي کنند. اگر نامزدی برنامه هايش در مخالفت با دين مقدس اسلام باشد، طبيعی است که امام مسجد مکلف و مؤظف است تا چنين چيزی را از طريق تريبون مسجد به مردم باز گويد و اگر بر عکس آن باشد نيز، امام مسجد مکلف است تا به نفع او از همين بلند گوی مسجد تبليغ کند. فکر مي کنم که آقای چکری شايد يا لائيک باشد و يا هم سکيولار که زمانه از او مسلمان سياستمدار ساخته است و يا هم از نوع همان مولوی مسيحی انگليسی باشد که چارده سال تمام بخاطر انجام بهتر امور استخباراتی اش، خود را در نقش ملا امام مسجدی در کابل جا زده بود.
آقای چکری با گفتن اينکه در رقابت های انتخاباتی به دليل بروز احتمالی تنش بين نامزدان، آنها از تبليغات و رقابت های انتخاباتی در مساجد منع شده است، بيشتر واضح مي سازد که در مسايل سياسی سخت از اسلام سؤ استفاده مي کند. مگر هزارها نامزد داريم که به يکباره گی همه شان به يک مسجد بريزند و در کارزار انتخاباتی به جان هم بيفتند و تنش بوجود بيايد(!) و آيا در سراسر پايتخت و ولايات فقط يک مسجد داريم که همه ی اين هزار نامزد در يک روز و در يک ساعت به اين مسجد جمع شوند و تبليغ کنند و سپس به جان هم بيفتند؟ غير از يک توطيه و استفاده سياسی در عقب اين گفته وی، چه چيزی مي تواند وجود داشته باشد؟ از همه مهمتر در روستاهای کشور به جز مساجد هيچ مرکزی ديگری وجود ندارد تا مردم در آنجا جمع شوند و روی چنين مسايلی صحبت کنند. تمام افغانستان همين پايتخت و يا چند شهر کشور که نيست! در روستاها اگر دروازه های مساجد را ببنديم، مردم در طول ماه ها همديگر را نمي بينند. مساجد در روستاها نقش خانه ی مشترک روستاييان را دارند. آنها در مسجد هم به نماز مي پردازند، هم شورا داير مي کنند، هم معضلات شان را حل و فصل مي کنند و هم از حال و احوال همديگر باخبر مي شوند.
با کمال تأسف که آقای چکری گفته است که مسجد محل عبادت است نه محل جنجال های سياسی. نگارنده باورمند است که مسجد جای مناسب و مقبولی برای طرح و حل معضلات و جنجال های سياسی در حيطه يک گفتمان است و خوشبختانه جنجال های سياسی بمنظور گشايش خير و رفاه ملت، عبادتی است بزرگ و محترم که هيچکسی نمي تواند ديگری را از هيچ عبادتی در هيچ جای منع کند.
بدون هيچ پيش درآمدی، خيلی ساده، جدی و هوشدار گونه! به پيشگاه ملت عزيز افغانستان به عرض مي رسانم که, اگر حامد کرزی در انتخابات آتيه برنده ساخته شود! مردم با آرا و دستان خودشان به جای يک نظام دموکراتيک ملی و مردمی، ضعيف ترين حکومت ديکتاتور گونه ی تکتاز و مجهول الهويه را بر مي گزيند. ديکتاتوری که فاقد هرگونه توانايي عملی و قدرت سياسی است، اما قهر و خشم (عاطفی و نه سياسی) بسيار دارد که يا خود با "قُوُی" قره قل در "قشلاق"- خانه ی حاکميت اش خودکشی مي کند و يا خون ملت را آهسته و با بدترين شيوه مي مکد و مي کشدش. زيرا:
1. هشتاد در صد معاملات و کنار آمدن های سياسی حامد کرزی با احزاب و اشخاص، احترام نکردن، دروغ پنداشتن و نقض صريح قانون اساسی است. مي گويند اين روزها ارگ را يکبار ديگر به "خانه خلق" نام گذاری کرده اند و قانون اساسی را فرش پای معامله گران سياسی ملت!
به اين مفهوم که بيشترين مذاکره های سياسی کرزی با احزاب و افراد از اصناف گوناگون، بر مبنای پشت پا زدن به دساتير و هدايات قانون اساسی قوام مي يابند. در قانون اساسی افغانستان، عدالت اجتماعی (اعاده، حمايت و احترام به حقوق آحاد افراد ملت، بدون هيچ نوع تعصب، تبعيض، خشونت و دوگونه نگری) و رشد متوازن (حمايت از تخصيص و توزيع متوازن و مساوی سرمايه و منابع ملی و بين المللی)، حرف نخست را مي زنند و دقيقن تضمين گرديده اند. وقتی مساله چنين باشد، جلب حمايت يا کنار آمدن های کرزی با احزاب و يا اشخاص با طی غير از اين روند، به نحوی احترام و "صداقت در قانون اساسی" را با پرسش روبرو مي سازد. بديهی است که استراتژی ها در سطح ملی و فرا ملی در پرتو قانون اساسی و در مطابقت با بندهای اين وثيقه و توانايي های ملی طرح و پي ريزی مي شوند. بنا بر اين نظام آتيه ی مملکت، همانطوری که در زمان تحليف و سوگند وفاداری، احترام به قانون اساسی را از نخستين و اساسی ترين مسووليت هايش مي پذيرد، رعايت و عملی کردن مواد آن را نيز از بديهی ترين مسلمات و مکلفيت هایش مي شمرد و بايد سخت به آن باورمند باشد. کرزی در فقدان چنين روند و کنشی، يا از حماقت و جهالت احزاب استفاده مي کند و دروغ مي گويد و يا بدتر از آن قانون اساسی را آشکارا و در حضور ملت، زير پا مي گذارد.
2. آقای کرزی با بيشترين معامله هايش در واقع پيش از پيش شورای ملی آينده را سمبوليک و بيکاره قلمداد مي کند و حتا مشروعيت ملی اش را به پرسش می برد. فرض بفرماييد که کرزی به فلان شخص و يا حزب در تشکيلات يا ساختار کابينه اش، پنج-شش وزارت را وعده سپرد، پس نقش قاعده هرم قدرت و حاکميت در يک کشور يا قوه قانون گذاری در نظام چيست؟ به راستی آقای کرزی چگونه مي تواند با چنان سيستمی وزرای دلخواه خويش را با اينهمه اميدواری و يقين و بدون در نظر گرفتن تصميم شورای ملی، خود برگزيند؟ مگر قرار نيست که نامزدان وزارت خانه ها، از شورا رای اعتماد بگيرند؟ اگر شورا با تصميم رييس جمهور مخالفت کرد، آنگاه جناب فلان حزب و يا شخص و يا رييس جمهور چه خواهد کرد؟! فرمان انحلال مجلس را خواهد داد؟ که ضربه ی است بر پيکر نيمه جان اقتصاد و پرستيژ ملی و بين المللی کشور. اگر با احداث و ساخت سرکهای حلقوی و ديگر مراکز عامه تنها در بعضی از زون ها، مي خواهد تا حمايت احزاب و اشخاص همان زون و منطقه را جلب نمايد، آيا مخالفت صريح و آشکار با عدالت اجتماعی و انکشاف متوازن پيش بينی شده در قانون اساسی نيست؟ اصولن مصداق عدالت و توازن اجتماعی با چنين تعريف و کنشی، چه خواهد بود؟ مزخرف تر از آن، اگر استراتژی کاری، عملی و تخصيص بوديجه ملی بر مبنای پلان مشخص و راهکارهای دقيق وزارت خانه های سکتوری شکل مي گيرد، پس جناب رييس جمهور آينده! صلاحيت شما و منبع سپارش اين نوع صلاحيت کو؟ که دقيقن! نه تيم حکومتی تان چنان صلاحيت را دارد و نه نماينده گان مردم در مجلس!
3. کرزی و طرف های چنين معامله ی، بطور آشکار و صريح روند ملت شدن را در افغانستان به بن بست مي کشند. روندی که سالها و قرنها در کرانه های ناپيدای آرزوهای ملت رنجديده و زخم خورده ی ما به يک آرمان مبدل شده است و گاهی هم برای بعضی ها، ناممکن مي نمايد. در روزگاری که گرايش های ملی در کشور سخت رنجور، مهجور و نامقدور ساخته شده اند، ناسيوناليزم قومی، سمتی، نژادی و مذهبی بر همه چيز مي چربند، معامله ی سياسی نامشروع و فريبنده ی کرزی در کوتاه ترين مدت، فقط در روز دوم و يا سوم زمامداری احتمالی وی، گودالی مخوف و تاريکی را در ميدان روابط اقوام و اقشار اين ملت ايجاد مي کند که ملت را به جای راه، به بيراهه مي کشاند.
همه مي دانيم که در کوچه و پس کوچه های اين سرزمين، قرنها گياه "دو بعدی فاصله" ها را کاشته اند و تازه خشک آبی های نامريي و باران های زهری خود-خواسته گاه و بيگاه بر فاصله ها فرود مي آيند؛ فاصله ها را دار مي آويزند و وصلت ها را جشن مي گيرند.
به گونه نمونه: وقتی آقای باراک اوباما رييس جمهور ايالات متحده امريکا با شعار تغيير وارد کارزار انتخاباتی مي شود، منظور از چنان شعاری برای همه ی ملت امريکا که از دهها گونه دين، مذهب، نژاد، زبان، فرهنگ و رنگ ساخته شده است، به وضاحت تمام واضح و آشکار است که منظور از چنين شعار با حمل دو گونه استراتژی بسيار مهم و اساسی در عرصه های ملی و فراملی، چيست. يکی از پايه های اساسی شکل دهی استراتژی اوباما و ديگر کشورها در عرصه سياست گذاری های درون کشوری، مراجعه مستقيم به هر شهروند و در حد توان و ممکن برداشتن هر آن چيزی که بر روی شانه های هر شهروند سنگينی مي کند، مي باشد. بدين معنا که روند شناسايي مشکل در آنجاها به گونه ی است که مشکل هر شهروند به پرابلم عمومی، فراگير و ملی مبدل گرديده است و يافتن چنين مشکل و انتخاب رفع هرکدام از آنها، برای سياست گذاران آنها امری است بديهی و قابل رويت. در بازی های برون مرزی که همه مي دانيم، بازتاب مستقيم راهکارها و ساختارهای نيرومند درون مرزی است و نياز به بحث نيست.
اوباما هرگز به هموطن سفيد پوستش مک کين فراتر از قانون اساسی امريکا، پيشنهاد نکرد که اگر به نفع او از نامزدیش بگذرد، معاون وی يک سفيد پوست خواهد بود و بيشتر اعضای کابينه وی نيز سفيد پوست. تاريخ سياسی کشورها هرگز چنين چيزی را به خاطر ندارد. زيرا اين مسئله خيلی آفتابی است که رابطه های شخصی-سياسی شهروندان با نظام، از برخورد دوگانه وجدان با آدمها نضج و مايه مي گيرد که اساس آن قانون اساسی و نظام نامه های کشورها هستند.
فرض کنيد که فلان مولوی و متنفذ قومی اگر نمي بود و به نفع آقای کرزی کمپاين نمي کرد، در اين صورت کرزی به عدالت اجتماعی و رشد متوازن و همه جانبه در کشور توجه نمي کرد و ملت را به شهروندان دست يک، دست دو، دست سه و دست چند تقسيم مي کرد؟ اگر ملت از نفس و مخ چنين معامله ها آگاهی مي داشت، که ای کاش! به حق که آقای کرزی اکنون نه تنها با نيروی همين شهروندان از صحنه سياست عقب زده مي شد، که در گودال خانه های تاريک ديره اسماعليه، صحراهای مکران و بلوچستان و يا هم سوات پنهان مي گرديد.
4. کنارآمدن های سياسی آقای کرزی در اين مرحله، علی الرغم ادعای سياست زده گی، خامتر از مراحل پيشين است. از همين حالا روابط، معامله و انتصاب در شيوه مديريت، شالوده ی اداره های وی را تشکيل مي دهند.
در چنين شيوه مديريت دموکراتيک، حتا فراتر از آن انارشيزم (با چهره غير متعارف و کمتر کاربردی يعنی مثبت آن)، هر لحظه امکان بوجودن آمدن هرج و مرج سياسی، خشونت، جنايت و در نهايت جنگ که متأسفانه در افغانستان حالت آشنايي است، حتمی و خيلی زياد است. در پرنسيب، آنجای که روابط، معامله و انتصاب مستقيم حکم نمايي کند، مديريت دموکراتيک، مزخرف است و ديگر-خود فريبی. آقای کرزی شايد از دموکراسی همين قدر مي فهمد که وقتی قصه از "انتخابات- مينتيخابات" مي شود، همه چيز انتخابات رياست جمهوری است و ديگرانش هيچ و پوچ و تفريح و بازی. زيرا "وعده ی وزارت های محدود به اشخاص و احزاب نامحدود"، تنها در گرو يک حکومت ديکتاتوری مستبد خودمحور و زورگوست. اگر قرار باشد که مراجعی بنام قوه های مقننه و قضاييه و قوه های بالقوه ديگری مانند مردم و رسانه ها در صحنه باشند، وعده و نويدهای سپارش مواقف و اداره های ملی-دولتی، هيچگاهی به دست آقای کرزی به قمار گرفته نمی شد و مردم را نيز نمي باخت.
مردم! به هوش باشيد که آقای کرزی با هر معامله اش، بزرگترين و حجيم ترين خط بطلان را بر همه ی پديده های از جنس شايسته سالاری و ضوابط که خيلی در گوش هاتان آشنايند، مي کشد و ارتباطات و تصميم گيری های انفرادی و تکتازی خويش را بر قلب های تپنده و دردمندتان به تابلو مي نشاند. يادتان باشد که امروز اگر هارون الرشيد گونه، کلاه بزرگتری بر سر پير و مرشدتان مي گذارد، فردا کلاه بزرگتر از آن را بر سر شما نيز مي نهد. که آنگاه ديگر کار از کار گذشته است!
5. نوع برخورد سياسی آقای کرزی در اين مرحله، بيشتر دامن زدن به مسايل قومی و تعمد در بوجود آوردن تضادهای طبقاتی است. وقتی نتيجه هر مذاکره و مفاهمه ی کرزی با جانب دوم بيرون داده مي شود، در حقيقت نوعی مواجهه و برخورد چند گانه را به تصوير مي کشد. دقيقن که برآيند اين نشست ها و جورآمدن ها، نه تنها غير از بدست آوردن هدف مشخص چيزی ديگری نيست، بل، قصه اش به همان کوشان دختر متمدن باميان مي ماند که عاشق فرمانده چنگيزخان در آوان فتح شهر غلغله در باميان مي شود که پس از موافقه دختر و فرمانده و راه يافتن فرمانده به درون شهر و فتح آن، دختر نيز به جرم اينکه مبادا با سپاهيان چنگيز نيز بي وفايي و خيانت کند توسط عساکر چنگيز کشته مي شود...
6. آقای کرزی در طول هفت سال گذشته، بي پلان ترين مامور در امور دولت و کشورداری بوده است. او هيچ استراتژی و راهکاری نه در کوتاه مدت و نه در دراز مدت دارد. از زبان يکی از رقبای کرزی شنيدم که بي پيرايه اظهار داشت: آزموده را آزمودن خطاست، خيلی خوب، رک و راست نقد کرد. سخنرانی ها، خطابه ها، کنفرانس ها و گزارش و اطلاع دهی وی، چه در پيشگاه ملت و يا جامعه ملل، مايه شرمنده گی و فضاحت ملت بودند. او وقتی در محافل به ايراد سخن مي پرداخت، اگر صدا و سخنش خيلی آشنا نمي بود، آدم فکر مي کرد از ديوانه ی در علی آباد سخن مفت و چرند مي شنود. زيرا چنان نوع برخورد از موقف يک رييس جمهور و در عرف ديبلماسی امروز، از محالات شمرده مي شود. او وقتی با همتايان سياسی اش از ديگر کشورها در برابر کمره های خبرنگاران قرار مي گرفت، سالون کنفرانس، مملو از ريشخندها و نيشخندهای ديبلماتيک خبرنگاران و ديپلمات ها مي گرديد که اين خود به موقف کشور در عرصه روابط بين الملل، لطمه جدی وارد می کند. چون او در آن حالت، آيينه ی تمام نمای سی ميليون انسانی بود که در يک قلمرو و با آرمان های مشترک، گرد هم جمع شده اند.
اين بخش نوشته ام برای آنانی است که اهميت برخوردهای ديبلماتيک را در روابط امروز بين الملل و تاثير آنی آن بر موقف و جايگاه کشورها مي دانند و سالها در اين بيابان کج و راست قدم زده اند.
در نهايت از ديدگاه نگارنده با همه ی اين چيزهای که ذکر شد، آنکه به حضور مجدد آقای کرزی و امثال وی که مشخصه های فوق را داشته باشند و يا دنبال کنند، اصرار مي ورزند، جفای بزرگی را در حق ملت روا مي دارند.
يادمان باشد که کنارآمدن های سياسی احزاب و شخصيت ها، در هيچ جای دنيا، چنين معاملاتی را که باعث تخريب علنی شهروندان و تضعيف آشکار ملت گردد، تجربه نکرده و حتا در آجندای بحث های شان نبوده است.
پس: هوشدار! اگر گرزی رييس جمهور (!) شود(!)
بگذر ای باد دل انگيز خراسانی
بر يکی مانده به يمگان دره زندانی
از قديم الايام، دگرگونی ها و ارهم و درهم های روزگار و تحولات ساختاری در اجتماع انسان ها، هيچگاهی دست کم گرفته نمی شدند که از مشاهير تصوف و طريقت گرفته تا حکام بلاکفايه و زمامداران باکفايه و دادگستر، سخت بدان باورمند بودند و به جانب توسلگاه ها دست نياز دراز مي کردند.
اين دگرگونی ها آن چنانکه طبيعت مي گويد، هيچگاهی بي تأثير نمانده اند و نخواهند ماند. به گمان اغلب اگر سلسله خوارزم شاهيان (سلطان محمد خوارزم شاه) با دودمان و نياکان مولانای بلخ و بها الدين ولد پدر مولانا، با محبت دست مي جنباندند، امروز عرفان و طريقت جهانی و انسان شمولی بنام طريقت مولويه با اين برازنده گی و زيبايي در جهان در کار نبود. همينطور اگر پس از ساليان دراز ديوان نگاری، انقلابی در انديشه و طرز تفکر ناصر خسرو بوجود نمي آمد و در بلندترين قلعه ی يمگان دره ی بدخشان تبعيد نمي شد، به واقعيت که لطافت و نجابت خورشيد بامدادی در شعرهاش، غير محسوس مي بود.
بنا بر فرآورده های علوم پايه و اکتشافات عصر روشنگری در سده های معاصر، بدون شک که محيط و توارث از لازمه های انکار ناپذير عناصر ساختاری شخصيت ها به حساب مي آيند. امروزه اگر شگردهای بنيادين تحولات و دگرگونی ها در جغرافيا و اقشار بخصوص از اجتماعات آدميان، حرف نخست را مي زنند، طبيعی است که چنين عناصر نبايد دست کم گرفته شوند و اهرم های نيرومند چنين پشتوانه های منطقی، همانا تجربه های انکار ناپذير اين عصر در مورد ساختمان درونی و بافت های شبکه های پيچيده ی روان – مايه های انسان امروز به شدت متبلور است که عناصر حسی و عاطفی از هر عنصر ديگر، جاذبه و دافعه ی بيشتر در اين مورد دارند.
هدف و منظور از چنين پيش درآمدی، در حقيقت درنگ بايسته و شايسته ی است بر قدرت آفريننده گی و بدعت بانوی جوانی که پخته گی و صلابت کلامش، ريشه در انديشه های سترگ و بلند خورشيد زنده گی بخش يمگان دره، يعنی ناصر خسرو دارد و او کسی نيست جز خداوندگار "رشحه ی نشيد"، بانو شبرنگ لعلی.
اگر آفتاب تابناک يمگان دره در سده ی پنجم، پس از هفت سال تمام سير و پژوهش و گردشگری در درون طبيعت، به چنان جايگاه و پايگاه، آنهم پس از سال های مديد تجربه با درباريان، قاليي ادب مي گستراند و امروزه نامش ماندگار تاريخ ادب پارسی دری مي گردد، بانو شبرنگ لعلی در نخستين لحظات و ثانيه های عمر ادبی اش رادمرد - بابای خويش را با پيگيری انديشه ها و بارگيری ژن های متبارزش به تماشا فرا مي خواند و با خيلی از اديبان بدخشي، بر سکوی بلند قلعه ی يمگان و معراج روشن و ملکوتی دُرِ دری زانو مي زند. گويا فضای شاعرانه ی قلعه، از ابتدا تا انتهای دره همچنان به هرچه پديده در آنجاست، هستی و مستی مي بخشد و به شدت فراگير مي شود.
وقتی در آغازين گام های شبرنگ در گستره ی شعر و ادبيات، با کلام پخته ی او مواجه مي شويم، چنين مي پنداريم که انگشت شهادت ما نبض زنده ی شعرهای بلند رابعه، فروغ، و بهار سعيد را حس مي کند و گويا که زبان و بيان زيبا و بلندش را از پرتو نادری وام گرفته باشد. شايد گاهی خواننده با خود بينديشد که شبرنگ، شاگرد نخست کلاس شعر پرتو نادری باشد و به يقين وقتی آقای نادری برای اولين بار اين مجموعه را بخواند، انگار با خود خواهد گفت، شبرنگ، زبان مرا به امانت گرفته است...وقتی نخستين مجموعه ی شعرهای شبرنگ را ورق بزند، شايد آن را مشق "شعرهای ناسروده" ی خودش بپندارد. هرچند، هر کلامی از آسمان جداگانه و منحصر به فرد خويشتن فرود مي آيد.
شبرنگ وقتی فرياد مي سرايد که:
پارک ها خسته از گام های سياست
و شعرهای من پناه مي برند به صداقت شان
دست های آويزان اند در حلقوم شعرم
چه دردآور روزگاريست که گفته هايم را مي بلعم
مسير برگشتم ديدار با زنده های بي سرنوشت
مسير متحير انديشه ام کي خواهد فهميد
اين حس های مرده؟
به امتداد کدام سمت بي انديشه
نعش های بي کس جنوب؟
يا مادران برهنه پای شمال؟
يا به آخرين نفس های کودک خانه به دوش؟
يا بينديشم به کرسی های که از بي کسی فرياد مي زنند؟
يا به مخروبه های فراموش شده شهر؟
به کدام غم؟ به کدام...؟
حس عجيبی به آدم دست مي دهد. گويا شبرنگ ساليان درازی درشتی و پخته گی خيابان و بيابان سياست و اجتماع را تجربه کرده باشد. آنگونه که پيداست، شبرنگ فرزند روزهای پسين تحولات اخير جامعه ی خويش است. او حتا پارکها را که ميزبان لحظات خوشی و تفريح انسان های خسته از روزگار وی است را خسته از گام های سياست مي داند. در چنين اوضاع و احوالی، شبرنگ آغوش پاک و معصوم طبيعت بکر خويش را بهترين پناهگاه برای شعرهای معصوم و بي آلايشش مي داند. آنگاه او بدين نيز اکتفا نمي کند و هنوز از ترس روزگار زشت خويش، شعرهایش را مي بلعد و در انتظار بامداد روشن ديگری تا ته دره رو بسوی بابايش خيره و چيره مي شود. زيرا مي داند که مسير برگشتش چيزی نيست جز مترسک ها و زنده واره های بي سرنوشت. و هرگز کسی را نمي يابد تا رازهای نگفته ی دورنی خويش را با او در ميان بگذارد. شبرنگ در اين روزگار، همه چيز را مرده مي پندارد. سنگ واره های که همه ی احساس شان اسير پنجه های مرگ اند. در آخرين نگاه، در عصری که سنگ و چوب اين خطه، در رسای تنها کرسی باقی مانده خون مي نشينند، شبرنگ چوکی ها را تهی ترين پديده ها مي داند که از بي کسی و تنهايي پيوسته ضجه و ناله سر مي دهند.
اينجاست که شبرنگ خود را در ميان انبوهی از جمعيت تنها احساس مي کند. او از پدر کلانش انديشه به ارث برده است. همانگونه که ناصر خسرو نيز از نوازش نسيم فرحبخش بامدادی لذت مي برد و جان مي گيرد:
بگذر ای باد ال انگيز خراسانی
بر يکی مانده به يمگان دره زندانی،
شبرنگ نيز از باد کمک مي طلبد تا در نهايت درمانده گی و غربت تنهايي، دستش را بگيرد:
باد!
دستم را بگير
من از غربت تنهايي مي آيم
انگار هم تبار آسمانم
و در من يک حنجره فرياد جاريست
باد!....
وانگه شبرنگ خود را از تبار آسمان مي داند. او بدعت مي آفريند و با ابتکار جديدی کلامش را پی مي گيرد. آسمان که در فراسوی ديدگاه ما هرگز تنها نيست و دريای از روشنايي را در آغوش دارد، از منظرگاه او تنهاست. در جهان بينی بلند او، شايد آسمان نشينان ما، چيزهای ديگری اند و شال های قشنگ کهکشان ها را بر اندام خاکی و کرم زده ی شان کشيده اند تا کثافت و لجاجت شان از نظرها محفوظ بمانند. شبرنگ از باد مي خواهد دستش را بگيرد و او را از لغزيدن در جاده های با آخرين بن بست های ترک برداشته "ترديد" و "ايمان" نگه دارد. سپس او از باد مي خواهد تا همچنان عريان و برهنه بر زيباترين نقطه ی اندامش که همان انديشه است، سه بار بنويسد:
"انسان"
"انسان"
"انسان"
باز هم شبرنگ از عطش و تشنه گی خويش و روزهای که در پی اشباع اين عطش بي دريغ منزل زده است، مي نالد و از باد مي خواهد تا نفس های افتاده و ترک برداشته اش را با ناخن های نازک و بکرش، بخيه بزند. او سپس تنفر خويش را از جامعه ی زندان گونه و بسته اش ابراز مي کند و صادقانه زيستن در چنين محيط را پوچ و بي محتوا مي پندارد، هرچند مطرود جامعه اش گردد.
شبرنگ در چنين حالت و وضعيتی، آزادتر از باد، بکرترين و صادقانه ترين سخن هايش را طرح مي کند:
بگذار دکمه های پيراهنت باز باشد
بگذار به چشم هايت نگاه کنم
بعد کمی پايين تر
وسعت گرمای خورشيد را در آغوشت تفسير کنم
راز آلوده تر مي شوم
وقتی به چشمانت مي انديشم
چشم های از جنس عسل، چشم های فراتر از ديدگاه بشر
که حادثه اش را مي نوشم هر نفس
بگذار....
شبرنگ، غرور و صداقت در گفتارش را قربانی سنگ اندازی ها و ارتداد جامعه اش نمي سازد. او عريان تر از فروغ و برهنه تر از سعيد بهار فرياد مي زند. او ترجيح مي دهد تا پوستين های نمادين انسان نما از اندام هرچه انسان است کشيده شوند و سيمای سبز و تازه ی آدم ها در مقابل ديده گان همه ظاهر گردد، هرچند هرگز در چنبره ی رسوم و عادات امروز نگنجد. او صدای همه ی هم سرنوشتان خويش را فرياد مي زند و پوشنده گی آوای تمامی هم گامان خويش را بي پيرايه نجوا مي کند و در نخستين ثانيه های بامداد، باافتخار روزه اش را بار بار مي شکند و صليب را به مهربانی لبيک مي گويد.
با اين همه، شبرنگ در انتظار دنيای سرسبز و قشنگ خويش، پنهان اشک مي ريزد و آنگونه که خود مي خواهد، شايد در نخستين چاشتگاه حيات خويش بدان نايل نگردد. گويا جهان وی، مملو از آرمان ها و آرزوهایست که بيابان های بي انتها و کوهای بلندی در برابر گام هايش خودنمايي مي کنند و او خود را يکی از قربانيان تنها در اين گير و دار مي داند. شبرنگ، سينه اش را گورستان خنده های چند ساله اش مي داند که بر روی هرچه غريزه ی "زنده بودن" است نه "زنده گی کردن"، مي خندد و به استهزا مي گيردش. آنگاه چنين آرزوی در جهان وی، بسان يک آرمان باقی مي ماند و "بي سرنوشتی" اش را در بامداد "با سرنوشتی" ديگران با دل مالامال از محبت جشن مي گيرد.
شبرنگ شعرهايش را پر از گناه مي داند. زيرا در مکتب او آنچه را ديگران ثواب مي پندارند، گناه محسوب مي شود و او شعرهاي عريانش را به پای آنانی مي ريزد که برهنه از دورنگی و چند سویه گی باشد:
شعرهايم را پر گناه مي گويند
چون برهنه ی برهنه به پای عاصيي کسی مي ريزد
کسی که هيچ گاه به بودنش ايمان ندارد...
اين نوشتار کوتاه، هيچگاهی مبين تمامی وجوهات مبرم اين مجموعه ی شبرنگ لعلی نيست و نمي تواند باشد. زبان قاصر من، هرگز زبان بلند، انديشه ی صميمی، و خيال و نازک پردازی های بکر وی را نمي تواند باز گويد. تصويرهای را که شبرنگ در اشعارش بدان پرداخته و بارورش ساخته است، نگاه های ويژه ی که او نسبت به پديده ها در شعرهايش داشته است، احساس که در هنگام خلق اين آثار برايش دست داده است، معراج آنانی است که با وجود تلاش و کوشش ساليان پياپی، در آغازين پله های آن خرجين دوباره رفتن را تدارک مي بينند.
من با دنيای از اميد و آرزو به کرانه های دوردست اين سياره ی پرانرژی شعر و ادب پارسی دری چشم دوخته ام و بي شک شبرنگ، با تداوم و تدبير، با کار و پيکار پيگيرش، به هرچه همرنگ شب است، روشنايي مي بخشد. با اين اهدا که توفيق نصيب شان باد، هايکوگونه ی خودش را فرش گام های آتيه اش مي کنم و از بارگاه آفريدگار، کامگارش مي خواهم:
به هوش باش پرنده!
که در خم کمر صياد
مرگی
جوانه مي زند.
من و تو مثل دو درياچه از هم دور افتاديم
عسل گشتيم و در زولانه ی زنبور افتاديم
من و تو مثل دو قطب بزرگ يخ-زده هر شب
به جرم يک عطش در لايه ها محصور افتاديم
من و تو ساقه های تاک را چون کوه پيموديم
سپس از پله های خوشه ی انگور افتاديم
من و تو روزها بر دختر خورشيد خنديديم
شب از آغوش ناتقسيم خود رنجور افتاديم
من و تو يک درخت سيب، اما با تن گندم
به دست صاحب صد مزرعه منفور افتاديم
من و تو چون غزل در جاده ی دوتار پيچيديم
سپس در ازدحام بي صدا مجبور افتاديم
امنيت يک حالت است. يک وضعيت است. حالتی ست متضمن آرامش، ثبات و سلامت جسمی و روانی افراد. جامعه ی که در آن آرامش و ثبات نباشد، افراد آن بيمارند. يا قلب شان درد دارد و يا روح و روان شان خسته و افسرده است.
از ديرباز در افغانستان، ايجاد چنين حالتی، به يک آرمان، ايده و توقع ناممکن مبدل شده است. از کانون صميمی خانواده و رابطه های عاشقانه و آرمانی زن و شوهر گرفته تا کوچه و بازار و حتا کاخ نشينان ما، همه و همه از خلای چنين حالتی رنج مي برند و مي نالند. هر شهروند ما، نبود چنين وضعيتی را هر لحظه احساس مي کند و مي بيند. جاده و ديوار شهر پر است از تنديس هولناک بي امنيتی، دهشت و وحشت. آنچنانکه شايد افغانستان در چند سال اخير، يکی از نخستين مشتريان و متقاضيان سمنت پاکستانی برای ساخت چک ها و ديوارهای امنيتی و پيشگام ترين مصرف کننده آهن چينايي در توليد سيم خاردار باشد. ما در قاموس خويش، نبود و خلای چنين حالت را "بي امنيتی" نام نهاده ايم. واژه ی که هرلحظه در برابر ديدگان ما حضور مي يابد. گاهی با چهره ی انتحار، فقر، دزدی و گاهی هم در سيماهای بي برنامه گی، بي آرمانی، بي هدفی، بی ايمانی و بي سوادی.
پرسش اين است که خلای چنين حالتی از کجا منشأ و مبدأ مي گيرد؟ چرا از ديرباز در کشور ما، چنين وضعيتی بوجود آمده است. حالت امن و آرامش ما در کدامين کرانه های دور و ناپيدا در آن سوی مهشيد و خورشيد، به زنجير اسارت بسته شده و لگدمال کدامين کهکشان شوم ابليس نشين گرديده است؟
پاسخ به اين گونه پرسش های به ظاهر پيچيده، زمانی ممکن است که از ديد جامعه شناسانه و ساختار طيف ها و صنف های اجتماعی مشخص در يک قلمرو و حاکميت، با شگردهای ويژه ی به موضوع نگريسته شود و بازشکافی گردد.
اصولن بي امنيتی در جغرافيای مشخص بيشتر از دو گونه روند متفاوت و جدا از هم شکل مي گيرد. به زبان ساده تر، بي امنيتی فرزند ناخلف دو روند متفاوت ديگری است که ناخواسته همچون انفلونزای خوکی آهسته تکثر مي نمايد و زودتر از موعدش متولد مي شود. اين دو حالت اينهايند:
نخست: حالتی که در آن نظام (سيستم) وجود ندارد.
دوم: حالتی که در آن نظام وجود دارد اما برنامه وجود ندارد.
نظام يا سيستم عبارت از مجموعه ی سامانمند، منظم و به هم پيوسته ی است که طی روند ويژه ی، بمنظور نيل به اهداف خاص ساخته مي شود و حقايق ويژه ی را دنبال مي کند.
با چنين تعريفی، خوشبختانه ما هم نظام داريم و هم نظام نامه. نظام ما طی روند بخصوص و مشروع شکل گرفته است. بدين ترتيب، احتمال نخست که باعث بوجود آمدن حالت بي امني و بد امنی مي گردد، از بين مي رود. بنا بر اين مي پردازيم به بخش اخير حالت دوم يا وضعيتی که در آن نظام وجود دارد اما برنامه وجود ندارد. در واقع مشکل اصلی خلای امنيت درست از همين جا ناشی مي شود.
روزگاران مديدی از عمر نظام ما سپری مي شود. شهروندان ما امروز درست در همان توقف گاهی پياده مي شوند که هشت سال پيش از همان ايستگاه، ملی بس امريکايي را سوار شده بودند. چون ما هيچ چيزی نداشتيم، اين وسيله ی بيگانه همانند تکسی های پاکستانی ما را به گرد چارراه ناپيدايي دور مي دهد و ما در نهايتِ سرگردانی و ناشناخته گی، دوباره در گوشه ی جنوب شرقی همان ميدان داريم پياده مي شويم.
برنامه يا راهکار، شناخت، طرح و چيدن مجموعه ی از ابزارها و اهرم های مشخصی است که ما را برای رسيدن به اهداف نهايي و غايي قادر و توانمند مي سازد. برنامه در واقع همان توشه ی آغازين و انرژی بخش حرکت ماست که سفر طولانی و پرپيچ و خم ما را برای پياده شدن به آخرين ايستگاه، تضمين مي کند.
سنگ نخست روند شکل گيری نظام ما در سطح ملی و بين المللی، همين امنيت بود که ما متأسفانه امروز بيش از گذشته از خلای آن رنج مي بريم. شهروندان ما فرصت اين را نيافتند تا نخست برنامه يا طرزالعمل سردمداران نظام را بشنوند و به بررسی بگيرند و آنگاه از ميان گزينه های موجود، بهترين را انتخاب کنند. ما اين توفيق را نداشتيم و نيافتيم. در کمال اين ناتوانی، نظام سالاران ما وعده سپردند تا بعدن نظام نامه يا مشی کاری کوتاه و درازمدت شان را بسازند و به حضور ملت پيشکش نمايند. که متأسفانه تا به امروز چنين اتفاقی نيافتاد و همچنان در ذهن ملت به عنوان يک آرمان و ايده باقی ماند. اين بار بي امنيتی در زير گوش نظام ما زاده شد، جان گرفت و رشد نمود. انارشيزم با تمام قوت آن در جامعه گسترش يافت. انتحار و ساير تفکرات تروريستی و طالبانی، در رگهای آسيب پذير و متعفن قبيله سالاری و سنت محوری به جريان افتاد. وقايه و راه های جلوگيری اينگونه تحرکات، هيچگاهی برنامه ريزی نشد. آهسته - آهسته موريانه های فساد در درون سيستم و نظام پي در پی جان گرفتند و فراگير شدند. سيستم از درون خالی گشت و هر آن در حال فرو افتادن بر سر و سيمای ملت است.
برای مهار همه ی چنين حالت ها و از بين بردن اينگونه ويروس های کشنده و مهلک، يگانه وسيله، عبارت از ساختن و تجويز همان واکسين های انتی ويروس و انتی بيوتيک های است که من آن را به زبان متداولش، برنامه مي نامم. چنين انتی ويروس ها و انتی بيوتيک ها، هرگونه ويروس و ميکروبی که باعث مصاب شدن نظام گردد را به شدت از بين مي برد و جا در جا مي کشد. نمونه های چنين مبارزه ها و تلاش های را در ديگر کشورها ديده ايم و شنيده ايم.
برنامه يا راهکار با در نظرداشت ساختار اجتماعی - مدنی يک کشور، به دو شکل، برای يک دوره ی معينی ساخته مي شوند:
الف: برنامه های کوتاه مدت.
ب: برنامه های دراز مدت.
اين برنامه ها متداوم و لازم و ملزوم هم اند. برنامه های کوتاه مدت مقدمه ی است برای برنامه های دراز مدت و برنامه های دراز مدت، نقطه ی پايان دوباره سازی خطوط برنامه های کوتاه مدت اند. هردو گونه برنامه ها، غالباً طرح ها و وسايل مشخصی اند که سيستم را جهت نيل به اهداف تعين شده اش توانمند مي سازد. مثلاً دولت در کوتاه مدت برنامه مي سازد تا جهت جلوگيری از حملات انتحاری در محوطه ی ارگ و يا وزارت های دفاع و داخله، از چک های سمنتی و سيم خاردار استفاده نمايد. در صورت که برای از بين بردن ريشه های چنين پديده های سمی طرح ها و برنامه های دراز مدت و دايمی نداشته باشد، هرگز انجامی نخواهند داشت. آن چنانکه در حضور همه ی شهروندان، با گذشت هر روز، تکرار چنين روندهای مخرب، مشت بر دهن سيستم مي کوبد و مي خورد.
اما چنين برنامه ها از کدام عناصر و چگونه ساخته مي شوند؟
يک: عناصر ملی (درون مرزی).
ب: عناصر بين المللی (برون مرزی)
مواد خام برنامه ها (کوتاه مدت و دراز مدت) از بافت های اجتماعی (صنف های متنوع اجتماعی)، وضعيت اقتصادی – سياسی، چگونه گی ساختار نظام در يک جامعه و عناصر برون مرزی در سطح روابط بين الملل و سياست بين الدول شکل مي گيرد.
در ساختن برنامه های استراتژيک در سطح ملی و بين المللی، طبيعی است که نهادهای جامعه مدنی، محافل روشنفکری، تيوريسن های زبده و برجسته، کادرهای علمی، متخصصين روابط بين الملل و محافل دانشگاهی نقش بسزای دارند. برنامه های که در نبود نظريه ها و تحليل های چنين محافل بنا به فرض اگر شکل گرفته باشند که بيشتر نظام های توتاليتر و ديکتاتور نماد برنامه های تک تاز، منفرد و يک سويه اند، فاقد ارزش مايه های ملی و کارآيي مي باشند که بود و نبود چنين راهکارهايي، باری را از گرده ی ملت برنخواهد داشت.
آن عده کشورهای که امروز داد از امنيت و آرامش مي زنند و هر شهرشان، نمادی از مدينه ی فاضله ی افلاتونی است و بر آن سخت مي نازند و بر ما فخر می فروشند، انگار برنامه های شان را از آسمان گرفته اند؟ که نه! ارزش مايه های ما آسمانی تر و برحق تر از آنهاست. پس علت در کجاست و معلول های مغز ما، در کدامين کوير و به دنبال کدام برنامه سازانی سرگردان منزل مي زنند؟
بزرگترين انگيزه ايجاد چنين روند ايده آل و حقيقت محور در اين کشورها، همانا استفاده از انديشه و فرآورده های بزرگ معنوی مردمانی است که سرشان به تن شان مي ارزند. راتزل، اسپايکمن، مک اندر، اومن، فوکوياما، اليوت، روسو، نيچه، مارکس، سومويل هانگتينتون و ... هريک در نقش و نوبه ی شان، ابرمردان بزرگی هستند که تيوری ها و قضايای علمی- اجتماعی – اقتصادی – سياسی شان شالوده ی همه برنامه های دراز مدت انگلستان، امريکا، فرانسه و در کل کشورهای غربی اند. مگر تسخير گلوگاه های استراتژيک دنيا توسط انگلستان در قرن نوزدهم ميلادی و گسترش پايگاه های نظامی – اقتصادی امريکا در سراسر جهان و بدتر از آن در وجب – وجب زادگاه من و تو همين اکنون، نشانی از ارج گزاری و دنباله روی دولتمردان آن دنيا، از تيوريسن های دانشگاهی و حلقات جامعه مدنی شان نيست؟
اينجا وقتی فعالان کانون های فرهنگی، مدنی، دانشگاهی، متخصصين و سرآمدان روابط بين الملل و جيوپوليتيک سربلند مي کنند و طرحی برای برنامه سازی به نظام پيشنهاد مي کنند، يا تبعيدشان مي کند و يا در مستراح پوليگون ها، جان از جان شان مي گيرد. خلا و نبود چنين ظرفيت ها و کادرهای متعهد و متخصص در درون نظام از يک سو و بي اعتمادی سيستم نسبت به حلقات جامعه مدنی، دانشگاهی و ديگر زرفين های برجسته و مطرح اجتماعی از زاويه ی ديگر، بيشتر از پيش، زمينه طرح و ايجاد برنامه را از متوليان امور سياسی ما سلب کرده است.
اين است سرنوشت ملت و نظام که در آن طرح برنامه ی مطرح نباشد! باورم اين است اين دور باطل همچنان ادامه دارد و بدترين بي امنی ها و بدبختی ها، در آن سوی جاده انتظارمان را مي کشد. ملت بايد آگاه باشد، زيرا نظام آبش يک نيزه از سر پريده است، بگذار صد نيزه ی ديگر هم بپرد.
من ديگر تنها نيستم! او هيچگاهی تنها نيست! آنچنانکه تو تنها نيستی!
زن ديگر تنها نيست! کودک هيچگاهی تنها نيست! آنچنانکه مرد تنها نيست!
سياه ديگر تنها نيست! زرد هيچگاهی تنها نيست! آنچنانکه سفيد تنها نيست!
زيرا همه، "ما" شده ايم!
"خداوند" نيز ديگر تنها نيست! زيرا "ما"، "او" شده ايم!
در کويرترين و کورترين تنگنای قاره ی آسيا، تنهاترين و منزوی ترين بازمانده گان نسل قرون وسطايي اروپا، ابتدايي ترين و وحشی ترين فرزندان بازمانده از نسل حجر، کوردل ترين و متعصب ترين باديه نشينان جا مانده از عرب تباران که بانوان شان را، نذر قدم های جهالت و تعصب مي کردند، تا هنوز همت پيوستن به حلقه ی نيرومند و خدايي "ما" را نيافته اند! که خداوندِ "ما" هادی و ناجی شان باد!
اين کوير نشينانِ کوردلانِ اعجوبه گانِ اهريمنانِ پليديان، در کنار "ما" نبودن شان، موريانه وار، خود را انگله ساخته اند بر زرفين و چنبره و چفته ی حلقه ی "ما" تا نيش بر چرخه ی مدارِ پويای ما فرود آرند!
زرفين ِ خدايي "ما" که نام ديگرش "انسان – خدا" است، جاده ی "مطلقيت" خويش را باز يافته است. بر انگله ها خدا گونه مي تابد و نورباران شان مي کند تا راه خويش باز يابند و تا ابد چنان برگردند که از ازل بودند. سرخميده باز آيند و سربلند بزيند!
اين است رسم ياری و مهربانی در زرفين عشق آباد "انسان – خدا"!
بدين گونه، چرخه ی پويای مدار "مطلقيت" و "خدايي" ما، در بامداد روشن شنبه، بيست و پنجم اپريل، جغرافيای بزرگ اروپا، آستراليا و امريکا را نيز همچون کودکی در گاهواره مي جنباند.
شما را نيز صميمانه فرا مي خوانيم تا با حضورتان، بر شرارت و لجاجتِ کوير نشينانِ کوردلانِ اعجوبه گانِ اهريمنانِ پليديان، خدا و خورشيدگونه بتابيد!
وعده و ميثاق ما در:
اسلو، ناروی: از مقابل پارلمان (STORTINGE) به طرف سفارت افغانستان، ساعت 3 بعد از ظهر.
لندن، انگلستان: مقابل سفارت افغانستان، ساعت 11 قبل از از ظهر
ويانا، اتريش: مقابل سفارت افغانستان، ساعت 3 بعد از ظهر
کوپنهاگن، دانمارک: مقابل دفتر سازمان ملل، ساعت 1 بعد از ظهر
مونشن، آلمان: مقابل کنسولگری افغانستان، ساعت 1 بعد از ظهر
روم، ايتاليا: مقابل سفارت افغانستان، ساعت 1 بعد از ظهر
آستراليا: در همه ی شهرها،
آمريکا: در همه ی ايالات
خورشيد از بودنش در آسمان کابل
مي شرمد
مهتاب از همسايه گی آفتاب
خجالت مي کشد
زمين با يازده سياره ی ديگر
و شايد هم بيشتر...
از هم مداری با مهشيد
ننگ دارد
آنچنانکه من!
در يک متری ارگ
از رييس جمهور کرزی مي شرمم!
آن گاهی که وجدان های فردی افراد، هنوز با زنجيرهای "من" ها و "ماتحت الشعور" ها بسته و آويزان اند، در آوان که مفاهيم بديهی اخلاقی که سنگ بناهای نخستين تمامی قوانين موجود در سرتاسر حيات اجتماعی انسان ها پنداشته مي شوند؛ بی آنکه جذب سلول های تشنه و گرسنه ی دماغ ها گردند، در نزديک ترين بخش شرقی سرزمين مولانا از معده های مدعيان وی که پاپ مأبان قرن بيست و يکم اين خطه اند، بي هيچ تعاملی استفراغ مي شوند، در روزگاری که مسجد و منبر آن کليسای متجرد قرون وسطايي بيش نيستند، در جوامع که "ملا"ی آن روباه است، "روشنفکر" آن خرس، "حکومت" آن گرگ و مردم آن "گوسفند" و در ثانيه ی که هر قربانیي در آخرين رمق زنده گی خود از همه ی نيروی خويش برای نجات استفاده مي نمايد، قانون به منزله ی آسمانی ترين و حقيقی ترين"وحی" از عميق ترين نقطه ی وجدان و زلال ترين چشمه ی اخلاق ، زيباترين اهرم نجات و پالوده ترين وسيله ی مهار آتش سوزی در جنگلی بي سر و ته که درختان آن همه خشک آبند و اسير زبانه های آتش، پنداشته مي شود.
قانون در واقع حدود آزادی های افراد را مشخص مي کند. قوانينِ متعارفِ برخاسته از متن اجتماعات انسانی و نصوص پذيرفته شده ی اخلاقی در يک جامعه، والاترين مرجع عدالت، آزادی، برابری و توازن به شمار مي روند. اجتماع بي قانون، وحشی گله ی بيش نيست که در آن هر تخطیي، مشروع پنداشته مي شود و هر قانون آن خود بی قانونی است.
قانون در نظام دموکراتيک:
در يک نظام مردم سالار که مردم خويشتن را در مديريت هر دگرگونی و تحول، هر تصميم و بديهی ترين حرکت آن شريک مي دانند، قوانين خود بخود دموکراتيزه مي شوند. اصولاً در چنين جوامعی، دموکراسی خود بر مبنای چنين قوانین شکل مي گيرد. شالوده ی هر نظام مردمی، قوانينی اند که از قلب و دماغ مردم نضج و مايه مي گيرند و به برگ و بار مي نشينند. در چنين جوامعی، افراد تصميم گيرنده نيستند. هيچ فردی در هيچ لباس و چهره ی، قادر نيست و صلاحيت ندارد تا به تنهايي برای ديگران حد و مرزی بيافريند و خود را رسول الله لخلق الله بداند. انسانها بر مبنای اشباع نيازهای شان حلقه های به هم پيوند و جوش خورده مي سازند. اين حلقه های هم پيوند وجودشان را در هماهنگی، توازن، همياری و صميميت مي دانند که بر اساس همين ويژه گی ها، زيستن همه گانی و انسانی شان را بي هيچ تکلفی، تضمين می نمايند.
گرايش قانون به سياست و آميزش با آن:
قانون در دو حالت ويژه به سياست مي گرايد:
يک: موجوديت عدالت در يک جامعه.
دوم: نبود عدالت و عدم توازن در يک جامعه.
در حالت نخست، بخاطر موجوديت عدالت در جامعه قشرها و صنف های بخصوصی از آدم ها، قانون را به منزله ی سنگ بزرگی در راه رسيدن به اهداف شوم شان مي دانند. چون يکی از از ويژه گي های متعالی و برجسته ی قانون عدالت، مساوات و برابریست. در چنين وضعيتی منافع افراد قربانی منافع اجتماع مي شوند. افراد نمي توانند به خواسته های شان دست يازند. طبيعی است که اين طيف، با هر روندی که حالت موجوده شان را خلاف خواسته شان دگرگونه سازند و بر اين اساس حالات متوقعه شان غير از آن چيزهای باشند که در روياهای شان مي پرورانيدند، مخالف اند و با هر وسيله ی و از هر طريق ممکنی مي خواهند حتی المقدور حالت موجوده شان را حفظ کنند.
بنابراين، بهترين اهرمی که مي تواند متضمن حفظ حالت فعلی شان باشند، همانا توصل به سياست است و زيباترين روش در نگهداشت اين حالت، روش سياسی است. زيرا در سياست همه چيز مجاز است و ثواب. اينجاست که روش های سياسی بمنظور رسيدن به اهداف و حالات متوقعه، کاراترين روش دانسته مي شود و اين روند را در هر معامله و داد و ستد سياسی شان ادامه مي دهند. مهره ها مي آفرينند تا در قلب قوانين نفوذ کنند و موريانه تکثر مي دهند تا قانون را پيوسته از دورن بخورند.
در حالت دوم نيز، قانون با سياست آميزش داده مي شود. در چنين روندی، آميزش قانون با سياست مي تواند هم مثبت و هم منفی باشد. اين آميزش از جانب دو طيف مشخص و دو صنف ويژه صورت مي پذيرد. طيفی که معتقد به عدالت و توازن است و ابزار سياسی را يکی از هزاران ابزار برای رسيدن به جامعه ی عدالت محور و متوازن مي داند و قشر دومی که سياست را به عنوان چاقوی برنده ی بر پيکر هر جهش و جنبش عدالتخواهی مي داند که در حال شکل گيری و نفس کشيدن است. بر اين اساس، در هر دو حالت قانون قربانی سياست است. هرچند برای رسيدن به يک جامعه ی ايده آل و قانونمند، استفاده از ابزارهای سياسی، به نظر نگارنده مشروع پنداشته مي شود؛ اما تعريف انکشاف چنين پروسه و ضمانت ثبات تعادل در دراز مدت و آينده، زاويه ی مجهول الدرجه ی را مي ماند که نيازمند چراغ روشنی است به نيرومندی نور خورشيد.
نتيجه:
حالت دوم آميزش قانون با سياست، خطرناک ترين و قوی ترين وسيله ی مهار آگاهی، آزادی و برابريست. قانون را سياسی مي سازند تا به اهداف سياسی برسند. اهداف سياسی شان چيزی نيستند جز ناآگاهی، ناآزادی و نابرابری. در اين سه حالت است که ميدان برای يکه تازی های روباه ها، خرس ها و گرگ ها بيش از پيش فراخ تر مي شود و گوسفندها يکی پي ديگری توسط درنده ها دريده مي شوند...
آن گاهی که مي بينند، جوانه ها پس از عبور قرنها تشنه گی و گرسنه گی، با تابش انوار حيات بخش و انرژی زای خورشيد ِ"آگاهی" جان مي گيرند و به برگ و گل مي نشينند، قانون مي سازند تا در زندانِ خانه، سايه پرست و کوير نشين گردند و نور خورشيد (آگاهی) را از آنها مي گيرند تا نفس به مشکل گيرند.
در بامدادی که امواجی از جريان عدالت خواهی و آزاده در جاده های خارداری قصرهای قارونی و ارگ های ميراثی به راه مي افتند، تلک مي سازند تا در حيات خانه ی شان محصور و زندانی باشند. در عصری که زمين دوشادوش آسمان کرانه ها را بال مي زند، کوهی از آتش مي تراشند تا زمين را با داشته هايش بسوزانند و جيرميله کنند.
...اما خواب است و خيال، محال است و رسوايي... هيچ آتشی نمي تواند راه پرِ پرواز زمين را بگيرد زيرا، زمين سخت سيراب است و سير.
... و بهار من، اينگونه آغاز شد ...
هرچه غم بود در اين خانه تنفس کردم
دود را از تن سودابه تنفس کردم
هرچه دل بود در اين سينه به آتش دادم
باز در آتش دل، ناله تنفس کردم
چقدر شعله برافروختم از آتش دل
درد اين است! که من سايه تنفس کردم
زلف سودابه به دست عرب افسرد و شکست
من بيچاره فقط! شانه تنفس کردم
غزل از خانه برون رفت، خدا يارش باد
سال ها خنده ی مرثيه تفنس کردم
گفت آنسو تر ِ من دشت زلالی جاريست
دشت را از پس دروازه تنفس کردم
اشک زيباست! ولی حيف که من پی در پی
گريه ی دختر همسايه تنفس کردم
همه شب از ته دل سخت دعايش کردم
باز در بستره ام مرده تنفس کردم